نگاهی به شخصیت و سیره حضرت امام هادی (علیه السّلام)

 

 ولادت حضرت امام هادی (علیه السّلام) بنابر دعای رسیده از ناحیه مقدسه دوم رجب ذکر شده است:

«ابن عباس گفت: اين دعا توسط شيخ كبير ابو القاسم به دست خانواده من رسيد «اللهم انى اسألك بالمولودين في رجب محمد بن علي الثانى و ابنه علي بن محمد المنتجب تا آخر دعا. سپس اضافه نموده كه ابن عياش گفته است تولد حضرت ابو الحسن امام علي النقى در روز دوم رجب بوده است.»(1) در مصباح كفعمى نیز ولادت ایشان روز جمعه دوم رجب در زمان زمامداری مأمون (لعنه الله علیه) ذکر شده است. ولادت ایشان را 212 یا 214 قمری دانسته اند.

برخی از منابع ولادت ایشان را درنيمه ماه ذى الحجه یا پنجم رجب سال 214 قمری نیز ذکر نموده اند.

«محل ولادت ایشان در صريا واقع در مدينه منوره بود.» (2) «مادر ایشان ام ولدی به نام سمانه مغربیه معروف به بانو ام الفضل بود.» (3)

«نامشان علي و تنها كنيه‏ ایشان ابو الحسن بود. داراى لقبهاى زيادى از قبيل: نجيب، مرتضى، هادى، نقى، فقيه، ناصح، فتاح، امين، مؤتمن، طيب، متوكل، عسكرى بود آن جناب را ابو الحسن ثالث و فقيه عسكرى نیز مي گفتند.» (4)

و لقب متوكل را مخفى مي داشتند و اصحاب خود را امر مي فرمودندكه از اين لقب برای ایشان اعراض كنند زيرا كه لقب خليفه بود.» (5)

«چهره حضرت امام هادی (علیه السّلام) را گندمگون و نقش انگشتری ایشان را «الله ربى و هو عصمتى من خلقه» و «حفظ العهود من اخلاق المعبود» ذکر نموده اند.» (6)

 

فرزندان حضرت امام هادى (عليه السّلام)

«حضرت ابو الحسن على بن محمد (عليهما السّلام) داراى پنج فرزند از پسر و دختر بودند، ابو محمد امام حسن عسكرى (عليه السّلام) كه مقام امامت را بعد از پدر بزرگوارش احراز كردند، حسين و محمد و جعفر ملقب به كذاب و دخترى به نام عليه داشتند.» (7)

 

شهادت حضرت امام هادی (علیه السّلام)

مدت امامت آن حضرت مصادف با حكمرانى معتصم بعد از او واثق، متوكل، منتصر، مستعين و معتز بود. در اواخر فرمانروایى معتمد به وسيله سم به شهادت رسیدند. ابن بابويه مي نويسد: معتمد آن حضرت را مسموم كرد.

«ابن عياش گفته است: در سال 254 روز سوم رجب از دنيا رفتند. بعضى روز دوشنبه سه شب به آخر جمادى الآخرة مانده روز شهادتش را تعيين نموده ‏اند. كسى جز فرزندش ابو محمد حضرت امام حسن عسكرى (عليه السّلام) هنگام فوتش نبود. در موقع فوت چهل سال داشتند و بعضى چهل و يك سال و هفت ماه گفته ‏اند.» (8)

«حضرت امام هادی (علیه السّلام) مدت يك سال و چند ماه در سامراء اقامت گزيدند و پس از آن از دنيا رفتند.» (9)

 

تصريح به امامت حضرت امام هادی (علیه السّلام)

حضرت امام جواد (علیه السّلام) قبل از شهادت خویش به امامت حضرت امام هادی (علیه السّلام) اشاره نموده بودند:

«حدثنا عبد الواحد بن محمد العبدوس [بن عبدوس‏] العطار رضي الله عنه قال حدثنا علي بن محمد بن قتيبة النيسابوري قال حدثنا حمدان بن سليمان قال حدثنا الصقر بن أبي دلف قال سمعت أبا جعفر محمد بن علي الرضا (ع) يقول:‏ إن الإمام بعدي ابني علي أمره أمري و قوله قولي و طاعته طاعتي و الإمام بعده ابنه الحسن أمره أمر أبيه و قوله قول أبيه و طاعته طاعة أبيه ثم سكت فقلت يا ابن رسول الله فمن الإمام بعد الحسن فبكى (ع) بكاء شديدا ثم قال إن من بعد الحسن ابنه القائم بالحق المنتظر فقلت له يا ابن رسول الله لم سمي القائم قال لأنه يقوم بعد موت ذكره و ارتداد أكثر القائلين بإمامته فقلت له و لم سمي المنتظر قال لأن له غيبة يكثر أيامها و يطول أمدها فينتظر خروجه المخلصون و ينكره المرتابون و يستهزئ بذكره الجاحدون و يكذب فيها الوقاتون و يهلك فيها المستعجلون و ينجو فيها المسلمون.» (10)

«صقر بن أبى دلف گويد از حضرت امام جواد (عليه السّلام) شنيدم كه فرمودند: امام پس از من فرزندم على است. دستور او دستور من و سخن او سخن من و اطاعت او اطاعت من است و امام پس از او فرزندش حسن است. دستور او دستور پدرش و سخن او سخن پدرش و طاعت او طاعت پدرش باشد، سپس سكوت كردند.

گفتم: اى فرزند رسول خدا، امام پس از حسن كيست؟ او به شدت گريست و سپس فرمود: پس از حسن فرزندش قائم به حق امام منتظر است. گفتم: اى فرزند رسول خدا، چرا او را قائم مى‏گويند؟ فرمود: زيرا او پس از آنكه يادش‏ از بين برود و اكثر معتقدان به امامتش مرتد شوند، قيام مى‏كند. گفتم: چرا او را منتظر مى‏ گويند؟ فرمود: زيرا ايام غيبتش زياد شود و مدتش طولانى گردد و مخلصان در انتظار قيامش باشند و شكاكان انكارش كنند و منكران يادش را استهزاء كنند و تعيين ‏كنندگان وقت ظهورش دروغ گويند و شتاب‏ كنندگان در غيبت هلاك شوند و تسليم ‏شوندگان در آن نجات يابند.» (11)

 

فراخواندن حضرت امام هادی (علیه السّلام) به سامرا

طبق شواهد تاریخی به علت خبرچینی و سعایت حاکم مدینه، متوکل حضرت امام هادی (علیه السّلام) را به سامرا فراخواند:

«متوكل براى امام (عليه السّلام) نامه ‏اى نوشت كه هر چه زودتر در سامراء حاضر شويد، متوكل در نامه خود بسيار اظهار اشتياق به ملاقات آن حضرت كرده بود.

هنگامى كه نامه به حضرت رسيد، مهياى خروج شد و به اتفاق يحيى بن هرثمه‏ عازم سامراء گرديد پس از ورود به سامرا متوكل او را اذن ورود نداد و چند روزى در «خان صعاليك» كه جاى غريبان و مسافران بود منزل كرد، بعد از اين متوكل دستور داد، منزل خصوصى براى آن جناب ترتيب دادند و از كاروانسرا به آنجا منتقل شد.» (12)

 

شوکت حضرت امام هادی (علیه السّلام) در بین مردم

در باب شوکت حضرت امام هادی (علیه السّلام) در بین مردم و در حضور خلفای عباسی گزارشاتی رسیده است که در اینجا به ذکر دو مورد بسنده می نماییم:

«أبو محمد الفحام قال حدثني أبو الطيب أحمد بن محمد بن بوطير قال حدثني خير الكاتب قال حدثني شيلمة الكاتب و كان قد عمل أخبار سر من ‏رأى قال: كان المتوكل ركب إلى الجامع و معه عدد ممن يصلح للخطابة و كان فيهم رجل من ولد العباس بن محمد يلقب بهريسة و كان المتوكل يحقره فتقدم إليه أن يخطب يوما فخطب و أحسن فتقدم المتوكل يصلي فسابقه من قبل أن ينزل من المنبر فجاء فجذب منطقته من ورائه و قال: يا أمير المؤمنين، من خطب يصلي. فقال المتوكل: أردنا أن نخجله فأخجلنا.

