نگاهی به شخصیت و سیره حضرت امام علی بن موسی الرضا (علیه السّلام)

میلاد حضرت امام علی بن موسی الرضا (علیه السّلام) 

میلاد باسعادت حضرت امام علی بن موسی الرضا (علیه السّلام) را در یازدهم ذى القعده سال صد و چهل و هشت در مدينه ذکر نموده اند. البته در تاريخ ولادت آن حضرت اختلاف است، برخی ولادت ایشان را در يازدهم ذى الحجّه سال صد و پنجاه و سه ذکر کرده اند.

در منتهى الآمال درباره پدر و مادر بزرگوار حضرت امام رضا (علیه السّلام) ذکر شده است:

«پدر ایشان حضرت امام موسى بن جعفر (عليه السّلام) بودند و مادر آن حضرت امّ ولدى بودند كه او را تكتم و نجمه و اروى و سكن و سمانة و امّ البنين مى ‏ناميدند. و بعضى خيزران، صقر و شقراء نيز گفته ‏اند.» (1)

در كشف الغمة درباره والده ماجده حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السّلام) آمده است: «أمه أم ولد تسمى الخيزران المرسية و قيل شقراء النوبية و اسمها أروى و شقراء لقب لها.» (2)

مادرش كنيزى به نام خيزران مرسيه بود. بعضى گفته ‏اند شقراء نوبيه كه اسمش اروى و لقبش شقراء بود. 

نقل كرده ‏اند كه مادر حضرت امام موسی كاظم (علیه السّلام) كه از اشراف و بزرگان عجم بود، كنيزكى مولده‏ به نام تكتم خريدارى نمود، تكتم از نظر عقل و دين و احترام به مولى و بانويش حميده جزء بهترين زنان بود. 

در این باره در عيون أخبار الرضا (عليه السّلام) آمده است:

«على بن ميثم از پدرش نقل كرده است: وقتى حميده خاتون مادر حضرت امام كاظم (علیه السّلام) نجمه مادر حضرت امام رضا (علیه السّلام) را خريدارى نمود، گويد: در خواب، حضرت رسول (صلى الله عليه و آله) را ديدم كه به من ‏فرمودند: حميده، نجمه را به پسرت «موسى» ببخش زيرا از او فرزندى به دنيا خواهد آمد كه بهترين انسان روى زمين خواهد بود، من نيز او را به پسرم موسى بخشيدم و زمانى كه نجمه حضرت امام رضا (علیه السّلام) را به دنيا آورد، حضرت امام كاظم (علیه السّلام) او را «طاهره» ناميد و اسامى ديگرى نيز داشت؛ از جمله: نجمه، اروى، سكن، سمانه و تكتم كه آخرين نام او بود. على بن ميثم اضافه مى ‏كند كه از پدرم شنيدم كه ‏گفت از مادرم شنيدم: زمانى كه حميده نجمه را خريد، او دوشيزه بود.» (3)

در نقلی دیگر که در کتاب عيون أخبار الرضا (علیه السّلام) آمده است، هشام احمر نقل می کند که از برده فروشی که از مغرب آمده بود، حضرت موسی بن جعفر (علیه السّلام) والده ماجده حضرت امام علی بن موسی الرضا (علیه السّلام) را خریداری نموده است. (4)

القاب و کنیه های حضرت امام علی بن موسی الرضا (علیه السّلام) 

اسم شريف آن حضرت على بود و كنيه آن حضرت ابو الحسن و مشهورترين لقب آن حضرت رضا است و صابر و فاضل و رضى و وفى و قرّة أعين المؤمنين و غيظ الملحدين نيز به ایشان مى ‏گفتند.»(5)

فرزندان حضرت امام رضا (علیه السّلام) 

برخی منابع تنها فرزند حضرت امام رضا (علیه السّلام) را حضرت امام محمّد تقى (علیه السّلام) ذكر كرده‏ اند.

