زندگینامه شهدای والامقام واقعه کربلا (3)

موسوعة وارث الأنبياء

2020-12-17

425 بازدید

سعادتمندانی که در رکاب سالار و سرور شهیدان جنگیدند و به شهادت رسیدند به جز شهدای والامقام بنی هاشم (علیهم السّلام) برخی از کسانی بودند که حضرت رسول الله (صلی الله علیه و آله) را درک کرده بودند و از منزلت حضرت امام حسین (علیه السّلام) در نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله) آگاه بودند. افرادی نیز از یاران حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) محسوب می شدند و در جنگهای دوران آن حضرت شرکت داشتند. برخی از افراد نیز جزء یاران عمر بن سعد (لعنه الله علیه) بودند که در شب و روز عاشورا به حضرت امام حسین (علیه السّلام) پیوستند. به هر حال در بین افرادی که برای یاری امام شتافتند و همچنین افرادی که از سپاه دشمن به حضرت پیوستند افراد گمنامی وجود دارند که از زندگینامه آنها اطلاعات زیادی در دست نیست و تنها معرفی کوتاهی در کتب تاریخی و مقاتل از اندک افراد مشهور هر قبیله یا بزرگان شیعه که در رکاب حضرت سیدالشهداء (علیه السّلام) به شهادت رسیدند وجود دارد.

در بخش سوم زندگینامه شهدای والا مقام دشت کربلا (رضوان الله علیهم) به زندگینامه شهداى بجلى، خثعمى‏، كندى و غفارى‏ بر اساس خلاصه ای از شرح حالهایی که سماوی در ابصار العین برای شهدای کربلا ذکر نموده است (1) به اضافه مطالبی که در مقاتل و برخی از کتب تاریخی نقل شده است؛ می پردازیم. اغلب گزارشات تاریخی رسیده درباره اعمال و رفتارهای شهدای دشت کربلا (رضوان الله علیهم) از زمانی که به حضرت امام حسین (علیه السّلام) پیوستند تا زمانی که به شهادت رسیدند؛ می باشد.

 

شهداى بجلى و خثعمى‏

زهير بن قين بن قيس أنمارى بجلى

زهير بن قين بن قيس أنمارى بجلى ميان قبيله خويش در كوفه شخصيّتى مورد احترام بود. رشادتهاى او در جنگها و نبردها مشهور و زبانزد همگان بود وی در ابتدا از هواداران عثمان به شمار مى ‏آمد. در سال شصتم هجرى با خانواده ‏اش حج به جا آورد سپس در مسير بازگشت خود، با حضرت امام حسین (علیه السّلام) همراه شد و با هدايت الهى به ایشان پيوست.

 

پیوستن زهیر بن قین به حضرت سیدالشهداء (علیه السّلام)

در باب پیوستن زهیر بن قین به کاروان حضرت سیدالشهداء (علیه السّلام) در راه مکه به سمت عراق در مقاتل و کتب تاریخی گزارشهایی نقل شده است که در منتهى الآمال در این باره آمده است:

«و حدّث جماعة من فزارة و بجلة قالوا: كنّا مع زهير بن القين البجلي حين أقبلنا من مكة فكنّا نساير الحسين (عليه السّلام) فلم يكن شي‏ء أبغض إلينا من أن ننازله في منزل فاذا سار الحسين (عليه السّلام) و نزل منزلا لم نجد بدا من أن ننازله.

فنزل الحسين (عليه السّلام) في جانب و نزلنا في جانب فبينا نحن جلوس نتغدى من طعام لنا اذ اقبل رسول الحسين (عليه السّلام) حتى سلّم ثم دخل فقال: يا زهير بن القين انّ اباعبداللّه الحسين (عليه السّلام) بعثني إليك لتأتيه.

فطرح كل انسان منّا ما في يده حتى كأنّ على روؤسنا الطير فقالت له امرأته: سبحان اللّه أيبعث إليك ابن بنت رسول اللّه ثم لا تأتيه لو أتيته فسمعت من كلامه ثم انصرفت فأتاه زهير بن القين فما لبث أن جاء مستبشرا قد أشرق وجهه فأمر بفسطاطه و ثقله و رحله و متاعه فقوض و حمل الى الحسين (عليه السّلام).

ثم قال لامرأته أنت طالق، الحقي بأهلك فانّي لا أحبّ أن يصيبك بسببي الّا خيرا (و على روية السيد قال) و قد عزمت على صحبة الحسين (عليه السّلام) لأفديه بنفسي و أقيه بروحي ثم أعطاها مالها و سلّمها الى بعض بني عمّها ليوصلها الى أهلها.

فقامت إليه و بكت و ودّعته و قالت: كان اللّه عونا و معينا خار اللّه لك أسألك أن تذكرني‏ في القيامة عند جدّ الحسين (عليه السّلام) فقال لأصحابه: من أحبّ أن يصحبني و الّا فهو آخر العهد منّي به فودّعهم و سار نحو الحسين (عليه السّلام).(2)

«جماعتى از قبيله فزاره و بجيله كه با زهير بن قين بجلى رفيق بودند؛ روايت كرده‏ اند در هنگام مراجعت از مكّه معظّمه در منازلی که به حضرت امام حسين (عليه السّلام) مى ‏رسيديم از او دورى مى ‏كرديم زيرا كه از سير با آن حضرت كراهت داشتيم، لاجرم هرگاه حضرت امام حسين (عليه السّلام) حركت مى ‏كرد زهير مى ‏ماند و هرگاه آن حضرت منزل مى‏ كرد زهير حركت مى ‏نمود تا آنكه در يكى از منازل كه آن حضرت در جانبى منزل كرد ما نيز از ناچاری در جانب ديگر منزل كرديم و نشسته بوديم و چاشت مى‏ خورديم كه ناگاه رسولى از جانب حضرت امام حسين (عليه السّلام) آمد و سلام كرد و به زهير خطاب كرد كه ابا عبد اللّه الحسين (عليه السّلام) تو را مى ‏طلبد ما از نهايت دهشت لقمه ‏ها را كه در دست داشتيم افكنديم و متحيّر مانديم به طريقى كه گويا در جاى خود خشك شديم و حركت نتوانيم كرد.

زوجه زهير كه دلهم‏ نام داشت با زهير گفت كه: سبحان اللّه، فرزند پيغمبر خدا تو را مى ‏طلبد و تو در رفتن تأمل مى‏ نمايى؟ برخيز برو ببين چه مى‏ فرمايد.

زهير به خدمت آن حضرت رفت و زمانى نگذشت كه شاد و خرّم با صورت برافروخته برگشت و فرمود: خيمه او را كندند و نزديك سراپرده‏ هاى آن حضرت نصب كردند و به زوجه خود گفت: تو از قيد زوجيّت من رها هستى، به خانواده خود ملحق شو كه نمى ‏خواهم به سبب من ضررى به تو برسد.

و موافق روايت سيّد به زوجه خود گفت كه: من عازم شده‏ ام با حضرت امام حسين (عليه السّلام) مصاحبت كنم و جان خود را فداى او نمايم و پس مهر او را داد و او را به يكى از پسران عمّ خود سپرد كه او را به خانواده اش برساند.

زوجه ‏اش با ديده گريان و دل بريان برخاست و با او وداع كرد و گفت: خدا خير برای تو  ميسّر گرداند از تو التماس دارم كه مرا در روز قيامت نزد جدّ حضرت امام حسين (عليه السّلام) ياد كنى. پس زهير با رفيقان خود خطاب كرد هر كه خواهد با من بيايد و هر كه نخواهد اين آخرين ملاقات من با او است. پس با آنها وداع كرد و به آن حضرت پيوست.»(3)

 

اعلام وفاداری زهیر بن قین پس خطبه از حضرت امام حسین (علیه السّلام) در ذی حسم

پس از خطبه ای که حضرت امام حسین (علیه السّلام) در ذی حسم برای اصحاب خویش خواندند. زهیر بن قین بجلی برخاست و اعلام وفاداری نمود:

«و قال عقبه بن ابى العيزار: قام حسين (ع) بذى حسم فحمد الله و اثنى عليه ثم قال: انه قد نزل من الأمر ما قد ترون و ان الدنيا قد تغيرت و تنكرت و ادبر معروفها و استمرت جدا فلم يبق منها الا صبابه‏ كصبابه الإناء و خسيس عيش كالمرعى الوبيل الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهى عنه ليرغب المؤمن في لقاء الله محقا فانى لا ارى الموت الا شهاده و لا الحياه مع الظالمين الا برما.