و كان أحد الأشرار فقال يوما للمتوكل: ما يعمل أحد بك أكثر مما تعمله بنفسك في علي بن محمد فلا يبقى في الدار إلا من يخدمه و لا يتبعونه بشيل ستر و لا فتح باب و لا شي‏ء و هذا إذا علمه الناس قالوا: لو لم يعلم استحقاقه للأمر ما فعل به هذا دعه إذا دخل يشيل الستر لنفسه و يمشي كما يمشي غيره فتمسه بعض الجفوة، فتقدم ألا يخدم و لا يشال بين يديه ستر و كان المتوكل ما رئي أحد ممن يهتم بالخبر مثله. قال: فكتب صاحب الخبر إليه أن علي بن محمد دخل الدار فلم يخدم و لم يشل أحد بين يديه سترا فهب هواء رفع الستر له فدخل فقال: اعرفوا خبر خروجه فذكر صاحب الخبر أن هواء خالف ذلك الهواء شال الستر له حتى خرج فقال: ليس نريد هواء يشيل الستر شيلوا الستر بين يديه.» (13)

« فحام از احمد بن محمد بن بطه از خیر الكاتب نقل كرد كه گفت: شميله الكاتب نويسنده اخبار سامرا برايم نقل كرد كه متوكل هر وقت به طرف مسجد جامع مي رفت گروهى از كسانى كه قدرت سخنرانى داشتند در ركاب او حاضر بودند، در ميان آنها مردى به نام هريسه از فرزندان عباس بن محمد بود كه متوكل او را كوچك مي شمرد. يك روز دستور داد او سخنرانى كند. خطبه ‏اى در كمال شيوایى ايراد كرد. قبل از اينكه هريسه از منبر پائين بيايد، متوكل جلو رفت تا نماز بخواند. هريسه با عجله از منبر فرود آمد و از پشت كمربند متوكل را گرفت و گفت: يا امير المؤمنين، هر كس سخنرانى كرد و خطبه خواند بايد نماز هم بخواند، متوكل گفت: ما تصميم داشتيم اين مرد را شرمنده كنيم او ما را خجالت داد.

هريسه مرد بسيار بدسرشتى بود. روزى به متوكل گفت: هيچ كس به زيان تو به قدر خودت كار نمي كند از اين رفتارى كه با على بن محمد دارى هر كس در دربار خليفه است، خدمتكار او است حتى نمى‏ گذارند، زحمت بالا زدن پرده را بكشد يا درب را بگشايد و نه كارهاى ديگر.

وقتى مردم اين چنين كارى را از تو مى ‏بينند؛ مي گويند: اگر نمي دانست كه شايسته خلافت است، اينقدر به او احترام نمي كرد. بگذار وقتى وارد مى‏ شود، خودش پرده را بالا بزند و مثل ساير مردم رفتار كند، لااقل كمى به زحمت بيفتد. متوكل دستور داد ديگر پرده را براى امام بالا نزنند و خدمت ننمايند. در ميان خلفا كسى مانند متوكل اهميت به اطلاعات و گزارش اوضاع نمي داد. (كسى را تعيين كرده بود كه هميشه جريانها را براى او گزارش نمايد.)

گزارشگر براى متوكل نوشت كه على بن محمد وارد شد، كسى پرده را بلند نكرد، در اين موقع بادى وزيد كه پرده را بلند كرد، او داخل شد. متوكل دستور داد: متوجه باشيد، موقع خارج شدن چه خواهد شد. باز گزارشگر نوشت: كه بادى برخلاف جهت اول وزيد، پرده را بلند كرد و على بن محمد خارج گرديد.

متوكل گفت: به صلاح ما نيست باد پرده را برايش بلند كند، بعد از اين خدمتكاران خودشان پرده را بردارند.» (14)

 

در روایات دیگری در باب شوکت و منزلت حضرت امام هادی (علیه السّلام) چنین نقل شده است:

« وَ مِنْهَا مَا رُوِيَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ الْأَشْتَرِ الْعَلَوِيِّ قَالَ‏: كُنْتُ مَعَ أَبِي عَلَى بَابِ الْمُتَوَكِّلِ وَ أَنَا صَبِيٌّ فِي جَمْعٍ مِنَ النَّاسِ مَا بَيْنَ طَالِبِيٍّ إِلَى عَبَّاسِيٍّ إِلَى جُنْدِيٍّ إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ وَ كَانَ إِذَا جَاءَ أَبُو الْحَسَنِ (ع) تَرَجَّلَ النَّاسُ كُلُّهُمْ حَتَّى يَدْخُلَ. فَقَالَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ لِمَ نَتَرَجَّلُ لِهَذَا الْغُلَامِ وَ مَا هُوَ بِأَشْرَفِنَا وَ لَا بِأَكْبَرَ مِنَّا سِنّاً وَ لَا أعلمنا [بِأَعْلَمِنَا] فَقَالُوا وَ اللَّهِ لَا تَرَجَّلْنَا لَهُ. فَقَالَ لَهُمْ أَبُو هَاشِمٍ وَ اللَّهِ لَتَتَرَجَّلُنَّ لَهُ صَغَاراً وَ ذِلَّةً إِذَا رَأَيْتُمُوهُ فَمَا هُوَ إِلَّا أَنْ أَقْبَلَ وَ بَصُرُوا بِهِ فَتَرَجَّلَ لَهُ النَّاسُ كُلُّهُمْ. فَقَالَ لَهُمْ أَبُو هَاشِمٍ أَ لَيْسَ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ لَا تَتَرَجَّلُونَ لَهُ. فَقَالُوا وَ اللَّهِ مَا مَلَكْنَا أَنْفُسَنَا حَتَّى تَرَجَّلْنَا.» (15)

«محمد بن حسن بن اشتر علوى گفت: من با پدرم بر در سراى متوكل ايستاده بودم. من پسر بچه ‏اى بودم گروهى از سادات و بنى عباس و سپاهيان و سايرين حضور داشتند، هر وقت حضرت ابوالحسن امام على النقى (علیه السّلام) مى ‏آمد، همه مردم پياده مي شدند تا آن حضرت داخل مي شد.

بعضى با يكديگر قرار گذاشتند كه پياده نشوند. گفتند: براى این جوان پياده نخواهيم شد، نه از ما بهتر و نه بزرگتر و نه داناتر است. گفتند: به خدا پياده نخواهيم شد.

ابو هاشم به آنها گفت: به خدا قسم كوچك و بزرگ وقتى آن حضرت را ببينيد، پياده خواهيد شد. در همين موقع امام (عليه السّلام) رسيدند، همين كه چشم مردم به آن حضرت افتاد، همه پياده شدند. ابو هاشم به آنها گفت مگر شما تصميم نداشتيد كه پياده نشويد. گفتند: به خدا اختيار از دست ما رفته بود؛ نتوانستيم پياده نشويم.»