در منتهى الآمال دو مطلب نقل شده است که دلالت بر این دارد که حضرت امام رضا (علیه السّلام) فرزند پسر دیگری نیز داشته اند:

«بحار الانوار از قرب الأسناد نقل نموده است که بزنطى خدمت حضرت امام رضا (علیه السّلام) عرض کرد كه چند سال است از شما از خليفه بعد از شما مى ‏پرسم، مى ‏فرماييد پسرم و شما را فرزند نبود و خدا دو پسر به شما موهبت فرموده است، پس كدام يك از اين دو پسر شماست؟ 

و ابن شهر آشوب در مناقب فرموده كه اصل در مسجد زرد كه در شهر مرو است آن است كه حضرت امام رضا (علیه السّلام) در آنجا نماز گزاردند و مسجدى بنا شده است، پس از آن پسر حضرت امام رضا (علیه السّلام) در آنجا دفن شده است و كرامتهايى نیز نقل شده است. (6)

در همان منبع از علامه مجلسی در بحار و از شیخ صدوق روایتی نقل شده است که در عيون اخبار الرّضا (علیه السّلام) نیز آمده است که راوی فاطمه دختر حضرت امام رضا (علیه السّلام) بود که از پدر بزرگوارشان حدیث نقل کرده است:

«حدثنا محمد بن أحمد بن الحسين بن يوسف البغدادي قال حدثنا علي بن محمد بن عيينة قال حدثني أبو الحسن بكر بن أحمد بن محمد بن إبراهيم بن زياد بن موسى بن مالك الأشج العصري [القصري‏] قال حدثنا فاطمة بنت علي بن موسى (ع) قالت سمعت أبي عليا يحدث عن أبيه عن جعفر بن محمد عن أبيه و عمه زيد عن أبيهما علي بن الحسين عن أبيه و عمه عن علي بن أبي طالب (ع) قال: لا يحل لمسلم أن يروع‏ مسلما.» (7)

فاطمه بنت رضا (علیه السّلام) از پدران خود از حضرت رسول (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) روايت كرده است كه فرمودند: هر كه بازدارد غضب خود را خداوند تعالى عذاب خود را از او بازدارد و كسى كه خلق خود را نيكو كند خداوند تعالى او را درجه كسى را دهد كه روزه دار و قائم به عبادت باشد.

« و در كتب انساب نيز ذكر كرده‏ اند كه آن حضرت را دخترى بوده است فاطمه نام كه زوجه محمّد بن جعفر بن قاسم بن اسحاق بن عبد اللّه بن جعفر بن ابى طالب برادرزاده ابو هاشم جعفرى بود و او مادر حسن بن محمّد بن جعفر بن قاسم است. شبلنجى در نور الأبصار كرامتى از اين مخدّره نقل كرده است.» (8) 

نقش نگین انگشتری حضرت امام علی بن موسی الرضا (علیه السّلام) 

نقش نگین حضرت امام علی بن موسی الرضا (علیه السّلام) «ما شاء الله لا قوة إلا بالله‏» بوده است:

«عنه عن أبيه عن يونس بن عبد الرحمن قال: سألت أبا الحسن الرضا (ع) عن نقش خاتمه و خاتم أبيه (ع) قال نقش خاتمي «ما شاء الله لا قوة إلا بالله‏» و نقش خاتم أبي‏ «حسبي الله» و هو الذي كنت أتختم به.» (9)

«شيخ كلينى روايت كرده از موسى بن عبد الرّحمن كه گفت؛ سؤال كردم از حضرت ابو الحسن الرّضا (عليه السّلام) از نقش انگشترى و انگشتر پدرشان، فرمودند: نقش انگشتر من «ما شاء اللّه لا قوّة الّا باللّه» است و نقش انگشتر پدرم «حسبى اللّه» است و اين انگشترى همان است كه من در دست مى ‏كنم.» (10)

 تصریح بر امامت حضرت امام علی بن موسی الرضا (علیه السّلام)  

حضرت امام موسی بن جعفر (علیه السّلام) پیش از شهادت خویش امامت حضرت امام رضا (علیه السّلام) را به یاران و بعضا برخی از افرادی که بعدا امامت امام رضا (علیه السّلام) را انکار نمودند؛ اعلام نمودند. در کتاب عیون الاخبار الرضا (علیه السّلام) مفصل به ذکر احادیثی که تصریح بر امامت حضرت امام رضا (علیه السّلام) دارد؛ پرداخته شده است که در این مجال به ذکر چند حدیث در این باب بسنده می شود: 