قال: فقام زهير بن القين البجلي فقال لأصحابه: تكلمون أم اتكلم؟ قالوا: لا، بل تكلم فحمد الله فاثنى عليه ثم قال: قد سمعنا هداك الله يا بن رسول الله مقالتك و الله لو كانت الدنيا لنا باقيه و كنا فيها مخلدين الا ان فراقها في نصرك و مواساتك لآثرنا الخروج معك على الإقامة فيها. قال: فدعا له الحسين ثم قال له خيرا.»(4)

«حسين (عليه السّلام) در ذى حسم ايستادند و حمد خداى گفت و ثناى او كرد سپس فرمودند: «كارها چنان شده كه مى ‏بينيد، دنيا تغيير يافته و به زشتى گراييده است. خير از آن رفته و پيوسته بدتر می شود و از آن ته ظرفى مانده و معاشى ناچيز چون چراگاه كم مايه. مگر نمى ‏بينيد كه به حق عمل نمى ‏كنند و از باطل نمى‏ مانند، حقا كه مؤمن بايد به ديدار خداى راغب باشد كه به نظر من مرگ شهادت است و زندگى با ستمگران مايه رنج.»

زهير بن قين بجلى برخاست و به ياران خويش گفت: شما سخن مى ‏گویید يا من سخن بگویم؟ گفتند: تو سخن بگو. گويد: او پس از حمد ثناى خدای گفت: اى پسر پيمبر كه خدايت قرين هدايت بدارد گفتار ترا شنيديم، به خدا اگر دنيا براى ما باقى بود و در آن جاويد بوديم و يارى و پشتيبانى تو موجب جدايى از دنيا بود قيام با ترا بر اقامت دنيا مرجح مى‏ داشتيم. گويد: حسين (عليه السّلام) براى وى دعا كرد.(5)

 

در هنگامی که حرّ راه را بر حضرت امام حسین (علیه السّلام) و یارانش بست زهیر بن قین پیشنهاد جنگ با سپاهیان حرّ را مطرح نمود:

«فقال له زهير بن القين عليهما الرحمة: إني و اللّه ما أراه يكون بعد الذي ترون إلا أشد مما ترون يا بن رسول اللّه، إن قتال هؤلاء الساعة أهون علينا من قتال من يأتينا من بعدهم فلعمري ليأتينا بعدهم ما لا قبل (أي طاقة) لنا به. فقال له الحسين عليه السلام: ما كنت لأبدأهم بالقتال. ثم نزل و ذلك يوم الخميس و هو اليوم الثاني من المحرم سنة إحدى و ستين‏.»(6)

«زهير بن قين عرض كرد: يا بن رسول اللَّه، جنگ پس از اين باشد با این قوم سختتر می شود و جنگ با اين عدّه حاضر براى ما آسانتر از جنگ با آنهایی است كه بعد از اين آيند، به جان خودم پس از اين آنقدر لشكر آيد كه تاب آنها را نداريم، حضرت امام حسین (علیه السّلام) فرمودند: من به آنها حمله نمى ‏كنم و در همان جا منزل كردند، روز پنجشنبه دوم محرم سال شصت و يك هجری بود.»(7)

 

گفتگوی زهیر بن قین با سپاهیان عمر بن سعد (لعنه الله علیه) در بعدازظهر تاسوعا

در بعد از ظهر تاسوعا با ورود شمر ملعون به کربلا با دستور حمله به حضرت سیدالشهدا (علیه السّلام) سپاهیان عمر بن سعد (لعنه الله علیه) به سمت خیام حضرت اباعبدالله الحسین (علیه السّلام) حمله کردند و حضرت امام حسین (علیه السّلام) برادر دلاور خود حضرت عباس (علیه السّلام) را برای صحبت با دشمن فرستاد که طبق گفته مقاتل بیست سوار نیز با ایشان به سمت دشمن حرکت کردند که در بین آنان زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر بودند.

حضرت عباس (علیه السّلام) با خبر شدن از صدور حمله از سوی ابن زیاد (لعنه الله علیه) از سپاهیان دشمن خواست که حمله را متوقف کنند تا موضوع را با حضرت امام حسین (علیه السّلام) در میان بگذارند.

در این حین که حضرت عباس (علیه السّلام) به سمت خیام نزد حضرت اباعبدالله الحسین (علیه السّلام) برگشت سواران همراه ایشان نزد سپاه دشمن ایستادند و حبیب بن مظاهر و زهیر بن قین سپاهیان عمر بن سعد (لعنه الله علیهم) را مورد خطاب قرار دادند.

در وقعه الطف درباره گفتگوی حبیب بن مظاهر و زهیر بن قین با سپاهیان عمر بن سعد چنین گزارشی نقل شده است:

«فقال حبيب بن مظاهر لزهير بن القين: كلّم القوم ان شئت و ان شئت كلّمتهم فقال له زهير: أنت بدأت بهذا فكن أنت تكلّمهم.

فقال له حبيب بن مظاهر: أما و اللّه لبئس القوم عند اللّه غدا قوم يقدمون عليه قد قتلوا ذرية نبيّه عليه السّلام و عترته و أهل بيته (صلّى اللّه عليه و آله) و سلّم و عبّاد أهل هذا المصر المجتهدين بالأسحار و الذاكرين اللّه كثيرا [قال هذا لزهير بن القين بحيث يسمعه القوم فسمعه منهم عزرة بن قيس‏.

فقال له عزرة بن القيس‏: انك لتزكّي نفسك ما استطعت فقال له زهير: يا عزرة: ان اللّه قد زكّاها و هداها فاتق اللّه- يا عزرة- فاني لك من الناصحين انشدك اللّه يا عزرة- أن تكون ممن يعين الضّلال على قتل النفوس الزكية.

قال [عزرة بن قيس‏]: يا زهير، ما كنت عندنا من شيعة أهل هذا البيت إنّما كنت عثمانيا.

قال: افلست تستدلّ بموقفي هذا أنّي منهم. أما و اللّه ما كتبت إليه كتابا قط و لا أرسلت إليه رسولا قط و لا وعدته نصرتي قط ولكنّ الطريق جمع بيني و بينه فلما رأيته ذكرت به رسول اللّه (صلّى اللّه عليه و آله‏) و سلّم و مكانه منه و عرفت ما يقدم عليه من عدوّه و حزبكم فرأيت أن انصره و أن اكون في حزبه و ان أجعل نفسي دون نفسه حفظا لما ضيّعتم من حقّ اللّه و حقّ رسوله عليه السّلام.»(8)

حبيب بن مظاهر به زهير بن قين گفت: اگر مايلى با سپاه عمر بن سعد سخن بگو و اگر مى ‏خواهى من با آنها سخن بگويم. زهير گفت: چون شما ابتدا اين پيشنهاد را داده‏ اى شما با آنان سخن بگو. حبيب بن مظاهر گفت: فرداى قيامت بدترين قوم در نزد خدا آن قومى هستند كه خدا را در حالی ملاقات می کنند كه فرزندان‏ پيامبرشان (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم‏) و خاندان و اهل بیت پیامبر خود و بندگان عابد سحرخیز اين شهر را كه بسيار ذکر خدا می گویند، كشته ‏اند.

حبيب اين را به زهير بن قين گفت به طورى كه سپاه عمر بن سعد آن را ‏شنيدند، لذا عزرة بن قيس از سپاه عمر بن سعد اين سخن را شنيد.