 

وکلای حضرت امام هادی (علیه السّلام)

در زمان خلفای عباسی نظارت شدیدی بر ائمه شیعه (صلوات الله علیهم) وجود داشت زیرا شیعیان در تمامی سرزمینهای اسلامی عراق، ایران، یمن، مصر و بلاد دیگر گسترش یافته بودند. به این دلیل از زمان حضرت امام علی بن موسی الرضا (علیه السّلام) نظام وکالت شکل گرفت. وظایف آنان شامل جمع ‌آوری خمس، علاوه بر مسئولیت پاسخگویی به مسائل فقهی و کلامی و نیز نقشی که در تثبیت امامت برای امام بعدی داشتند، بود. گاه ممکن بود، برخی از آنان منحرف شوند که در این صورت امام آنان را تکذیب کرده و با شخص دیگری جایگزین می‌ نمود.» (16)

« ايوب بن نوح‏، جعفر بن سهيل صيقل‏، على بن جعفر همانى‏، فارس بن حاتم قزوينى‏، على بن ريان بن صلت قمى‏، على بن حسين بن عبد ربّه‏، ابو على بن راشد، على بن مهزيار اهوازى‏، ابراهيم بن مهزيار اهوازى، ابراهيم بن محمد همدانى‏، محمد بن فرج‏، خيران، خادم القراطيسى‏، احمد بن اسحاق قمى‏، عثمان بن سعيد عمرى‏ را از وکلای ایشان نام برده اند.» (17)

 

علم امامت در نزد حضرت امام هادی (علیه السّلام)

در روایات و احادیث شیعه نقل شده است که همه علوم حضرت آدم و پیامبران الهی (علیهم السّلام) و ملائکه به پیامبر اسلام و پس از ایشان حضرت امیرالمومنین و امامان پس از ایشان (صلوات الله علیهم) داده شده است. علم اوصیای حضرت ختمی مرتبت (صلوات الله علیهم) علم به گذشته و آینده که علمی جامع است و در اختیار انبیاء و اوصیای پیشین نبوده است. به علاوه وجود صحیفه جامعه نزد ائمه معصومین (صلوات الله علیهم) که هر آنچه آدمی از ابتدای دنیا تا آخر دنیا بدان احتیاج دارد؛ علم ائمه معصومین (صلوات الله علیهم) را از پیامبران دیگر برتری بخشیده است. ائمه اطهار (صلوات الله علیهم) به عنوان حجتهای الهی بر روی زمین علم فوق بشری و مادی در سینه دارند. ائمه معصومین (صلوات الله علیهم) تأویل قرآن را می دانند و راهبری و هدایت خلق را در آخرین دین الهی برعهده دارند.

درباره علم حضرت امام هادی (علیه السّلام) در این مجال به روایتی از ابو هاشم جعفرى اشاره می نماییم:

«وَ مِمَّا شَاهَدَهُ أَبُو هَاشِمٍ دَاوُدُ بْنُ الْقَاسِمِ الْجَعْفَرِيُّ مِنْ دَلَائِلِهِ وَ أَسْنَدَهُ عَنِ السَّيِّدِ الصَّالِحِ أَبِي طَالِبٍ الْقُصَيِّ بِالْإِسْنَادِ الَّذِي تَقَدَّمَ ذِكْرُهُ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَيَّاشٍ قَالَ حَدَّثَنِي أَبُو طَالِبٍ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ يَعْقُوبَ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ أَحْمَدَ الْمَالِكِيُّ الْأَسَدِيُّ قَالَ أَخْبَرَنِي أَبُو هَاشِمٍ الْجَعْفَرِيُّ قَالَ: كُنْتُ بِالْمَدِينَةِ حِينَ مَرَّ بِهَا بغاء أَيَّامَ الْوَاثِقِ فِي طَلَبِ الْأَعْرَابِ فَقَالَ أَبُو الْحَسَنِ‏ (ع) اخْرُجُوا بِنَا حَتَّى نَنْظُرَ إِلَى تَعْبِيَةِ هَذَا التُّرْكِيِّ فَخَرَجْنَا فَوَقَفْنَا فَمَرَّتْ بِنَا تَعْبِيَتُهُ فَمَرَّ بِنَا تُرْكِيٌّ فَكَلَّمَهُ أَبُو الْحَسَنِ (ع) بِالتُّرْكِيَّةِ فَنَزَلَ عَنْ فَرَسِهِ فَقَبَّلَ حَافِرَ دَابَّتِهِ قَالَ فَحَلَّفْتُ التُّرْكِيَّ وَ قُلْتُ لَهُ مَا قَالَ لَكَ الرَّجُلُ قَالَ هَذَا نَبِيٌّ قُلْتُ لَيْسَ هَذَا بِنَبِيٍّ قَالَ دَعَانِي بِاسْمٍ سُمِّيتُ بِهِ فِي صِغَرِي فِي بِلَادِ التُّرْكِ مَا عَلِمَهُ أَحَدٌ إِلَى السَّاعَةِ.» (18)

«ابو هاشم جعفرى گويد: در هنگامى كه «بغاء» وارد مدينه شد، من هم در آنجا بودم، بغاء در ايام واثق باللَّه به مدينه آمد تا اعراب را دستگير كند، حضرت امام هادی (علیه السّلام) فرمود: مرا به لشكرگاه اين مرد ترك ببريد تا به بينيم وى چه كار مي كند. از مدينه بيرون شديم و به طرف آنان رفتيم، ناگهان يكى از آنها بر ما عبور كرد و حضرت امام هادی (علیه السّلام) با وى به تركى سخن گفتند. مرد ترك از اسب فرود آمد و پاى مركب حضرت امام هادی (علیه السّلام) را بوسيد، راوى گويد: آن مرد ترك را سوگند دادم كه حضرت امام هادی (علیه السّلام) به شما چه گفت؟ وى جواب داد: اين مرد پيغمبر است؟ گفتم: ايشان پيغمبر نيست. گفت: وى مرا به نامي خواند كه در ترکستان در كودكى مرا به آن نام مي خواندند و تاكنون احدى از آن نام اطلاع ندارد.» (19)

 

از جمله دانشهای امام دانستن تمام زبانهای دنیا است. در این باره به دو روایت اشاره می شود:

« حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مَهْزِيَارَ عَنِ الطَّيِّبِ الْهَادِي (ع) قَالَ: دَخَلْتُ عَلَيْهِ فَابْتَدَأَنِي وَ كَلَّمَنِي بِالْفَارِسِيَّةِ.» (20)

محمد بن حسين از على بن مهزيار نقل كرد كه گفت: خدمت حضرت امام هادی (علیه السّلام) رسيدم، قبل از اينكه من سخنى بگويم آن حضرت به فارسى با من صحبت كردند.

 

تعجب غلام سقلابی از سخن گفتن حضرت امام هادی (علیه السّلام) به زبان سقلابی:

« حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عِيسَى عَنْ عَلِيِّ بْنِ مَهْزِيَارَ قَالَ: أَرْسَلْتُ إِلَى أَبِي الْحَسَنِ (ع) غُلَامِي وَ كَانَ سقلاميا [سَقْلَابِيّاً] فَرَجَعَ الْغُلَامُ إِلَيَّ مُتَعَجِّباً فَقُلْتُ لَهُ مَا لَكَ يَا بُنَيَّ قَالَ كَيْفَ لَا أَتَعَجَّبُ مَا زَالَ يُكَلِّمُنِي بالسقلانية [بِالسَّقْلَابِيَّةِ] كَأَنَّهُ وَاحدا [وَاحِدٌ] مِنَّا فَظَنَنْتُ أَنَّهُ إِنَّمَا دَارَ بَيْنَهُمْ.» (21)

على بن مهزيار گفت: غلام خود را كه از اهالى سقلاب بود، خدمت حضرت امام على النقى (عليه السلام) فرستادم. پس از مراجعت ديدم غلام در تعجب است. گفتم: چه شده پسر؟ گفت: چطور تعجب نكنم؟ پيوسته با من به زبان سقلابى صحبت مي كردند مثل اينكه اهل سقلاب باشند. چنين خيال كردم كه با آنها رفت آمد داشته باشند.