«حدثنا محمد بن الحسن بن أحمد بن الوليد رضي الله عنه قال حدثني محمد بن الحسن الصفار عن الحسن بن موسى الخشاب عن نعيم‏ بن قابوس قال قال لي أبو الحسن (ع):‏ علي ابني أكبر ولدي و أسمعهم لقولي و أطوعهم لأمري ينظر معي في كتابي الجفر و الجامعة و ليس ينظر فيه إلا نبي أو وصي نبي.» (11)

نصر بن قابوس نقل شده است كه گفت: «حضرت ابو الحسن امام كاظم (علیه السّلام) به من فرمودند: پسرم «علي» بزرگترين فرزند من است و از همه آنها نسبت به من مطيعتر است، به همراه من در كتاب جفر و جامعه نگاه مى‏ كند و هيچ كس نمى‏ تواند در اين دو كتاب بنگرد جز اينكه پيغمبر يا وصى پيغمبر باشيد.» (12)

«حدثنا محمد بن الحسن بن أحمد بن الوليد رضي الله عنه قال حدثنا محمد بن الحسن الصفار عن محمد بن الحسين بن أبي الخطاب عن محمد بن الفضيل عن عبد الله بن الحرث و أمه من ولد جعفر بن أبي طالب قال: بعث إلينا أبو إبراهيم (ع) فجمعنا ثم قال أ تدرون لم جمعتكم قلنا لا قال اشهدوا أن عليا ابني هذا وصيي و القيم بأمري و خليفتي من بعدي من كان له عندي دين فليأخذه من ابني هذا و من كانت له عندي عدة فليستنجزها منه و من لم يكن له بد من لقائي فلا يلقني إلا بكتابه.» (13)

«عبد الله بن حارث- كه مادرش از نسل جعفر طيار است- گويد: «حضرت امام كاظم (علیه السّلام) كسى را به نزد ما (بني ابو طالب) فرستاده و ما را فراخواندند و فرمودند: آيا مى ‏دانيد براى چه شما را جمع كرده ‏ام؟ گفتيم: خير، فرمودند: گواه باشيد كه اين پسرم «علي»، وصى من است و تمام كارهايم به دست اوست و پس از من جانشين من مى ‏باشد، هر كس از من طلبى دارد، طلب خود را از اين‏ فرزندم وصول كند و هر كس كه من به او وعده ‏اى داده ‏ام، از او مطالبه كند و هر كس كه به ناچار بايد خودم را ملاقات كند، با نامه و دستخط او به ملاقات من بيايد.» (14)

«حدثنا محمد بن علي‏ ماجيلويه قال حدثنا عمي محمد بن أبي القاسم عن محمد بن علي الكوفي عن محمد بن الخلف عن يونس‏ بن عبد الرحمن عن أسد بن أبي العلا عن عبد الصمد بن بشير و خلف بن حماد عن عبد الرحمن بن الحجاج قال: أوصى أبو الحسن موسى بن جعفر (ع) إلى ابنه علي (ع) و كتب له كتابا أشهد فيه ستين رجلا من وجوه أهل المدينة.» (15) 

«عبد الرحمن بن حجاج گويد: «امام ابو الحسن موسى بن جعفر (علیه السّلام) فرزند خود «علي» (علیه السّلام) را وصى خود قرار دادند و نوشته‏ اى براى حضرت امام رضا (علیه السّلام) تهيه كردند و در ذيل نوشته شصت نفر از بزرگان مدينه را شاهد گرفتند.» (16)

«حدثنا أحمد بن زياد [بن‏] جعفر الهمداني رضي الله عنه قال حدثنا علي بن إبراهيم بن هاشم عن أبيه عن إسماعيل بن مرار و صالح بن السندي عن يونس‏ بن عبد الرحمن عن حسين بن بشير قال: أقام لنا أبو الحسن موسى بن جعفر (ع) ابنه عليا (ع) كما أقام رسول الله (ص) عليا (ع) يوم غدير خم‏ فقال يا أهل المدينة أو قال يا أهل المسجد هذا وصيي من بعدي.» (17)