عزرة بن قيس به حبيب گفت: هر چه مى ‏توانى از خودت تعريف كن. زهير گفت: خدا نفس او را پاكيزه گردانيده و او را هدايت كرده است. آى عزرة از خدا بترس. من خيرخواه شما هستم، آى عزرة تو را به خدا مبادا از كسانى باشى كه گمراهان را در كشتن نفوس پاك يارى مى‏كنند. عزرة بن قيس گفت: آى زهير، تو در نزد ما از پیروان این خاندان نبودى و عثمانى بودى‏.

زهير گفت: مگر نه اين است كه شما با موضعگيرى فعلى من فهميدى من از آنان هستم. والله، من هرگز براى حسين نامه ننوشتم و هيچگاه سفیری سويش نفرستادم و به او وعده يارى ندادم ولى شما نامه نوشتيد. مسير راه، من و او را به هم رسانيده است. وقتى حسين (علیه السّلام) را ديدم به ياد رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله) و منزلت حسين (علیه السّلام) نزد او افتادم و فهميدم او به طرف دشمنانش مى ‏آيد پس مصلحت دیدم كه او را يارى كنم و در حزب او باشم و جانم را فدای او کنم تا بدين وسيله حق خدا و رسولش (صلّى اللّه عليه و آله) را كه شما ضايع كرده‏ ايد؛ ادا کرده باشم.

 

اظهار وفاداری زهیر بن قین در شب عاشورا

در شب عاشورا هنگامی که حضرت امام حسین (علیه السّلام) بیعت خویش را اصحاب و یاران برداشت و هریک اظهار وفاداری می نمودند زهیر بن قین گفت:

«و الله لوددت انى قتلت ثم نشرت ثم قتلت حتى اقتل كذا الف قتله و ان الله يدفع بذلك القتل عن نفسك و عن انفس‏ هؤلاء الفتيه من اهل بيتك قال: و تكلم جماعه اصحابه بكلام يشبه بعضه بعضا في وجه واحد فقالوا: و الله لا نفارقك و لكن أنفسنا لك الفداء نقيك بنحورنا و جباهنا و أيدينا فإذا نحن قتلنا كنا و فينا و قضينا ما علينا.»(9)  

«به خدا دوست دارم كشته شوم و زنده شوم و باز كشته شوم و به همين صورت هزار بار كشته شوم و خدا با كشته شدن من بليه را از جان تو و جان اين جوانان خاندان تو دور كند.»(10)

 

زهیر بن قین در میدان نبرد

به گزارش مقاتل و کتب تاریخی حضرت سیدالشهداء (علیه السّلام) زهیر بن قین را به عنوان فرمانده جناح راست لشکر خود انتخاب کردند:

«فجعل (عليه السّلام) زهير بن القين في ميمنة أصحابه و حبيب بن مظاهر في‏ ميسرة أصحابه و أعطى رايته العباس أخاه (عليه السّلام)‏».(11)

«حضرت امام حسين (علیه السّلام) زهير بن قين را بر ميمنه مقرر داشت و ميسره را به حبيب بن مظاهر سپرد و پرچم را به برادرش عباس داد و جلوى خيمه‏ ها صف بستند و آنها را پشت سر نهادند.»(12)

 

در وقعه الطف و مقاتل دیگر از نبرد دلیرانه زهیر بن قین به همراه حرّ بن یزید ریاحی سخن رفته است:

«[و خرج معه زهير بن القين] قاتلا قتالا شديدا فكان إذا شدّ أحدهما فان استلحم ‏شدّ الآخر حتى يخلّصه ففعلا ذلك ساعة ثم شدّت رجّالة على الحرّ بن يزيد فقتل.»(13)

[زهير بن قين همراه حرّ به ميدان آمده بود، آن دو] جنگ سختى به پاكردند وقتى يكى از آن دو حمله مى ‏كرد و درگيرى شدت مى ‏گرفت ديگرى يورش مى ‏برد و او را رهايى مى ‏داد. آن دو، ساعتی به همين منوال جنگيدند، بعد پياده نظام بر حرّ بن يزيد يورش بردند و حرّ كشته شد.

 

به گزارش برخی مقاتل زهیر بن قین در زمان خواندن نماز خوف پیشاپیش حضرت امام حسین (علیه السّلام) از ایشان محافظت می نمود:

«و روي أنه أمر عليه السلام زهير بن القين و سعيد بن عبد اللّه تقدما أمامي حتى أصلي الظهر فتقدما أمامه في نحو من نصف أصحابه حتى صلى بهم صلاة الخوف. و روي أن سعيد بن عبد اللّه الحنفي تقدم أمام الحسين عليه السلام فاستهدف لهم يرمونه بالنبل كلما أخذ الحسين عليه السلام يمينا و شمالا قام بين يديه، فما زال يرمى حتى سقط إلى الأرض...»(14)

«زهير بن قين و سعيد بن عبد اللَّه به دستور حضرت جلوى حضرت ايستادند و حضرت امام حسین (علیه السّلام) نماز ظهر را با نيمى از اصحابشان خواندند و روايت شده است كه سعيد بن عبد اللَّه حنفى جلوى حضرت امام حسین (علیه السّلام) ايستاد و هدف تير آنها گرديد و حضرت امام حسین (علیه السّلام) در هر سو مى‏ گشت، او جلويش مى ‏ايستاد و آن قدر تير بر بدنش رسيد كه به زمين افتاد...»(15)

 

خطبه زهیر بن قین برای لشکر عمر بن سعد (لعنه الله علیه) در روز عاشورا

«روى أبو جعفر الطبري عن علي بن حنظلة بن أسعد الشامي عن كثير بن عبد اللّه الشعبي انّه قال: لما زحفنا قبل الحسين عليه السّلام خرج إلينا زهير بن القين على فرس له ذنوب شاك في السلاح فقال: أهل الكوفة نذار لكم من عذاب اللّه نذار انّ حقا على المسلم نصيحة أخيه المسلم و نحن حتى الآن اخوة على دين واحد و ملة واحدة ما لم يقع بيننا و بينكم السيف و أنتم للنصيحة منّا أهل فاذا وقع السيف انقطعت العصمة و كنّا نحن أمّة و أنتم أمّة انّ اللّه قد ابتلانا و اياكم بذرية نبيه محمد صلّى اللّه عليه و آله لينظر ما نحن و أنتم عاملون انّا ندعوكم الى نصرهم و خذلان الطاغية عبيد اللّه بن زياد فانكم لا تدركون منهما الا سوءا عمر سلطانهما كلّه ليسملان اعينكم و يقطعان ايديكم و ارجلكم و يمثلان بكم و يرفعانكم على جذوع النخل و يقتلان أماثلكم و قراءكم أمثال حجر بن عدي و اصحابه و هاني بن عروة و أشباهه.

فسبوه و أثنوا على عبيد اللّه بن زياد و قالوا: و اللّه لا نبرح حتى نقتل صاحبك و من معه أو نبعث به و بأصحابه الى الامير عبيد اللّه بن زياد سلما، فقال لهم: يا عباد اللّه انّ ولد فاطمة عليها السّلام أحق بالودّ و النصر من ابن سميّة فان لم تنصروهم فأعيذكم باللّه أن تقتلوهم و خلوا بين هذا الرجل و بين ابن عمه يزيد بن معاوية فلعمري انّ يزيد ليرضى من طاعتكم بدون قتل الحسين عليه السّلام.

فرماه شمر بسهم و قال: أسكت اسكن اللّه نأمتك‏ أبرمتنا بكثرة كلامك فقال له زهير رحمه اللّه: يا ابن البوال على عقبيه ما ايّاك أخاطب إنمّا أنت بهيمة و اللّه ما أظنّك تحكم من كتاب اللّه آيتين فابشر بالخزي يوم القيامة و العذاب الأليم فقال له شمر: انّ اللّه قاتلك و صاحبك عن ساعة، قال: أ فبالموت تخوفني فو اللّه للموت معه أحبّ إليّ من الخلد معكم.