 

از جمله علوم ائمه معصومین (علیه السّلام) آگاهی به باطن افراد است؛ در روایت ذیل حضرت امام هادی (علیه السّلام) آنچه در ذهن شخصی می گذشت را به او اظهار نمودند و سبب هدایت آن فرد شد:

« حَدَّثَ جَمَاعَةٌ مِنْ أَهْلِ أَصْفَهَانَ مِنْهُمْ أَبُو الْعَبَّاسِ أَحْمَدُ بْنُ النَّصْرِ وَ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلَوِيَّةَ قَالُوا كَانَ بِأَصْفَهَانَ رَجُلٌ يُقَالُ لَهُ عَبْدُ الرَّحْمَنِ وَ كَانَ شِيعِيّاً قِيلَ لَهُ مَا السَّبَبُ الَّذِي أَوْجَبَ عَلَيْكَ بِهِ الْقَوْلَ بِإِمَامَةِ عَلِيٍّ النَّقِيِّ دُونَ غَيْرِهِ مِنْ أَهْلِ الزَّمَانِ. قَالَ شَاهَدْتُ مَا أَوْجَبَ ذَلِكَ عَلَيَّ وَ ذَلِكَ أَنِّي كُنْتُ رَجُلًا فَقِيراً وَ كَانَ لِي لِسَانٌ وَ جُرْأَةٌ فَأَخْرَجَنِي أَهْلُ أَصْفَهَانَ سَنَةً مِنَ السِّنِينَ مَعَ قَوْمٍ آخَرِينَ إِلَى بَابِ الْمُتَوَكِّلِ مُتَظَلِّمِينَ.

فَكُنَّا بِبَابِ الْمُتَوَكِّلِ‏ يَوْماً إِذْ خَرَجَ الْأَمْرُ بِإِحْضَارِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ الرِّضَا (ع) فَقُلْتُ لِبَعْضِ مَنْ حَضَرَ مَنْ هَذَا الرَّجُلُ الَّذِي قَدْ أُمِرَ بِإِحْضَارِهِ. فَقِيلَ هَذَا رَجُلٌ عَلَوِيٌّ تَقُولُ الرَّافِضَةُ بِإِمَامَتِهِ ثُمَّ قِيلَ وَ يُقَدَّرُ أَنَّ الْمُتَوَكِّلَ يُحْضِرُهُ لِلْقَتْلِ فَقُلْتُ لَا أَبْرَحُ مِنْ هَاهُنَا حَتَّى أَنْظُرَ إِلَى هَذَا الرَّجُلِ أَيُّ رَجُلٍ هُوَ.

قَالَ فَأَقْبَلَ رَاكِباً عَلَى فَرَسٍ وَ قَدْ قَامَ النَّاسُ يَمْنَةَ الطَّرِيقِ وَ يَسْرَتِهِ صَفَّيْنِ يَنْظُرُونَ إِلَيْهِ فَلَمَّا رَأَيْتُهُ وَقَعَ حُبُّهُ فِي قَلْبِي فَجَعَلْتُ‏ أَدْعُو لَهُ فِي نَفْسِي بِأَنْ يَدْفَعَ اللَّهُ عَنْهُ‏ شَرَّ الْمُتَوَكِّلِ فَأَقْبَلَ يَسِيرُ بَيْنَ النَّاسِ وَ هُوَ يَنْظُرُ إِلَى عُرْفِ‏ دَابَّتِهِ لَا يَنْظُرُ يَمْنَةً وَ لَا يَسْرَةً وَ أَنَا دَائِمُ‏ الدُّعَاءِ لَهُ فَلَمَّا صَارَ بِإِزَائِي أَقْبَلَ إِلَيَّ بِوَجْهِهِ وَ قَالَ اسْتَجَابَ اللَّهُ دُعَاءَكَ وَ طَوَّلَ عُمُرَكَ وَ كَثَّرَ مَالَكَ وَ وُلْدَكَ.

قَالَ فَارْتَعَدْتُ مِنْ هَيْبَتِهِ وَ وَقَعْتُ بَيْنَ أَصْحَابِي فَسَأَلُونِي وَ هُمْ يَقُولُونَ مَا شَأْنُكَ فَقُلْتُ خَيْرٌ وَ لَمْ أُخْبِرْهُمْ بِذَلِكَ. فَانْصَرَفْنَا بَعْدَ ذَلِكَ إِلَى أَصْفَهَانَ فَفَتَحَ اللَّهُ عَلَيَّ الْخَيْرَ بِدُعَائِهِ وَ وُجُوهاً مِنَ الْمَالِ حَتَّى أَنَا الْيَوْمَ أُغْلِقُ بَابِي عَلَى مَا قِيمَتُهُ أَلْفُ أَلْفِ دِرْهَمٍ سِوَى مَا لِي خَارِجَ دَارِي وَ رُزِقْتُ عَشَرَةً مِنَ الْأَوْلَادِ وَ قَدْ بَلَغْتُ الْآنَ مِنْ عُمُرِي‏ نَيِّفاً وَ سَبْعِينَ سَنَةً وَ أَنَا أَقُولُ بِإِمَامَةِ هَذَا الَّذِي عَلِمَ مَا فِي قَلْبِي‏ وَ اسْتَجَابَ اللَّهُ دُعَاءَهُ فِيَّ وَ لِي‏.» (22)

«جماعتى از اصفهانيها از جمله احمد بن نصر و محمّد بن علويه مى‏ گويند: در اصفهان يك نفر شيعه به نام «عبد الرحمن» بود، به او گفتند چه چيز باعث شد كه تو از ميان مردم، فقط به امامت حضرت امام على النقى (علیه السّلام) قائل شدى؟ گفت: چيزى را از وى مشاهده كردم كه موجب شد به امامت او قائل شوم. من مردى فقير اما با جرأت و سخندان بودم. سالى اهل اصفهان شكايتى داشتند و مرا با عده ‏اى به سوى متوكل روانه كردند. رفتيم و به آنجا رسيديم. روزى نزد درب قصر متوكل بوديم كه دستور صادر شد تا حضرت امام على النقى (علیه السّلام) را احضار كنند. از كسانى كه آنجا بودند؛ پرسيدم: اين شخصى كه دستور صادر شده كه آن را بياورند، كيست؟ گفته شد: مردى علوى است كه رافضیها مى‏گويند: او امام است. بعد گفتند: شايد متوكل او را احضار مى‏كند تا به قتلش برساند. با خود گفتم: از اينجا نمى ‏روم تا ببينم اين شخصى را كه مى ‏آورند كيست. ناگهان ديدم سوار بر اسب مى ‏آيد و مردم نيز طرف راست و چپ او ايستاده‏ اند و او را نظاره مى ‏كنند. وقتى كه او را ديدم، محبتش در قلبم افتاد و پيوسته دعا مى‏ كردم كه خدا شرّ متوكل را از او دفع نمايد.

ایشان همين طور که از ميان مردم عبور مى ‏نمودند و به چپ و راست نگاه نمى‏كردند، فقط چشمش را به موهاى گردن اسب دوخته بودند. و من هم پيوسته براى ایشان دعا مى‏كردم. هنگامى كه مقابل من رسيدند، رو به من كردند و فرمودند: خدا دعايت را اجابت كند و عمرت را طولانى نمايد و ثروت و فرزندت را زياد گرداند.

عبد الرحمن مى‏گويد: در اين هنگام، از هيبت و جلالت او لرزه بر اندامم افتاد و در ميان رفقايم بر زمين افتادم. به من گفتند: تو را چه شده است؟ گفتم: خير است و به آنها  از ماجرا چيزى نگفتم.