«حسين بن بشير گويد: همان گونه كه حضرت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) حضرت امیرالمومنین امام علي (علیه السّلام) را در روز عيد غدير خم به امامت معرفى فرمودند، حضرت امام كاظم (علیه السّلام) نيز فرزند خود علي (علیه السّلام) را امام قرار دادند و فرمودند: اى اهل مدينه يا فرمودند: اى اهل مسجد، اين علي، وصى من بعد از من است.» (18)

«حضرت امام علی بن موسی الرضا (علیه السّلام) در سن بیست و نه سالگی به امامت رسیدند و زمان امامت ایشان مصادف بود با سلطنت هارون الرشيد و پس از او پسرش محمّد امين و سپس مأمون. در زمان فرمانروائى مأمون، او براى ولايتعهدى حضرت امام رضا (علیه السّلام) بدون رضايت آن حضرت (علیه السّلام) در رمضان سال 201 بيعت گرفت و دختر خود ام حبيب را به ازدواج ایشان درآورد.» (19)

اصحاب حضرت امام على بن موسى الرضا (علیه السّلام) 

از اصحاب حضرت امام رضا (علیه السّلام) حضرت دعبل بن على خزاعى، ‏حسن بن علىّ بن زياد الوشّاء بجلىّ كوفىّ، حسن بن علىّ بن فضّال ثميلّى كوفىّ مكنّى به ابو محمّد، حسن بن محبوب السّراد [الزّرّاد]، زكريّا بن آدم بن عبد اللّه بن سعد اشعرى قمّى‏، صفوان بن يحيى ابو محمّد بجلىّ كوفىّ بيّاع سابرى‏، محمّد بن اسماعيل بن بزيع‏ و نصر بن قابوس را‏ نامبرده اند.» (20)

احضار حضرت امام رضا (علیه السّلام) به مرو جهت تفویض ولایت عهدی توسط مأمون

وقتی مأمون بر تخت سلطنت نشست با توصیه فضل بن سهل ذو الرّئاستين وزيرش حضرت امام علی بن موسی الرضا (علیه السّلام) را از مدینه احضار نمودند تا ایشان را ولیعهد خود قرار دهد بلکه از شورش علویان جلوگیری شود. رجاء ابن ابى الضّحّاك به مدینه رفت و برخلاف میل حضرت امام رضا (علیه السّلام) ایشان را با جبر به خراسان آورد.

در عيون أخبار الرضا (علیه السّلام) در این باره آمده است:

« احمد بن زياد همدانى از مخول سجستانى روايت كرد كه گفت: چون فرستاده مأمون براى گسيل حضرت امام رضا (علیه السّلام) به خراسان به مدينه وارد شد، من در مدينه بودم، آن حضرت به مسجد رفتند كه با رسول خدا (صلى الله عليه و آله) وداع كنند، چند بار وداع كردند و اجازه مرخصى خواستند و هر بار قدمى چند دور مي شدند و باز به سوى قبر مطهر بازمى ‏گشتند و صدايشان به گريه و ناله بلند مي شد، من پيش رفتم و به ايشان سلام كردم، جواب سلام مرا دادند و من ایشان را بدين سفر به سوى مأمون تهنيت گفتم، فرمودند: دست بردار و مرا واگذار، من از جوار جد بزرگوارم مي روم و در غربت جان مي سپارم و در كنار قبر هارون دفن مي شوم.» (21)

در منتهى الآمال در این باره آمده است:

« شيخ يوسف بن حاتم شامى تلميذ محقّق حلّى در درّ النّظيم فرموده كه جماعتى از اصحاب حضرت امام رضا (علیه السّلام) روايت كردند كه آن حضرت (علیه السّلام) فرمودند: زمانى كه من مى‏ خواستم از مدينه به سوى خراسان بيرون بيايم، عيال خود را جمع كردم و ايشان را امر كردم كه بر من گريه كنند تا گريه ايشان را بشنوم پس بين ايشان دوازده هزار دينار تقسيم كردم، گفتم به ايشان كه من هرگز به سوى عيالم بر نمى‏گردم، ابو جعفر جواد را به مسجد پيغمبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) بردم و گذاشتم دست او را بر كنار قبر و چسبانيدم او را به آن قبر شريف و حفظ او را از رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) خواستم و به جميع وكيلان و حشم خود امر كردم که از فرمایشات او اطاعت کنند و با او مخالفت ننمايند و به ايشان فهمانيدم كه او قائم مقام من است.» (22)

حضرت امام رضا (علیه السّلام) در سال دویستم هجری به سوی خراسان احضار شدند از مدينه به سوى بصره و از بصره به بغداد و از آنجا به قم رفتند، اهل قم به استقبال آن حضرت آمدند و حضرت امام رضا (علیه السّلام) یک شب در قم ماندند و از آنجا رهسپار نیشابور شدند و در راه معجزات و کرامات زیادی از ایشان دیده شد.