ثم أقبل على الناس رافعا صوته فقال: يا عباد اللّه لا يغرنكم من دينكم هذا الجلف الجفي و أشباهه فو اللّه لا تنال شفاعة محمد صلّى اللّه عليه و آله قوما أهرقوا دماء ذريته و أهل بيته و قتلوا من نصرهم و ذب عن حريمهم فناداه رجل فقال له: انّ ابا عبد اللّه يقول لك: أقبل فلعمري لئن كان مؤمن آل فرعون نصح لقومه و أبلغ في الدعاء لقد نصحت لهؤلاء و أبلغت لو نفع النصح و الابلاغ.»(16)

«ابو جعفر طبرى نقل كرده از على بن حنظلة بن اسعد شامى از كثير بن عبد اللّه شعبى كه گفت: چون روز عاشورا ما برای جنگ با حسين (عليه السّلام) در مقابل آن حضرت ایستادیم زهير بن القين به سوى ما بيرون آمد در حالى كه سراپا مسلح بود و بر اسبى دراز دم سوار بود پس فرمود: اى اهل كوفه، من شما را از عذاب خدا بیم می دهم، همانا بر حقّ هر مسلمانى نصيحت و خيرخواهى برای برادر مسلمانش است و ما تا به حال بر يك دين و يك ملّتيم و با هم برادريم تا شمشير در بين ما كشيده نشده است، پس هرگاه بين ما شمشير واقع شد برادرى ما از هم گسيخته و مقطوع خواهد شد و ما يك امّت و شما امّت ديگر خواهيد بود.

همانا مردم بدانيد كه خداوند، ما و شما را به ذريّه پيغمبرش امتحان نموده است تا بيند ما با ايشان چه خواهيم كرد. اينك من شما را به نصرت ايشان مى ‏خوانم و مخذول گذاشتن طاغى پسر طاغى عبيد اللّه بن زياد را زيرا كه شما از اين پدر و پسر جز بدى نديديد، چشمان شما را در آوردند و دستها و پاهاى شما را بريدند و شما را مثله كردند و بر تنه درختان خرما به دار كشيدند و اشراف و قرّاء شما را مانند حجر بن عدىّ و اصحابش و هانى بن عروه و دیگران را به قتل رسانيدند.

لشكر ابن سعد كه اين سخنان شنيدند شروع كردند به ناسزا گفتن به زهير و مدح و ثنا گفتن بر ابن زياد و گفتند: به خدا قسم كه ما حركت نكنيم تا آقايت حسين (علیه السّلام) و هر كه را با اوست بكشيم يا آنها را گرفته و زنده به نزد امير عبيد اللّه بن زياد بفرستيم.

ديگر بار جناب زهير بناى نصيحت گذاشت و فرمود:

اى بندگان خدا، اولاد فاطمه (عليها السّلام) احقّ و اولى هستند به مودّت و نصرت از فرزند سميّه، اگر  ايشان را يارى نمى ‏كنيد پناه برید به خدا از آنكه ايشان را بكشيد، حسين (علیه السّلام) را با پسر عمّش يزيد بن معاويه واگذارید. هرآينه به جان خودم سوگند كه يزيد از طاعت شما بدون كشتن حسين (عليه السّلام) راضى خواهد شد.

اين هنگام شمر ملعون تيرى به جانب او افكند و گفت: ساكت شو، خدا صداى تو را قطع کند همانا از بس كه حرف زدى ما را خسته كردى. زهير با وى گفت: اى پسر كسى كه بر پاشنه‏ هاى خود ادار می کرد، من با تو تكلّم نمى ‏كنم تو انسان نيستى بلكه حيوان مى ‏باشى به خدا سوگند گمان نمى ‏كنم تو را كه دو آيه محكم از كتاب اللّه را بدانی پس بشارت باد بر تو به خذلان و خوارى روز قيامت و عذاب دردناك.

شمر گفت كه: خداوند تو را و سرورت را همين ساعت خواهد كشت.

زهير فرمود: آيا از مرگ مرا مى ‏ترسانى؟ به خدا قسم نزد من مردن با آن حضرت محبوبتر از باقی ماندن در کنار شما در دنيا است.

پس رو كرد به مردم و صداى خود را بلند كرد و فرمود: اى بندگان خدا، شما را اين تندخوی پیس و امثال او مغرور نسازد. به خدا سوگند كه شفاعت پيغمبر (صلّى اللّه عليه و آله) به قومى كه خون ذرّيه و اهل بيت او را بريزند و ياوران ايشان را بكشند؛ نخواهد رسيد. راوى گفت: پس مردى او را ندا كرد و گفت: ابو عبداللّه الحسين (عليه السّلام) مى ‏فرمايد بيا به نزد ما. فلعمرى لئن كان مؤمن آل فرعون نصح لقومه و ابلغ فى الدّعاء لقد نصحت و ابلغت لو نفع النّصح و الابلاغ.»(17)

 

مقتل زهير بن القين (رضوان الله علیه)

درباره نحوه شهادت زهیر بن قین در مقاتل مختلف گزارشاتی نقل شده است که نقل منتهی الامال در اینجا ذکر می شود:

«قال الراوي: و قاتل زهير بن القين قتالا شديدا و أخذ يقول:

أنا زهير و انا ابن القين‏

 

أذودكم بالسيف عن حسين‏

ان حسينا أحد السبطين‏

 

أضربكم و لا أرى من شين‏

و كان يهجم على هؤلاء الاشرار كالليث حتى قتل كثيرا من أبطالهم و رجالهم و على رواية محمد بن ابي طالب: قتل مائة و عشرين رجلا من هؤلاء المنافقين فشدّ عليه كثير بن عبد اللّه الشعبي و مهاجر بن أوس التميمي فقتلاه، و قال الحسين عليه السّلام حين صرع زهير:«لا يبعدك اللّه يا زهير و لعن قاتلك لعن الذين مسخوا قردة و خنازير»(18)

«راوى گفت: زهير بن القين (رحمة اللّه علیه) كارزار سختى نمود و رجز خواند:

أنا زهير و انا ابن القين‏

 

أذودكم بالسّيف عن حسين‏

انّ حسينا احد السّبطين‏

 

أضربكم و لا ارى من شين‏

پس چون صاعقه آتشبار خويش را بر آن اشرار زد و بسياری از قهرمانان را به خاك هلاك افكند و به روايت محمّد بن ابى طالب يك صد و بيست تن از آن منافقان را به جهنّم فرستاد. آنگاه كثير بن عبد اللّه شعبى به اتّفاق مهاجر بن اوس تميمى بر او حمله كردند او را از پا درآوردند و در آن وقت كه زهير بر خاك افتاد حضرت امام حسين (عليه السّلام) فرمودند: خدا تو را از حضرت خويش دور نگرداند و كشندگان تو را لعنت كند همچنان كه لعن فرمود جماعتى از گمراهان را و ايشان را به صورت ميمون و خوك مسخ نمود.»(19)

 

زهیر بن قین پس از پیوستن به حضرت سیدالشهداء (علیه السّلام) در بیشتر صحنه های سرنوشت ساز و مهم حضور دارد. به گواهی تاریخ چند بار در مقاطع مختلف اظهار وفاداری به حضرت می نماید و با شرح مقام و منزلت حضرت امام حسین (علیه السّلام) برای سپاهیان عمر بن سعد (لعنه الله علیهم) از نصحیت دشمن برای دست برداشتن از خصومت و جنگ با سبط پیامبرشان کوتاهی نمی کند.

 

سلمان بن مضارب بن قيس أنمارى بجلى‏

سلمان بن مضارب بن قيس أنمارى بجلى پسر عموى حقيقى زهير بن قین بود. زيرا قين برادر مضارب و هر دو پسران قيس بودند. سلمان در سال شصتم هجری به اتفاق پسر عموى خود حج به جای آورد و زمانى كه زهير در مسير راه به امام (عليه السّلام) پيوست و بار و بنه خود را به كاروان حضرت منتقل ساخت، سلمان نيز به همراه پسر عموى خود به حضرت امام حسین (علیه السّلام) پیوست.