بعد از آن به اصفهان برگشتيم و خدا به بركت دعاى او درهاى نيكبختى را به رويم گشود و ثروتمند شدم تا حدى كه امروز ثروت درون خانه ‏ام بالغ بر هزار هزار (يك ميليون) درهم مى ‏شود، به غير از ثروتى كه در خارج خانه دارم و خداوند ده فرزند به من عطا نموده است. اكنون هفتاد سال و اندى از عمرم مى‏گذرد. آرى، من به امامت شخصى قائلم كه از قلبم خبر داد و خدا دعايش را در مورد من اجابت كرد.» (23)

 

درباره علم حضرت امام هادی (علیه السّلام) به حوادث آینده روایتی از يحيى بن هرثمه از کارگزاران متوکل نقل شده است که در این مجال به ذکر آن می پردازیم:

« و منها ما روي عن يحيى بن هرثمة قال: دعاني المتوكل فقال اختر ثلاثمائة رجل ممن تريد و اخرجوا إلى الكوفة فخلفوا أثقالكم فيها و اخرجوا على طريق البادية إلى المدينة فأحضروا علي بن محمد بن الرضا (ع) إلى عندي مكرما معظما مبجلا. قال ففعلت و خرجنا و كان في أصحابي قائد من الشراة و كان لي كاتب يتشيع و أنا على مذهب الحشوية و كان ذلك الشاري يناظر ذلك الكاتب و كنت أستريح إلى مناظرتهما لقطع الطريق.

فلما صرنا إلى وسط الطريق‏ قال الشاري للكاتب أ ليس من قول صاحبكم علي بن أبي طالب إنه ليس من‏ الأرض بقعة إلا و هي قبر أو ستكون قبرا. فانظر إلى هذه البرية أين من يموت فيها حتى يملأها الله قبورا كما تزعمون قال فقلت للكاتب أ هذا من قولكم قال نعم قلت صدق أين من يموت في هذه البرية العظيمة حتى تمتلئ قبورا و تضاحكنا ساعة إذ انخذل الكاتب في أيدينا.

قال و سرنا حتى دخلنا المدينة فقصدت باب أبي الحسن علي بن محمد بن الرضا (ع) فدخلت إليه‏ فقرأ كتاب المتوكل فقال انزلوا و ليس من جهتي خلاف. قال فلما صرت إليه من الغد و كنا في تموز أشد ما يكون من الحر فإذا بين يديه خياط و هو يقطع من ثياب غلاظ خفاتين‏ له و لغلمانه ثم قال للخياط اجمع عليها جماعة من الخياطين و اعمد على الفراغ منها يومك هذا و بكر بها إلي في هذا الوقت ثم نظر إلي و قال يا يحيى اقضوا وطركم من المدينة في هذا اليوم و اعمل على الرحيل غدا في هذا الوقت.

قال فخرجت من عنده و أنا أتعجب منه من الخفاتين و أقول في نفسي نحن في تموز و حر الحجاز و إنما بيننا و بين العراق مسيرة عشرة أيام‏ فما يصنع بهذه الثياب ثم قلت في نفسي هذا رجل لم يسافر و هو يقدر أن كل سفر يحتاج فيه إلى هذه الثياب و أتعجب من الرافضة حيث يقولون بإمامة هذا مع فهمه هذا. فعدت إليه في الغد في ذلك الوقت فإذا الثياب قد أحضرت فقال لغلمانه ادخلوا و خذوا لنا معكم لبابيد و برانس ثم قال ارحل يا يحيى فقلت في نفسي و هذا أعجب من الأول أ يخاف أن يلحقنا الشتاء في الطريق حتى أخذ معه اللبابيد و البرانس.

فخرجت و أنا أستصغر فهمه فسرنا حتى وصلنا إلى موضع المناظرة في القبور ارتفعت سحابة و اسودت و أرعدت و أبرقت حتى إذا صارت على رءوسنا أرسلت علينا بردا مثل الصخور و قد شد على نفسه و على غلمانه الخفاتين و لبسوا اللبابيد و البرانس و قال لغلمانه ادفعوا إلى يحيى لبادة و إلى الكاتب برنسا و تجمعنا و البرد يأخذنا حتى قتل من أصحابي ثمانين رجلا و زالت و رجع الحر كما كان.

فقال لي يا يحيى انزل أنت و من بقي من أصحابك ليدفن‏ من قد مات من أصحابك ثم قال فهكذا يملأ الله هذه البرية قبورا.

قال يحيى فرميت بنفسي عن دابتي و عدوت إليه فقبلت ركابه و رجله و قلت أنا أشهد أن لا إله إلا الله و أن محمدا عبده و رسوله و أنكم خلفاء الله في أرضه و قد كنت كافرا و إنني الآن قد أسلمت على يديك يا مولاي قال يحيى و تشيعت و لزمت خدمته‏ إلى أن مضى‏.» (24)

«يحيى بن هرثمه گفت: متوكل مرا خواست. گفت: سيصد نفر از ميان سپاهيان انتخاب كن و به جانب كوفه برويد و بار و وسائل خود را آنجا بگذاريد. از راه بيابان به جانب مدينه رهسپار شويد. على بن محمد بن رضا را با احترام تمام و تعظيم پيش من آورید.

گفت: ما اين دستور را انجام داديم. در ميان سيصد نفر كه من با خود داشتم؛ يكى از آنها سپهدارى از خوارج بود، منشى و نويسنده من مردى شيعه بود و خودم مذهب حشويه داشتم. در بين راه آن سپهدارى كه داراى مذهب خوارج بود با منشى من بحث و مناظره مي كرد و من هم خوشم مى‏ آمد به بحث و مناظره آنها گوش‏ بدهم براى طى كردن راه.

ميان بيابان، خارجى مذهب به منشى من گفت: مگر نمي گوئى على بن ابى طالب فرموده است كه هيچ محلى از زمين نيست مگر اينكه يا قبرستان هست و يا قبرستان خواهد شد. اينك چشم به اين بيابان بينداز چه كسى اينجا پيدا مى‏ شود تا بميرد و اين سرزمين قبرستان شود چنانچه شما مي گوئيد؟

من به منشى گفتم: اين سخن را على بن ابى طالب گفته است؟ گفت: آرى. گفتم: اين مرد راست مي گويد، در اين بيابان پهناور چه كسى هست تا بميرد و همه آن قبرستان شود؟ ساعتى از مغلوب شدن منشى هر دو خنديديم چون جوابى نداشت كه بدهد.

بالاخره به مدينه رسيديم. من خدمت حضرت ابو الحسن على بن محمد (علیه السّلام) رفتم. نامه متوكل را خواند و فرمود: شما استراحت كنيد، خواهم آمد. آن موقعگرماى تابستان  شدت داشت. فردا صبح كه خدمت ايشان رفتم؛ ديدم خياطى مشغول بريدن پارچه ضخيم پشمى نمدى است كه براى امام به صورت زره و خفتان مي خواهد، بدوزد و غلامانش و به خياط فرمود: چند نفر خياط ديگر بياور كه امروز اينها را تمام كنى فردا همين وقت برايم بياور.

در اين موقع رو به جانب من نموده فرمود: يحيى احتياج به هر چه كه داريد امروز از مدينه تهيه نمائيد كه فردا صبح همين وقت حركت خواهيم كردم من از خدمت ايشان خارج شدم. در شگفت بودم از دوختن اين خفتانها با خود مي گفتم، ما اكنون در شدت گرماى تابستان هستيم، آن هم گرماى حجاز فاصله بين عراق و حجاز را در ده روز طى مي كنيم، اين لباسها را براى چه مي خواهد.