در منتهی الامال درباره سفر حضرت امام رضا (علیه السّلام) به نیشابور آمده است:

«مردم منقلب بودند تا روز به نيمه رسيد و آن قدر گريستند كه اگر جمع مى‏ گشت مثل نهر جارى مى ‏شد و صداها ساكت شد، پيشوايان مردم و قاضيان فرياد كشيدند كه اى مردم، گوش بدهيد و ياد گيريد و اذيّت مكنيد پيغمبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) را در عترتش و سكوت كنيد. 

مردمان نيشابور گوش دادند كه حضرت امام رضا (علیه السّلام) حديث بفرمايد، حضرت (علیه السّلام) املاء فرمود اين حديث را (يعنى: كلمه كلمه مى‏فرمود و ابو زرعه و محمّد بن اسلم كلمات آن حضرت را به مردم مى ‏رسانيدند. و براى نوشتن اين حديث بيست و چهار هزار قلمدان به غير از دواتها كشيده شد.) فرمودند: حديث كرد مرا پدرم حضرت موسى بن جعفر كاظم، فرمود حديث كرد مرا پدرم جعفر بن محمّد صادق، فرمود حديث كرد مرا پدرم محمّد بن علىّ باقر، فرمود حديث گفت مرا پدرم علىّ بن الحسين زين العابدين، فرمود حديث گفت مرا پدرم حسين بن علىّ (شهيد زمين كربلا) فرمود حديث فرمود مرا پدرم امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب در زمين كوفه، فرمود حديث فرمود مرا برادرم و پسر عمّم محمّد رسول اللّه (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) فرمود حديث كرد مرا جبرئيل، گفت: شنيدم حضرت ربّ العزّة سبحانه و تعالى مى ‏فرمايد: كلمة لا اله الّا اللّه حصنى، فمن قالها دخل حصنى و من دخل حصنى امن من عذابى: كلمه لا اله الّا اللّه حصار من است، پس هر كس كه بگويد آن را داخل در حصار من شده است و كسى كه داخل در حصار من شود ايمن از عذاب من خواهد بود. صدق اللّه سبحانه و صدق جبرئيل و صدق رسول اللّه و الائمّة عليهم السّلام.» (23)

همین حدیث در ترجمه عيون أخبار الرضا (علیه السّلام) چنین نقل شده است:

«حدثنا محمد بن موسى بن المتوكل رضي الله عنه قال حدثنا أبو الحسين محمد بن جعفر الأسدي قال حدثنا محمد بن الحسين الصولي‏ [الصوفی] قال حدثنا يوسف بن عقيل عن إسحاق بن راهويه قال: لما وافى أبو الحسن الرضا (ع) نيسابور و أراد أن يخرج منها إلى المأمون اجتمع عليه أصحاب الحديث فقالوا له يا ابن رسول الله ترحل عنا و لا تحدثنا بحديث فنستفيده منك و كان قد قعد في العمارية فأطلع رأسه و قال سمعت أبي موسى بن جعفر يقول سمعت أبي جعفر بن محمد يقول سمعت أبي محمد بن علي يقول سمعت أبي علي بن الحسين يقول سمعت أبي الحسين بن علي يقول سمعت أبي أمير المؤمنين علي بن أبي طالب (ع) يقول سمعت النبي (ص) يقول سمعت الله عز و جل يقول لا إله إلا الله حصني فمن دخل حصني أمن من عذابي قال فلما مرت الراحلة نادانا بشروطها و أنا من شروطها.» (24)