«بعضى ارباب سير گفته ‏اند كه پسر عمّش سلمان بن مضارب ابن قيس نيز با او موافقت كرده و در كربلا بعد از ظهر روز عاشورا شهيد شد.»(20)

 

سويد بن عمرو بن ابو المطاع انمارى خثعمى‏

به گفته مقاتل و کتب تاریخی سوید بن عمرو پير مردى وارسته، شريف، عابد، دلير و در جنگها شخصى كارآزموده بود. او جزء آخرین یارانی بود که در رکاب حضرت امام حسین (علیه السّلام) جنگید.

ضمن گزارشی در تاریخ طبری نقل شده  آمده است سوید بن عمرو جزء آخرین افرادی بود که در رکاب حضرت سیدالشهداء (علیه السّلام) به شهادت رسید.

«قال ابو مخنف حدثنى عبد الله بن عاصم عن الضحاك بن عبد الله المشرقي قال: لما رايت اصحاب الحسين قد أصيبوا و قد خلص اليه و الى اهل بيته و لم يبق معه غير سويد بن عمرو بن ابى المطاع الخثعمى و بشير ابن عمرو الحضرمى...»(21)

« ابومخنف نقل می کند ضحاك بن عبد الله مشرقى گويد: وقتى ديدم ياران حسين كشته شده ‏اند و نوبت وى و خاندانش رسيده است و با وى به جز سويد بن عمرو خثعمى و بشير بن عمرو حضرمى نمانده است...»(22)

 

سوید بن عمرو در میدان جنگ دلیرانه جنگید و با زخمهای کاری بر زمین افتاد و اینگونه تصور شد که به شهادت رسیده است دیگر بر او ضربتی نزدند و پس از گذشت مدتی، اندک جانی می گیرد و با شنیدن خبر کشته شدن حضرت امام حسین (علیه السّلام) شروع به جنگیدن با سپاهیان عمر بن سعد (لعنه الله علیه) می نماید و او را به شهادت می رسانند. در تاریخ طبری در این باره آمده است:

«قال ابو مخنف: حدثنى زهير بن عبد الرحمن الخثعمى ان سويد بن عمرو بن ابى المطاع كان صرع فاثخن فوقع بين القتلى مثخنا فسمعهم يقولون: قتل الحسين فوجد افاقه فإذا معه سكين و قد أخذ سيفه فقاتلهم بسكينه ساعه ثم انه قتل قتله عروه بن بطار التغلبى و زيد بن رقاد الجنبي و كان آخر قتيل.»(23)

«زهير بن عبد الرحمان خثعمى گويد: سويد بن عمرو بن ابى المطاع از پاى در آمده بود و نا‏توان ميان كشتگان افتاده بود و چون شنيد كه مى‏ گفتند: «حسين كشته شد.» جانى گرفت كاردى داشت، شمشيرش را گرفته بودند با كارد خويش مدتى با آنها جنگيد تا كشته شد. عروة بن بطار تغلبى و زيد بن رفاد تجيبى او را كشتند. وى آخرين شهید بود.»(24)

 

عبد الله بن بشر خثعمى‏

وى عبد اللّه بن بشر بن ربيعة بن عمرو بن منارة بن قمير بن عامر بن رائسة بن مالك بن واهب بن جليحة بن كلب بن ربيعة بن عفوس بن خلف بن أقبل بن انمار، الانمارى الخثعمی است.

در کتاب مع الرکب حسینی درباره عبد الله بن بشر و پدرش چنین آمده است:

«قال ابن الكلبي: بشر بن ربيعة الخثعمي هو صاحب الخطّة بالكوفة التي يُقال لها: جبانة بشر و هو القائل يوم القادسية:

أنختُ بباب القادسية ناقتي‏

 

وسعد بن وقّاص عليَّ أمير

 

وكان ولده عبداللّه ممن خرج مع عسكر ابن سعد ثمّ صار إلى‏ الحسين (عليه السّلام) فيمن صار إليه أيّام المهادنة.»(25)

«ابن كلبى گويد: بشر بن ربيعه خثعمى، در كوفه مالك محله ‏اى به نام جبانة بشر بود. او در جنگ قادسيه مى‏ گفت: شترم را بر دروازه قادسيه مى‏ خوابانم و سعد بن وقاص بر من امير است.

فرزندش عبداللَّه از كسانى بود كه با سپاه ابن سعد بيرون آمد و سپس قبل از آغاز جنگ همراه چند تن ديگر به حضرت امام حسين (علیه السّلام) پيوست.(26)

طبق برخی از گزارشهای تاریخی عبد اللّه بن بشر در حمله‏ نخست قبل از ظهر به شهادت رسیدند.(27)

 

شهداى كندى‏

يزيد بن زياد بن مهاصر ابو شعثاء كندى بهدلى‏

أبو الشعثاء يزيد بن زياد مهاصر كندى بهدلى مردى مورد احترام، دلير بود و قبل از برخورد حرّ با حضرت امام حسين (عليه السّلام) از كوفه خارج شد و به سوى امام رهسپار گرديد.

در وقعه الطف گفتگوی أبو الشعثاء يزيد بن زياد مهاصر كندى بهدلى و فرستاده ابن زیاد (لعنه الله علیه) به حرّ بن یزید ریاحی با دستور توقف حضرت امام حسین (علیه السّلام) و همراهان ایشان در جایی که نامه به دستش رسید چنین آمده است:

«فلمّا قرأ الكتاب قال لهم الحرّ: هذا كتاب الأمير عبيد اللّه بن زياد يأمرني‏ فيه أن اجعجع بكم في المكان الذي يأتيني فيه كتابه و هذا رسوله و قد أمره أن لا يفارقني حتى انفذ رأيه و أمره.

فنظر الشعثاء يزيد بن زياد المهاصر الكندي البهدلي‏ الى رسول عبيد اللّه [ابن زياد] فعنّ له فقال: أمالك بن النسير البدّي‏ [من كندة]؟ قال: نعم، فقال له يزيد بن زياد: ثكلتك امّك. ماذا جئت فيه؟ قال: و ما جئت فيه أطعت إمامى و وفيت ببيعتي فقال له أبو الشعثاء: صيت ربّك و أطعت إمامك في هلاك نفسك. كسبت العار و النار. قال اللّه عزّ و جل: «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ (سوره مبارکه قصص، آیه 41)» فهو إمامك»(28)

«وقتى نامه ‏ام به تو رسيد و فرستاده ‏ام نزد تو آمد حسين را متوقف كن و در بيابان بى‏ آب و علف و بدون حصار و سنگرى فرود آر، به فرستاده ‏ام دستور داده‏ ام همراه تو باشد از شما جدا نشود تا اينكه خبر اجراى دستورم توسط تو را برايم بياورد. و السلام» وقتى حرّ نامه را خواند [رو به اصحاب حضرت امام حسين (عليه السّلام‏)] گفت: اين نامه أمير عبيد الله بن زياد است به من دستور داده در جايى كه نامه ‏اش به دستم مى ‏رسد شما را متوقف كنم. اين فرستاده ‏او است. به وى دستور داده تا زمانى كه نظر و فرمانش را اجرا نكردم از من جدا نشود. أبوالشعثاء يزيد بن زياد مهاصر كندى بهدلى به فرستاده عبيد الله نگاه كرده مقابلش ايستاد و گفت: آيا شما مالك بن نسير بدى از كنده هستى؟ گفت: بله. يزيد بن زياد گفت: مادرت به عزايت بنشيند. اين چه مأموريتى است كه به دنبالش آمده ‏اى؟ گفت: من به دنبالش نيامدم از امامم پيروى كردم به بيعت خويش وفا نمودم. أبوالشعثاء گفت: نسبت به پروردگارت عصيان كردى و در هلاكت نفس خودت از امامت اطاعت كردى براى خود ننگ و نار فراهم ساختى.

خداى عزّ و جلّ مى ‏فرمايد: «برای آنها را امامانى قرار داده ‏ايم كه به آتش دعوت مى ‏كنند و در روز قيامت يارى نمى‏ شوند.» و آن امام تو است.