بعد گفتم اين مرد مسافرت نرفته خيال مي كند در هر مسافرتى بايد از اين نوع لباسها نيز همراه داشته باشند. تعجب از رافضیها است كه معتقد به امامت اين مرد هستند با اين مقدار فهم كه دارد.

فردا صبح همان وقت خدمت ايشان رفتم؛ ديدم لباسها حاضر است. به غلامان خود فرمود: بيائيد و براى ما لباسهاى پشمى و كلاه نمد برداريد. رو به من نمودند و فرمودند آماده حركت باش باز با خود گفتم اين كار از عمل ديروز بيشتر موجب تعجب است؛ خيال مي كند، به استقبال سرماى زمستان مي رويم كه اين لباسهاى كركى و كلاههاى نمد را برمي دارد، من خارج شدم در حالى كه خيلى به نظرم مردى بى‏اطلاع و كم تجربه آمد. به راه افتاديم تا رسيديم به همان محلى كه در مورد قبرستان بين مرد خارجى و منشى من مناظره شده بود. ناگهان ابرى سياه فضاى آسمان را فرا گرفت و رعد و برق برخاست. ابرها بالاى سرما رسيدند تگرگهائى شروع بباريدن كرد مثل تكه سنگ.

در اين موقع حضرت امام هادی (علیه السّلام) خود و غلامانش زره و خفتانها را پوشيدند و روى آن، لباسهاى پشمى و كلاه نمدها را بر سر گذاشتند. فرمود: يكى از لباسهاى پشمى را به يحيى بدهيد و به منشى هم يك كلاه نمد بدهيد ما گرد هم جمع شديم چنان تگرگ ما را محاصره كرد كه هشتاد نفر از همراهان من مردند، كم كم هوا صاف شد و گرما بازگشت.

در اين موقع امام رو به من نمودند و فرمودند: پياده شويد با بقيه ياران خود آنهائى كه مرده ‏اند؛ دفن كنيد، اين طور خداوند بيابانها را قبرستان مي كند. از شنيدن سخن امام (علیه السّلام) خود را از اسب به زير انداختم و دويدم و قدم و ركابشان را بوسيدم و گفتم: من شهادت مي دهم به وحدانيت خدا و نبوت خاتم انبيا و خلافت و امامت خانواده شما . من تا حالا كافر بودم اينك به دست شما مسلمان شدم آقاى من.

يحيى گفت: از آن تاريخ مذهب تشيع را اختيار كردم و خدمت آن حضرت را غنيمت دانستم تا از دنيا رفت.» (25)

 

معجزات حضرت امام هادی (علیه السّلام)

خداوند متعال ائمه معصومین (صلوات الله علیهم) را حجت خویش بر روی زمین معرفی نموده است و از صفات اختصاصی ایشان بَابُ الله، امینُ الله، وَجْهُ الله و عَيْنُ الله می باشد. خداوند به اوصیای پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله) چنان علم و قدرتی عنایت نموده است که قادر به خرق عادت می باشند. چنانچه در روایات موثق شیعی داریم که پیامبران پیشین به تعداد اندکی از اسم اعظم الهی آگاه بودند ولی ائمه معصومین (صلوات الله علیهم) از هفتاد و سه اسم اعظم الهی به هفتاد و دو اسم اعظم علم دارند. (26)

در این باره به ذکر روایتی از خرق عادت حضرت امام هادی (علیه السّلام) می پردازیم:

« قال ابن عياش و حدثني علي بن محمد المقعد قال حدثني يحيى بن زكريا الخزاعي عن أبي هاشم قال: خرجت مع أبي الحسن إلى ظاهر سرمن ‏رأى فتلقى بعض الطالبيين فأبطأ حرسه فطرحت لأبي الحسن غاشية السرج فجلس عليها و نزلت عن دابتي و جلست بين يديه و هو يحدثني و شكوت إليه قصر يدي فأهوى بيده إلى رمل كان عليه جالسا فناولني منه أكفا و قال اتسع بهذا يا أبا هشام و اكتم ما رأيت فخبأته معي فرجعنا فأبصرته فإذا هو يتقد كالنيران ذهبا أحمر فدعوت صائغا إلى منزلي و قلت له اسبك لي هذا فسبكه و قال ما رأيت ذهبا أجود منه و هو كهيئة الرمل فمن أين لك هذا فما رأيت أعجب منه قلت هذا شي‏ء عندنا قديما تدخره لنا عجائزنا على طول الأيام.» (27)

«ابو هاشم گويد: با حضرت امام هادی (علیه السّلام) به خارج سامراء رفتيم كه با بعضى از آل ابى طالب ملاقات كنيم، چون ملاقات وى مختصرى طول كشيد و ما در انتظار بوديم تا نگهبان او بيايد، لذا روكش زين اسب را بر زمين پهن كردم و حضرت روى آن نشستند و با هم به گفتگو پرداختيم. عرض كردم: من دستم از دنيا تهى شده است و چيزى ندارم، در اين هنگام حضرت امام هادی (علیه السّلام) مشتى از آن رملها را برداشتند و به من دادند و فرمودند: جريان را به كسى اطلاع نده، من رملها را با خود نگه داشتم هنگامى كه به خانه مراجعت كردم ديدم رملها مانند طلا مي درخشيد.

بعد از اين زرگرى را به خانه دعوت كردم و گفتم اينها را براى من آب كند، زرگر گفت اينها را از كجا تهيه كرده ‏اى و من طلائى بهتر از اين نديده ‏ام. گفتم: ما اين طلاها را در خانه خود از قديم داشتيم و پيرزنهاى ما اينها را براى ما نگه داشته ‏اند.» (28)

 

حرام بودن گوشت امام بر درندگان و فرمانبرداری درندگان از حضرت امام هادی (علیه السّلام)

« و منها أن أبا هاشم الجعفري قال:‏ ظهرت في أيام المتوكل امرأة تدعي‏ أنها زينب بنت فاطمة بنت رسول الله (ص) فقال لها المتوكل أنت امرأة شابة و قد مضى من وقت وفاة رسول الله (ص) ما مضى من السنين. فقالت: إن رسول الله (ص) مسح على رأسي و سأل الله أن يرد علي شبابي في كل أربعين سنة و لم أظهر للناس إلى هذه الغاية فلحقتني الحاجة فصرت إليهم.

فدعا المتوكل مشايخ آل أبي طالب و ولد العباس و قريش فعرفهم حالها فروى جماعة وفاة زينب بنت فاطمة (ع) في سنة كذا فقال لها ما تقولين في هذه الرواية فقالت كذب و زور فإن أمري كان مستورا عن الناس فلم يعرف لي حياة و لا موت.

فقال لهم المتوكل هل عندكم حجة على هذه المرأة غير هذه الرواية قالوا لا قال أنا بري‏ء من العباس إن لا أنزلها عما ادعت إلا بحجة تلزمها.

قالوا فأحضر علي بن محمد بن الرضا (ع) فلعل عنده شيئا من الحجة غير ما عندنا فبعث إليه فحضر فأخبره بخبر المرأة فقال كذبت فإن زينب توفيت في سنة كذا في شهر كذا في يوم كذا قال فإن هؤلاء قد رووا مثل هذه الرواية و قد حلفت أن‏ لا أنزلها عما ادعت إلا بحجة تلزمها.

قال و لا عليك فهاهنا حجة تلزمها و تلزم غيرها قال و ما هي قال لحوم ولد فاطمة محرمة على السباع فأنزلها إلى السباع فإن كانت من ولد فاطمة فلا تضرها السباع فقال لها ما تقولين قالت إنه يريد قتلي قال فهاهنا جماعة من ولد الحسن و الحسين (ع) فأنزل من شئت منهم قال فو الله لقد تغيرت وجوه الجميع فقال بعض المتعصبين‏ هو يحيل على غيره لم لا يكون هو. فمال المتوكل إلى ذلك رجاء أن يذهب من غير أن يكون له في أمره صنع.