                    

درباره نحوه مبارزه يزيد بن زياد مهاصر در میدان نبرد در تاریخ طبری آمده است:

«قال ابو مخنف: حدثنى فضيل بن خديج الكندى ان يزيد بن زياد و هو ابو الشعثاء الكندى من بنى بهدله جثا على ركبتيه بين يدي الحسين فرمى بمائه سهم ما سقط منها خمسه اسهم و كان راميا فكان كلما رمى قال: انا ابن بهدله فرسان العرجله و يقول حسين: اللهم سدد رميته و اجعل ثوابه الجنه فلما رمى بها قام فقال: ما سقط منها الا خمسه اسهم و لقد تبين لي انى قد قتلت خمسه نفر و كان في أول من قتل و كان رجزه يومئذ: انا يزيد و ابى مهاصر اشجع من ليث بغيل خادر يا رب انى للحسين ناصر و لابن سعد تارك و هاجر و كان يزيد بن زياد بن المهاصر ممن خرج مع عمر بن سعد الى الحسين فلما ردوا الشروط على الحسين مال اليه فقاتل معه حتى قتل.»(29)

ابومخنف از فضیل بن خدیج کندی نقل می کند که ابو الشعثاء از بنی بهدله اين رو پيش روى حسين (عليه السّلام‏) روى زانوهايش نشست و يكصد عدد تير پرتاب كرد كه تنها پنج عدد از آنها سقوط كرد هر تيرى كه مى ‏افكند مى‏ گفت: من پسر بهدلة سواران عرجله ‏ام، حضرت امام حسين (عليه السّلام) فرمود: «خدايا تيرهاى او را به هدف برسان و پاداش او را بهشت برين مقرر دار.»

زمانى كه تيرهايش تمام شد، به پاخاست و گفت: جز پنج تير، همه تيرهايم به هدف خورد. سپس در حالى كه اين رجز را مى ‏خواند:

«من يزيدم، پدرم مهاصر است، از شيرى كه در بيشه خفته است دليرترم، پروردگارا من ياور حسينم. عمر بن سعد را ترك گفته به سوى حسين هجرت نمودم.»

همواره شمشير مى ‏زد تا اينكه به درجه رفيع شهادت نايل شد.

 

حارث بن امرئ القيس كندى‏

حارث از دلاور مردان متعبّد به شمار مى ‏آمد و در تاريخ جنگها از او ياد شده است. وى ابتدا در اردوگاه عمر سعد قرار گرفت ولى آن زمان كه شروط حضرت امام حسین (علیه السّلام) پذيرفته نشد او به امام پيوست و در ركاب آن حضرت مبارزه كرد تا به فيض شهادت نايل گشت. صاحب حدائق گفته است: حارث، در نخستين حمله به شهادت رسيد.

 

زاهر بن عمرو كندى‏

وى دلير مردى كارآزموده و معروف به شجاعت و علاقمند به اهل بيت (علیهم السّلام) بود. طبق گزارشات تاریخی رسیده زاهر بن عمرو غلام عمرو بن الحمق الخزاعى بوده است.

سيره ‏نويسان گفته ‏اند: هنگامى كه عمرو بن حمق، بر ضد زياد شوريد، زاهر نيز او را همراهى مى‏ كرد و در گفتار و كردار، يار و همدم او بود و آنگاه كه معاويه به جستجوى عمرو پرداخت زاهر را نيز تحت پيگرد قرار داد. عمرو را كشت و زاهر موفق به فرار شد. او در سال شصت هجرى حج به جای آورد و در مسير راه با حضرت امام حسین (علیه السّلام) ديدار كرد و به ملازمت ركاب او در آمد و در كربلا در كنار آن حضرت، حضور يافت. سروى گفته است: زاهر در نخستين حمله به شهادت رسيد.

در وسیله الدارین فی الانصار الحسین (علیه السّلام) نام وی جزء اسامی اصحاب حضرت امام حسین (علیه السّلام) که در حمله اول به شهادت رسیدند؛ ذکر شده است.(30)

 

در نفس المهموم ذکر شده است که ابو جعفر زاهر بن محمد بن سنان از نوادگان او جزء یاران حضرت امام موسی کاظم و حضرت امام جواد (علیهما السّلام) بوده است:

«و كان من أحفاده أبو جعفر الزاهري محمد بن سنان من أصحاب الكاظم و الرضا و الجواد عليهم السلام.»(31)

و از نبيره‏ هايش ابو جعفر زاهر بن محمد بن سنان از اصحاب حضرت امام كاظم و حضرت امام رضا و حضرت امام جواد (علیهم السّلام) است.»(32)

 

بشر بن عمرو بن احدوث حضرمى كندى‏

بشر بن عمرو بن احدوث حضرمى كندى از اهالى حضرموت و از قبيله كنده و از تابعين به شمار مى ‏آمد.

بشر از کسانی بود که در ایامی که جنگ نبود خود را به حضرت امام حسین (علیه السّلام) رساندند و در رکاب ایشان به شهادت رسید.

فرزند وی در یکی از جنگها اسیر شده بود و وقتی به او خبر رسید حضرت امام حسین (علیه السّلام) به او فرمودند که بیعتم را از تو برداشتم برای رهایی فرزندت تلاش کن ولی او حاضر به ترک حضرت امام حسین (علیه السّلام) نشد و «گفت: یا ابا عبداللَّه اگر درندگان مرا زنده بخورند از تو جدا نشوم.

امام فرمودند: بيا و اين جامه‏ هاى برد را به پسرت محمد- كه همراهش بود- بده تا در آزادى برادرش خرج كند. آنگاه پنج جامه به ارزش هزار دينار به او عطا فرمود.

از آنچه سماوى نقل كرده استفاده مى‏ شود كه نام اين شهيد بشر و نام پسرش كه با او همراه بود محمد و نام پسرش كه در مرز رى به اسارت رفت عمرو بود.

بنابراين نام اين شهيد- مطابق با آنچه در زيارت ناحيه مقدسه آمده است- بشر بن عمرو (يا عمر) حضرمى است و آن گونه كه در تاريخ ابن عساكر و لهوف آمده محمد بن بشير حضرمى نيست.»(33)

 

در وسیله الدارین با نام «بشیر بن عمرو» از ایشان یاد شده است و او را جزء شهدای حمله نخست ذکر کرده است.(34) اما ابن شهرآشوب در المناقب او را در شمار شهدای حمله نخست نیاورده است.

در زیارت شهدای کربلایی که از ناحیه مقدسه رسیده است از ایشان با نام «السَّلَامُ عَلَى بَشِيرِ بْنِ عَمْرٍو الْحَضْرَمِي»‏ یاد شده است.(35)

 

جندب بن حجير كندى خولانى

جندب بن حجير از بزرگان شيعه و از ياران حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) بود و در جنگهاى جمل و صفين با آن حضرت شركت داشت.

در وسیله الدارین از تاریخ ابن عساکر درباره وی نقل شده است:

« هو جندب بن حجیر بن جندب بن زهیر بن الحارث بن کثیر بن جشم بن حجیر الکندی الخولانی الکوفی، یقال له صحبة مع رسول الله و هو من أهل الکوفه و شهد مع علی بن ابی طالب (ع) حرب صفین و کان امیرا علی کنده و الأزد و قال أبومخنف خرج جندب بن حجیر الکندی من الکوفه فلحق بالحسین بالحاجر من بطن الرمه قبل اتصال حر بن یزید الریاحی به فجاء معه الی کربلاء.»(36)

«او جندب بن حجير بن جندب بن زهير بن حارث بن كثير بن جشم بن حجير كندى خولانى كوفى است. گفته مى ‏شود كه با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را درک کرده است. او اهل كوفه بود و همراه حضرت امیرالمومنین على بن ابى طالب (علیه السّلام) در جنگ صفين شركت کرد و فرمانده كنده و ازد بود. به نقل از ابومخنف جندب بن حجیر کندی از کوفه در بطن الرمه قبل از رسیدن حرّ به حضرت امام حسین (علیه السّلام) ملحق شد و همراه حضرت به کربلاء آمد.»

طبق گزارشات برخی از مقاتل او در حمله نخست به شهادت رسیده است.

 

شهداى غفارى‏

عبد اللّه بن عروة بن حرّاق غفارى و برادرش عبد الرحمن

اين دو برادر از دلاور مردان و سرشناسان کوفه و صاحب خدم و حشم بوده‏ اند. جدّ آنان حرّاق از ياران حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) و از جمله كسانى بود كه در جنگهاى جمل، صفّين و نهروان شركت داشت. عبد اللّه و عبد الرحمن، در كربلا به حضرت امام حسين (عليه السّلام) پيوستند.

درباره نحوه مبارزه آنان در روز عاشورا در مقاتل آمده است:

«فلمّا رأى أصحاب الحسين أنّهم قد كُثروا و أنّهم لايقدرون على أن يمنعوا حسيناً و لا أنفسهم تنافسوا في أن يُقتلوا بين يديه فجاءه عبداللّه و عبدالرحمن إبنا عزرة (عروة) الغفاريّان فقالا: يا أبا عبداللّه، عليك السلام حازنا العدوّ إليك فأحببنا أن نُقتل بين يديك نمنعك و ندفع عنك. قال: مرحباً بكما أُدنوا منّي. فدنوا منه فجعلا يقاتلان قريباً منه  و أحدهما يقول:

قد علمتْ حقّاً بنو غِفارِ

 

وخِندَفٌ بعد بني نزار

لنضربنَّ معشرَ الفُجّار

 

بكلّ عضبٍ صارمٍ بتّار

يا قوم ذودوا عن بني الأحرار

 

بالمشرفيّ والقنا الخطّار

 

ثمَّ حمل فقاتل حتّى قُتِل.

و قد ورد السلام عليهما من الناحية المقدّسة هكذا: «السلام على عبداللّه و عبدالرحمن ابني عروة بن حراق الغفاريين» (37)

«چون ياران حضرت امام حسين (عليه السّلام‏) ديدند كه کشتگان آنها زياد شد و توان دفاع از خود و حضرت امام حسين (عليه السّلام‏) را ندارند، در كشته شدن در رکاب حضرت از يكديگر پيشى گرفتند. عبداللَّه و عبدالرحمن، پسران عروه غفارى آمدند و گفتند: درود بر تو اى ابا عبداللَّه، دشمن ما را احاطه كرده است و ما دوست داريم كه در حضور شما بجنگيم، از شما در برابر دشمن دفاع كنيم. حضرت فرمودند: آفرين بر شما دو تن. به من نزديك شويد. آنان به حضرت نزديك شدند و در نزديكى وى مى‏ جنگيدند. يكی‏ از آنان رجز مى‏ خواند و آن ديگرى تكميل مى‏ كرد و مى‏ گفتند:

قبيله بنى غفار از تيره خندف و بنى نزار، به خوبى می دانند كه ما گروه كافران را با تيغ تيز و شمشير بران سركوب مى‏ كنيم. اى مردم از نسل پاكان با شمشيرهاى «مُشرفى» و نيزه ‏هاى تيز دفاع كنيد.

آن دو پيوسته جنگيدند تا به شهادت رسيدند.

در زيارت ناحيه مقدسه برآن دو چنين درود فرستاده شده است: «سلام بر عبداللَّه و عبدالرحمن، پسران عروة بن حرّاق غفارى.»(38)

 

جون بن حوى

جون بن حوی غلام آزاد شده ابوذر بود که پس از شهادت ابوذر (رضوان الله علیه) به اهل بيت (عليهم السّلام) پيوست. ابتدا در خدمتگزارى امام حسن و پس از او در خدمت امام حسين (عليهما السّلام) انجام وظيفه نمود و در سفر امام (عليه السّلام) از مدينه به مكه و از آنجا به عراق حضرت را همراهى ‏كرد.

کتاب وسیله الدارین در معرفی وی نوشته است:

« قال ابوعلی فی رجاله: جون بن حوی بن قتاده بن الاعور بن ساعده ابن عون بن کعب بن حوی (من أهل النوبه) مولی ابی ذر الغفاری اشتراء أمیرالمومنین بمائه و خمسین دینارا و وهبه لأبی ذر الغفاری لیخدمه و کان العبد عند ابی ذر الی أن أمر عثمان بن عفان بنفی ابی ذر من المدینه المنوره الی الربذه و لما خرج ابوذر من المدینه خرج العبد معه و کان هناک الی أن توفی  ابوذر رضوان الله علیه فی 32 من الهجره ثم رجع الی المدینه و انضم الی بیت علی بن ابی طالب ثم بعده الی ابنه الحسن(علیه السّلام) ثم بعده الی الحسین (علیه السّلام) و صحبه فی سفره من المدینه الی المکه ثم الی العراق (ای کربلاء).»(39)

ابوعلی در کتاب رجالش نقل کرده است: جون بن حوی بن قتاده بن الاعور بن ساعده ابن عون بن کعب بن حوی (از اهالی النوبه) غلام ابوذر غفاری بود. حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) او را به صد و پنجاه دینار خریدند و به ابوذر غفاری برای خدمت به او هدیه نمودند. او در خدمت ابوذر بود تا هنگامی که عثمان بن عفان ابوذر را از مدینه منوره به ربذه تبعید کرد. وقتی ابوذر از مدینه خارج شد غلامش نیز با او رفت و در ربذه ماند تا ابوذر (رضوان الله علیه) در سال سی و دوم هجری فوت کرد سپس به مدینه برگشت و به خانواده حضرت امیرالمومنین(علیه السّلام) پیوست و پس از حضرت به پسرش حضرت امام حسن (علیه السّلام) پیوست و پس از ایشان به حضرت امام حسین (علیه السّلام) پیوست و در سفر حضرت از مدینه به مکه و به سمت عراق تا کربلا همراه ایشان بود.

 

طبق نقل لهوف، جون پس از مسلم عمرو بن قرطه انصارى‏ به میدان رفت:

«ثُمَّ بَرَزَ جُونٌ مَوْلَى أَبِي ذَرٍّ وَ كَانَ عَبْداً أَسْوَدَ فَقَالَ لَهُ الْحُسَيْنُ (ع) أَنْتَ فِي إِذْنٍ مِنِّي فَإِنَّمَا تَبِعْتَنَا طَلَباً لِلْعَافِيَةِ فَلَا تَبْتَلِ بِطَرِيقِنَا فَقَالَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ أَنَا فِي الرَّخَاءِ أَلْحَسُ قِصَاعَكُمْ وَ فِي الشِّدَّةِ أَخْذُلُكُمْ وَ اللَّهِ إِنَّ رِيحِي لَمُنْتِنٌ وَ إِنَّ حَسَبِي لَلَئِيمٌ وَ لَوْنِي لَأَسْوَدُ فَتَنَفَّسْ عَلَيَّ بِالْجَنَّةِ فَتَطِيبَ رِيحِي وَ يَشْرُفَ حَسَبِي وَ يَبْيَضَّ وَجْهِي لَا وَ اللَّهِ لَا أُفَارِقُكُمْ حَتَّى يَخْتَلِطَ هَذَا الدَّمُ الْأَسْوَدُ مَعَ دِمَائِكُمْ ثُمَّ قَاتَلَ رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِ حَتَّى قُتِلَ.»(40)

«جون برده آزاد شده ابوذر غلام سياه چهره‏ اى بود بيرون شد حضرت امام حسين (علیه السّلام) به او فرمودند: من به تو اجازه مي دهم تا بروی كه تو در عافيت با ما همراه شدى، و نبايد در راه ما گرفتار گردى. عرض كرد: اى پسر پيغمبر، من در روز خوشى كاسه ليس خاندان شما باشم و در روز سختى دست از يارى شما بردارم؟ به خدا قسم من خود آگاهم كه بدبو و پست فطرت و سياه چهره ‏ام ولى چطور ممكن است كه تو بخل‏ بورزى از اينكه من بهشتى شوم و خوشبو و شرافتمند و رو سفيد گردم؟ نه به خدا دست از شما خاندان بر ندارم تا اين خون سياه من با خونهاى شما آميخته گردد سپس جنگید تا شهيد شد رضوان اللَّه عليه.»(41)

 

در کتاب وسیله الدارین در این باره آمده است:

«و قال محمد بن ابی طالب فی مقتله فوقف علیه الحسین و قال: اللهم بیض وجهه و طیب ریحه و احشره مع الأبرار و عرف بینه و بین محمد و آله علیهم السّلام.