فقال يا أبا الحسن لم لا يكون أنت ذلك قال ذاك إليك قال فافعل قال‏ أفعل إن شاء الله فأتي بسلم و فتح عن السباع و كانت ستة من الأسد فنزل الإمام أبو الحسن (ع) إليها فلما دخل و جلس صارت الأسود إليه و رمت بأنفسها بين يديه و مدت بأيديها و وضعت روؤسها بين يديه.

فجعل يمسح على رأس كل واحد منها بيده ثم يشير له‏ بيده إلى الاعتزال فيعتزل ناحية حتى اعتزلت كلها و قامت بإزائه. فقال له الوزير ما كان هذا صوابا فبادر بإخراجه من هناك قبل أن ينتشر خبره فقال له أبا الحسن ما أردنا بك سوءا و إنما أردنا أن نكون على يقين مما قلت فأحب أن تصعد فقام و صار إلى السلم و هي حوله تتمسح بثيابه.

فلما وضع رجله على أول درجة التفت إليها و أشار بيده أن ترجع فرجعت و صعد فقال كل من زعم أنه من ولد فاطمة فليجلس في ذلك المجلس. فقال لها المتوكل انزلي. قالت الله الله ادعيت الباطل و أنا بنت فلان حملني الضر على ما قلت. فقال المتوكل ألقوها إلى السباع فبعثت والدته و استوهبتها منه و أحسنت إليها.» (29)

« ابو هاشم جعفرى گفت: در زمان متوكل زنى مدعى شد كه من زينب دختر فاطمه زهرا (عليهما السّلام) دختر پيغمبر هستم. متوكل به او گفت: تو زن جوانى هستى با اينكه از زمان پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) سالها مى ‏گذرد. گفت: پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) دست بر سرم كشيدند و دعا كرده اند كه هر چهل سال يك مرتبه جوانى برايم برگردد. من تا كنون خود را به مردم معرفى نكرده بودم اما احتياج مرا واداشت كه خود را معرفى كنم.

متوكل گروهى از اولاد على (عليه السّلام) و بنى عباس و طايفه قريش را خواست و جريان او را مطرح كرد، چند نفر وفات حضرت زينب (سلام الله علیها) را در سال فلان روايت كردند.

متوكل به او گفت: در مقابل اين روايت تو چه مى ‏گوئى؟ گفت روايت دروغى است از خودشان ساخته ‏اند، من از نظر مردم پنهان‏ بوده ‏ام. كسى مرگ و زندگى مرا نمى ‏دانسته است. متوكل به آنها گفت غير از اين روايت دليل ديگرى داريد كه اين زن را مغلوب كنيد؛ گفتند: نه. گفت من از جدم عباس بيزار باشم اگر او را مانع از ادعايش شوم مگر با دليل.

گفتند: خوب است ابن الرضا (حضرت امام هادی (علیه السّلام)) را احضار كنى، شايد او دليل ديگرى غير از اين روايت داشته باشد. از پى آن جناب فرستاد و جريان آن زن را برايش نقل كرد، حضرت امام هادی (علیه السّلام) فرموندد: دروغ مى‏گويد، حضرت زينب (عليها السّلام) در فلان ماه و فلان روز از دنيا رفتند. متوكل گفت اينها نيز همين روايت را نقل كردند ولى من قسم ياد كرده ‏ام كه مانع ادعايش نشوم مگر با دليل.

حضرت امام هادی (علیه السّلام) فرمودند: چيز مهمى نيست دليلى بياورم كه او را ملزم نمايد و ديگران نيز بپذيرند. پرسيد چه دليلی؟

فرمود: گوشت فرزندان حضرت فاطمه (عليها السّلام) بر درندگان حرام است. او را وارد گودال درندگان كن اگر از فرزندان فاطمه (عليها السّلام) باشد، درندگان با او كارى ندارند. متوكل به آن زن گفت: چه مى‏گوئى؟ گفت: او مايل است مرا بكشتن دهد. اينجا از فرزندان امام حسن و امام حسين زيادند هر كدام را مايلى پيش درندگان بفرست، در اين موقع رنگ از چهره همه پريد، بعضى از دشمنان امام گفتند: مى‏ خواهد ديگرى را با حيله به چنگ درندگان اندازد، چرا خودش نمي رود؟

متوكل نيز به اين پيشنهاد اظهار تمايل كرد. چون ميل داشت بدين وسيله امام از بين برود بى‏ آنكه او در خونش دخالت كرده باشد. رو به امام كردند و گفتند: چرا خودتان نمي رويد؟ فرمودند: اگر شما مايل باشيد، مي روم. گفت: بفرمائيد.

نردبانى آوردند راه وارد شدن به محل درندگان را گشودند. شش شير در آنجا بود. امام پائين رفت ميان شيرها نشست آنها اطراف حضرت امام هادی (علیه السّلام) را گرفتند دستهاى خود را روى زمين پهن كرده سر بر روى دست خويش نهادند. امام (علیه السّلام) دست بر سر يكايك آنها كشيد به هر كدام اشاره مى ‏نمود كه فاصله بگيرد و كنار برود. شيرها به جانبى كه امام دستور داده بود؛ رفتند و در مقابل امام ايستادند.

وزير متوكل به او گوشزد كرد كه اين كار بر ضرر تو است. بگو قبل از اينكه جريان منتشر گردد، از آنجا خارج شود. متوكل گفت: ما نظر بدى در باره شما نداشتيم، منظورمان اين بود كه فرمايش شما ثابت شود. اكنون خوب است بالا بيائيد. امام از جاى حركت كردند و نزديك نردبان آمدند، شيرها اطرافش را گرفتند و خود را به لباسهاى ايشان مي ماليدند. همين كه پاى بر اولين پله نردبان گذاشتند اشاره كرد؛ برگرديد، همه رفتند ايشان بالا آمد.

فرمود: هر كسى مدعى است، فرزند فاطمه زهرا (علیها السّلام) است ميان اين درندگان برود. متوكل رو به آن زن كرد و گفت: پائين برو. زن شروع به التماس نمود و گفت: من به دروغ گفتم دختر فلان كس هستم. از فقر و تنگدستى اين ادعا را كردم. گفت: او را بيندازيد ميان درندگان ولى مادرش درخواست كرد كه آن زن را ببخشد.» (30)

 

نظر حضرت امام هادی (علیه السّلام) درباره صوفیه

شکل گیری صوفیه در قرن دوم هجری با دوری از سنت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و اعراض از ولایت حضرت امیرالمومنین و ائمه بعد از ایشان (صلوات الله علیهم) شکل گرفت. همواره ائمه اطهار (صلوات الله علیهم) این فرقه انحرافی را رد نموده و به شیعیان هشدار داده اند تا گرفتار دام صوفیان نگردند. حضرت امام هادی (علیه السّلام) نیز شیعیان را به اعراض از صوفیه دعوت نموده است:

«فقد جاء عن ابن حمزة انه نقل عن محمد بن الحسين بن ابي الخطاب أنه قال: «كنت مع الامام الهادي عليه السّلام في مسجد المدينة اذ جاءت جماعة و فيهم ابو هاشم الجعفري، و كان متكلما بارعا و صاحب مكانه رفيعة عند الامام. ثم دخلت من بعدهم ثلة من الصوفية، فاعتزلوا جانبا، و شكلوا حلقة و بدءوا بالتهليل‏ فقال الامام الهادي عليه السّلام: لا تغتروا بهؤلاء فهم اولياء الشيطان، و ماحقوا دعائم الدين، احترفوا الزهد للراحة و تهجدوا لايقاع الناس في الاغلال.