و ذکر الصدوق فی الخصال عن الباقر عن أبیه (علیهما السّلام) ان بنب اسد الذین حضروا المعرکه لیدفنوا القتلی وجدوا جونا بعد عشره أیام تفوح منه رائحه المسک و ورد فی زیاره الناحیه: السلام علی جون بن حوی مولی ابی ذر الغفاری و رحمه الله و برکاته.»(42)

محمد بن ابو طالب مى ‏گويد: حضرت امام حسين (عليه السّلام) بر بالين جون قرار گرفت و فرمود: «خدايا، چهره ‏اش را سفيد، بدنش را خوشبو و او را با خوبان و نيكان محشور گردان و او را قرین محمد و خاندانش گردان.»

صدوق در الخصال روايت كرده‏ است که حضرت امام محمد باقر (علیه السّلام) از قول پدر بزرگوارشان حضرت امام زين العابدين (علیه السّلام) فرمودند: قبيله اسد براى خاكسپارى پيكرهاى شهدا در ميدان نبرد حضور يافتند، پس از ده روز بدن جون را یافتند که از آن بوى مشك به مشام می رسيد رحمت خدا بر او باد.

 

پانوشتها

(1) ابصار العین، صفحه 178 - 161- سلحشوران طف، صفحه 220 - 199

(2) منتهى الآمال، جلد‏1، صفحه 603 - 602

(3)منتهى الآمال، جلد‏2، صفحه 764 – 763

(4) تاريخ‏ الطبري، جلد‏5، صفحه404- نفس المهموم، صفحه 173

(5) ترجمه تاريخ‏ الطبري، جلد ‏7، صفحه 2994

(6)نفس المهموم، صفحه 185

(7)در كربلا چه گذشت، صفحه 255

(8)وقعة الطف، صفحه 195- 194 - تاريخ ‏الطبري، جلد‏5، صفحه 416

(9) تاريخ ‏الطبري، جلد ‏5، صفحه 420 - نفس المهموم، صفحه206    

(10) ترجمه تاريخ ‏الطبري، جلد‏7، صفحه 3016

(11) نفس المهموم، صفحه 214 - تاريخ ‏الطبري، جلد ‏5، صفحه 422

(12)در كربلا چه گذشت، صفحه 295    

(13)وقعة الطف، صفحه 231 - نفس المهموم، صفحه 247

(14)نفس المهموم، صفحه 249

(15)در كربلا چه گذشت، صفحه 346    

(16) منتهى الآمال(عربی)، جلد‏1، صفحه 635 – 634

(17) منتهى الآمال، جلد‏2، صفحه 809 – 808

(18) منتهى الآمال(عربی)، جلد1، صفحه 660 - 659   

(19)منتهى الآمال، جلد‏2، صفحه 846 - 845

(20)منتهى الآمال، جلد‏2، صفحه764

(21) تاريخ ‏الطبري، جلد‏5، صفحه 445

(22)ترجمه تاريخ ‏الطبري، جلد ‏7، صفحه3050

(23)تاريخ ‏الطبري، جلد‏5، صفحه453

(24)ترجمه تاريخ ‏الطبري، جلد‏7، صفحه 3063

(25)مع الركب الحسيني، جلد4، صفحه183 

(26)با كاروان حسينى، جلد ‏4، صفحه 172

(27)مع الرکب الحسینی، جلد4، صفحه 292 – 282- با كاروان حسينى، جلد‏4، صفحه 262 -254

(28)وقعة الطف، صفحه 177 - تاريخ ‏الطبري، جلد ‏5، صفحه 409  

(29)تاريخ ‏الطبري، جلد‏5، صفحه 446

(30)وسیله الدارین فی الانصار الحسین (علیه السّلام)، صفحه 95 – 94

(31) نفس المهموم، صفحه 269- 267

(32) در كربلا چه گذشت، صفحه 374 – 373

(33) با كاروان حسينى،جلد4، صفحه 135    

(34)وسیله الدارین، صفحه 94

(35) المزار، صفحه 152- إقبال الأعمال، جلد‏2، صفحه 714

(36) وسیله الدارین، صفحه 114

(37) مع الركب الحسيني، جلد‏4، صفحه 324 – 323

(38)با كاروان حسينى، جلد‏4، صفحه 173

(39) وسیله الدارین، صفحه 115

(40) اللهوف على قتلى الطفوف، صفحه 109 – 108

(41) آهى سوزان بر مزار شهيدان، صفحه 109 – 108

(42) وسیله الدارین، صفحه 116

 

منابع

- قرآن کریم

- ابصار العين في أنصار الحسين عليه السلام‏، شيخ محمد بن طاهر سماوى‏، قم،‏ دانشگاه شهيد محلاتى‏، 1419ق‏.

- إقبال الأعمال (چاپ القديم)، على بن موسى ابن طاووس، ‏تهران‏، دار الكتب الإسلاميه‏،  1409ق‏.

- آهى سوزان بر مزار شهيدان (ترجمه اللهوف)، على بن موسى ابن طاووس، 1جلد، تهران ، جهان، چاپ اول، 1348ش.

- با کاروان حسینی از مدینه تا مدینه (ترجمه)، علی شاوی، قم، زمزم هدايت، 1386ش.

- تاريخ الطبرى (تاريخ الأمم و الملوك)، محمد بن جرير طبرى، تحقيق محمد أبو الفضل ابراهيم ، بيروت، دارالتراث، 1387/1967

- تاريخ طبرى، محمد بن جرير طبرى، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، 1375

- در كربلا چه گذشت (ترجمه نفس المهموم‏)، شيخ عباس قمى، مترجم محمد باقر كمره ‏اى‏، قم، مسجد جمكران‏، 1381 ش‏.

- سلحشوران طف (إبصار العين في أنصار الحسين عليه السلام)، نويسنده: شيخ محمد بن طاهر سماوى، مترجم: عباس جلالى، ‏ قم‏، زائر، 1381

- اللهوف على قتلى الطفوف، على بن موسى ابن طاووس، ترجمه فهرى، تهران، جهان، چاپ: اول، 1348ش.

- المزار في كيفية زيارات النبيّ و الأئمة عليهم السلام، محمد بن مكى شهيد اول، قم، 1جلد، مدرسه امام مهدى عليه السلام، چاپ: اول، 1410 ق.

- مع الرکب الحسیني من المدینة إلی المدینة، علی شاوی، قم، تحسين، 1386ش.

- منتهى الآمال فى تواريخ النبى و الآل عليهم السلام (عربي)، حاج شيخ عباس قمى، ‏ قم، جامعه مدرسين (موسسه النشر الاسلامى)، 1422 ق.

- منتهى الآمال فى تواريخ النبى و الآل عليهم السلام (فارسى)، حاج شيخ عباس قمى‏، قم‏، دليل‏، 1379ش.

- نفس المهموم‏، حاج شيخ عباس قمى، نجف، المكتبه الحيدريه‏، ‏1421 ق./ 1379ش.

- وسیلۀ الدارین فی أنصار الحسین، ابراهیم الموسوی الزنجانی، بیروت، موسسه الاعلمی للمطبوعات، 1395ق. / 1975

- وقعة الطفّ، لوط بن يحيى ابو مخنف كوفى، قم، جامعه مدرسين، 1417ق.

آخرین مطالب

شایعتر

الزيارة الافتراضية

مطالب بیشتر