و لم يتهلل هؤلاء سوى لخداع الناس و لم يقتصدوا في المأكل سوى لاغوائهم و بث الفرقة بينهم. فاورادهم الرقص، و اذكارهم الترنم. لم يتبعهم الا السفهاء، و لم يلحق بهم سوى الحمقى.

من زار احدهم حيا او ميتا لم يزر في الحقيقة الا الشيطان، و من اعانهم فما اعان الا يزيد و معاوية و ابا سفيان». ثم تحدث الامام عن عداء الصوفية لاهل البيت و شبههم بالنصارى‏.» (31)

ابن ‌حمزه از محمد بن حسین بن ابی ‌الخطاب نقل کرده که گفت: «با حضرت امام هادی (علیه السّلام) در مسجد مدینه بودم که گروهی وارد شدند؛ در میان آنان ابوهاشم جعفری بود که سخنوری برجسته و دارای جایگاه والایی نزد امام به شمار می ‌رفت. سپس پس از آنان، جمعی از صوفیان وارد شدند، به کناری رفتند، حلقه‌ ای تشکیل دادند و به تهلیل (گفتن لا إله إلا الله) پرداختند. حضرت امام هادی (علیه السّلام) فرمودند: فریب اینان را نخورید. آنان اولیای شیطان هستند، پایه‌ های دین را سست می ‌کنند، زهد را برای آسایش پیشه کرده ‌اند و شبها به عبادت برمی ‌خیزند تا مردم را در بند کشند.

اینان تهلیل نمی ‌گویند مگر برای فریب مردم و در خوردن میانه‌ روی نمی ‌کنند جز برای گمراه ساختن آنان و ایجاد تفرقه میانشان. اورادشان رقص است و ذکرشان آوازخوانی. جز سفیهان کسی پیرو آنان نمی ‌شود و جز احمقان کسی به آنان نمی ‌پیوندد.

هر که یکی از آنان را ـ زنده یا مرده ـ زیارت کند، در حقیقت شیطان را زیارت کرده است و هر که به آنان یاری رساند، در واقع به یزید و معاویه و ابوسفیان یاری رسانده است.» سپس امام از دشمنی صوفیان با اهل بیت سخن گفت و آنان را به نصرانیان تشبیه کرد .

 

نظر حضرت امام هادی (علیه السّلام) درباره غالیان

همچنین حضرت امام هادی (علیه السّلام) شیعیان خود را از غالیان و عقاید آنان برحذر می داشتند. از جمله آنها على بن حسكة قمی و قاسم بن يقطين، حسن بن محمد معروف به ابن بابا و محمد بن نصير نميرى و فارس بن حاتم قزوينى است كه حضرت امام هادی (علیه السّلام) ايشان را لعنت كردند و ياران خود و مسلمانان را از توطئه‏ ها و نيرنگهايشان برحذر داشتند.(32)

 

پی نوشتها

(1) زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام (ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، صفحه 100

 (2) زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام، صفحه 471

(3) زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام (ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، صفحه 99

(4) زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام (ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، صفحه 98

(5) ترجمه كشف الغمة، جلد‏3، صفحه230 – 229

(6) زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام (ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، صفحه100

(7) زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام، صفحه 484

(8) زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام (ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، صفحه 98

(9) زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام، صفحه 484

(10) كمال الدين و تمام النعمة، جلد‏2، صفحه 378

(11) ترجمه كمال الدين، جلد‏2، صفحه 73 – 72

(12) زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام، صفحه 483 – 482

(13) الأمالي طوسي، صفحه 287 – 286

(14) زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام (ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، صفحه 111 – 110

 (15) الخرائج و الجرائح، جلد ‏2، صفحه 676 – 675

(16) ر. ک. الحياة الفكرية و السياسية لأئمة أهل البيت عليهم السلام، جلد‏2، صفحه 147

(17) سازمان وكالت، جلد‏2، صفحه 429 – 428

(18) إعلام الورى بأعلام الهدى، صفحه 360 – 359

(19) زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام، صفحه 476

(20) بصائر الدرجات في فضائل آل محمد صلى الله عليهم، جلد‏1، صفحه 333

(21) بصائر الدرجات في فضائل آل محمد صلى الله عليهم، جلد‏1، صفحه 333

(22) الخرائج و الجرائح، جلد‏1، صفحه 393 – 392

(23) جلوه‏هاى اعجاز معصومين عليهم السلام، صفحه 316 – 315

(24) الخرائج و الجرائح، جلد‏1، صفحه 395 – 393

(25) زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام (ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، صفحه 124 – 122

(26) الكافي، جلد1، صفحه 230

(27) إعلام الورى بأعلام الهدى، صفحه360 - بحار الأنوار، جلد‏50، صفحه 138

(28) زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام، صفحه 477 – 476

(29) الخرائج و الجرائح، جلد1، صفحه 406 – 404

(30) زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام (ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، صفحه 132 – 131

(31) الحياة الفكرية و السياسية لأئمة أهل البيت عليهم السلام، جلد2، صفحه 162    

(32) ر. ک. الحياة الفكرية و السياسية لأئمة أهل البيت عليهم السلام، جلد2، صفحه 170 - 165    

 

منابع

- إعلام الورى بأعلام الهدى، فضل بن حسن طبرسی، تهران، دار الکتب الإسلامیة، 1390

- الأمالي، محمد بن الحسن طوسى، محقق / مصحح: مؤسسة البعثة، قم‏، دار الثقافة، 1414ق‏.

- بصائر الدرجات في فضائل آل محمّد صلّى الله عليهم،‏ محمد بن حسن‏ صفار، محقق / مصحح: محسن بن عباسعلى‏ كوچه باغى، قم، مكتبة آية الله المرعشي النجفي‏، 1404 ق‏.

- ترجمه كشف الغمة، على بن عيسى اربلى، ترجمه و شرح زواره ‏اى، تهران، انتشارات إسلامية، چاپ سوم، 1382 ش.

- ترجمه كمال الدين و تمام النعمة، محمد بن على‏ ابن بابويه، مترجم: منصور پهلوان، محقق و مصحح: على اكبر غفارى، قم‏، دار الحديث‏، 1380 ش‏.

- جلوه‏ هاى اعجاز معصومين عليهم السلام (ترجمه الخرائج و الجرائج)، سعيد بن هبة الله قطب الدين راوندى، 1جلد، قم، دفتر انتشارات اسلامى، چاپ: دوم، 1378 ش.

- الحياة الفكرية و السياسية لأئمة أهل البيت عليهم السلام، رسول جعفريان، بيروت، ‏دار الحق‏، 1414ق‏.

- الخرائج و الجرائح، سعيد بن هبة الله قطب الدين راوندى، 3جلد، قم، مؤسسه امام مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف)، چاپ: اول، 1409 ق.

- زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام (ترجمه إعلام الورى بأعلام الهدى)، فضل بن حسن طبرسى، مترجم: عزیزالله عطاردی، تهران، اسلاميه، 1390 ق.

- زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام (ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، محمد باقر بن محمد تقى مجلسى، تهران، اسلامیه، 1364 ش.

- سازمان وكالت و نقش آن در عصر ائمة عليهم السلام‏، محمدرضا جبارى، ‏قم‏، مؤسسه آموزش پژوهشى، 1382 ش‏.

- الكافي، محمد بن يعقوب بن اسحاق كلينى، ‏محقق / مصحح: على اكبر غفارى و محمد آخوندى، تهران، ‏دار الكتب الإسلامية، 1407 ق‏.

- كمال الدين و تمام النعمة، محمد بن على‏ ابن بابويه، محقق و مصحح: على اكبر غفارى، تهران‏، اسلاميه‏،1395 ق.‏

 

: فاطمه ابوحمزه