«محمد بن موسى بن متوكل- رضى الله عنه- با سند مذكور در متن از اسحاق بن راهويه روايت كرد كه گفت: در زمانى كه على بن موسى (علیه السّلام) به نيشابور وارد شد روزى كه از آنجا به سوى مأمون می رفت، محدثينى كه در اين ديار بودند جمله فرا راه او آمدند و گفتند: يا ابن رسول الله، از ميان ما مي روى و ما را به حديثى از احاديث جدت رسول خدا (صلى الله عليه و آله) كه از آن بهرمند شويم آگاه نمى ‏سازى؟- اين در حالى بود كه آن حضرت در عمارى نشسته بود- سر خويش از عمارى بيرون آورد و فرمود: شنيدم از پدرم موسى بن جعفر كه گفت شنيدم از پدرم جعفر بن محمد كه گفت: شنيدم از پدرم محمد بن على كه گفت شنيدم از پدرم على بن الحسين كه گفت شنيدم از پدرم حسين بن على كه گفت شنيدم از پدرم امير مؤمنان على بن ابى طالب (عليهم السلام) كه گفت شنيدم از رسول خدا (صلى الله عليه و آله) كه فرمود: شنيدم از جبرئيل كه گفت شنيدم خداوند عز و جل فرمود: كلمه «لا إله إلا الله‏» حصار و قلعه من است، پس هر كس به قلعه من داخل گردد از عذاب من ايمن خواهد بود. ابن راهويه گويد: هنگامى كه عمارى حركت كرد آن جناب به آواز بلند فرمود: اين شروطى دارد و من خود از جمله شروط آن هستم.» (25)

شيخ صدوق روايت كرده است كه چون حضرت امام رضا (عليه السّلام) داخل نيشابور شد، در محلّه ‏اى فرود آمد كه او را «فوزا» مى‏گفتند و آنجا حمّامى بنا نمود و آن حمّام امروز به گرمابه رضا (عليه السّلام) معروف است و آنجا چشمه ‏اى بود كه آبش كم شده بود كسى را واداشت كه آب آن را بيرون آورد تا بسيار شد و از بيرون دروازه حوضى ساخت كه چند پلّه پائين مى ‏رفت بر سر چشمه‏ اى پس حضرت داخل در آن شد و غسل كرد و بيرون آمد و بر پشت آن نماز گزارد و مردم مى‏آمدند و به آن حوض و غسل مى ‏كردند و از آن مى ‏آشاميدند براى طلب بركت و نماز بر پشت آن مى ‏گزاردند و دعا مى ‏كردند و حاجتهای خود را از خدا مى ‏خواستند و برآورده مى ‏شد. و آن چشمه را امروز عين كهلان مى ‏نامند و مردم تا امروز به آن چشمه مى ‏آيند.

ابن شهر آشوب نيز در مناقب اين روايت را نقل فرموده و وجه تسميه آن چشمه را به عين كهلان ذكر كرده، آنگاه فرموده كه آهويى به قصد آن حضرت آمد در آنجا پناه به حضرت برد.» (26)

«و سيّد ابن طاووس روايت كرده از ياسر، خادم مأمون كه گفت: زمانى كه وارد شد ابو الحسن علىّ بن موسى الرّضا (علیه السّلام) در قصر حميد بن قحطبه، از تن لباس خود را بيرون كرد و داد به حميد و حميد داد به جاريه خود كه آن را بشويد، پس زمانى نگذشت كه آن جاريه آمد و با او رقعه ‏اى بود و داد به حميد و گفت: يافتم اين رقعه را در گريبان لباس ابو الحسن (علیه السّلام) پس حميد به آن حضرت عرض كرد: فداى تو گردم اين جاريه رقعه ‏اى در گريبان پيراهن تو يافته است، آن چيست؟

فرمود: تعويذى است كه آن را از خود دور نمى‏ كنم. حميد گفت: ممكن است كه ما را مشرّف كنى به آن؟

پس فرمود كه: اين تعويذى است كه هر كه نگاه دارد در گريبان خود دفع مى‏ شود بلا از او و براى او حرزى از شيطان رجيم مى‏ باشد پس خواند تعويذ را بر حميد و آن اين است:

«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، بسم اللّه انّى اعوذ بالرّحمن منك، إن كنت تقيّا أو غير تقىّ، أخذت باللّه السّميع البصير على سمعك و بصرك، لا سلطان لك علىّ و لا على سمعى و لا على بصرى و لا على شعرى و لا على بشرى و لا على لحمى و لا على دمى و لا على مخّى و لا على عصبى و لا على عظامى و لا على مالى و لا على ما رزقنى ربّى، سترت بينى و بينك بستر النّبوّة الّذى استتر انبياء اللّه به من سطوات الجبابرة و الفراعنة، جبرائيل عن يمينى و ميكائيل عن يسارى و اسرافيل عن ورائى و محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم امامى و اللّه مطّلع علىّ يمنعك منّى و يمنع الشّيطان منّى. اللّهمّ لا يغلب جهله أناتك ان يستفزّنى و يستخفّنى، اللّهمّ اليك التجأت، اللّهم اليك‏ التجأت، اللّهمّ اليك التجأت.» (27)

ورود حضرت امام رضا (عليه السّلام) به مرو و بيعت مردم با آن حضرت به ولايت عهدی

وقتی حضرت امام رضا (علیه السّلام) وارد مرو شدند، مأمون (لعنه الله علیه) بسیار به حضرت (علیه السّلام) احترام نمود و اعلام کرد که می خواهد خلافت را به حضرت امام رضا (علیه السّلام) واگذارد. حضرت (علیه السّلام) در جوابشان فرمودند: اگر خلافت را خدا براى تو قرار داده است، جايز نيست كه به ديگرى بخشى و خود را از آن معزول كنى و اگر خلافت از تو نيست تو را اختيار آن نيست كه به ديگرى تفويض نمايى.

بالاخره مأمون (لعنه الله علیه) پیشنهاد ولایت عهدی خویش را به حضرت امام رضا (علیه السّلام) دادند و حضرت باز هم نپذیرفتند و به مأمون (لعنه الله علیه) فرمودند که پیش از تو به زهر کین از دنیا خواهم رفت و مأمون (لعنه الله علیه) اظهار ناراحتی نمود و حضرت (علیه السّلام) فرمودند: اگر بخواهم مى ‏توانم بگویم چه کسی مرا شهيد خواهد كرد. و با اجبار مأمون (لعنه الله علیه) ولایت عهدی به ایشان واگذار شد و حضرت امام رضا (علیه السّلام) سه شرط گذاشتند که كسى را عزل و نصب نكنم و رسم و روشی را نقض نكنند و دور از بساط خلافت مورد مشورت قرار گیرند. بدین ترتیب حضرت امام رضا (علیه السّلام) مشروعیتی را که مأمون (لعنه الله علیه) در صدد بود به حکومت خود بدهد، نقض کرد. ولی به هر حال در روز ششم ماه مبارك رمضان مجلسی ترتیب داد و ولایت عهدی حضرت امام رضا (علیه السّلام) را اعلام نمود و مردم پس از بیعت پسرش، با حضرت امام رضا (علیه السّلام) بیعت نمودند.

يك دختر خود امّ حبيب را به ازدواج حضرت درآورد و دختر ديگر خود امّ الفضل را برای حضرت امام محمّد تقى (علیه السّلام) نامزد كرد.

مأمون (لعنه الله علیه) در عید قربان آن سال به حضرت امام رضا (علیه السّلام) اجبار نمود که نماز عید بخوانند. حضرت امام رضا (علیه السّلام) بسیار امتناع نمودند و چون مأمون (لعنه الله علیه) اصرار نمود، فرمودند: همانگونه به نماز عید خواهم رفت که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) می رفتند و مأمون (لعنه الله علیه) نیز پذیرفت پس به لشکریان و دربانان و مردم امر کرد كه اوّل صبح بر در خانه حضرت امام رضا (علیه السّلام) حاضر شوند.

«راوى گفت: چون روز عيد شد، مردم براى آن حضرت در راه‏ها و بامها جمع شدند و اجتماع كردند زنها و كودكان و نشستند در انتظار بيرون آمدن آن حضرت بودند و تمام سرهنگان و لشكریان بر در منزل آن حضرت حاضر شدند در حالى كه سوار بر ستوران خود بودند و ايستادند تا آفتاب طلوع كرد، پس حضرت غسل كردند و جامه ‏هاى خود را پوشيدند و عمامه سفيدى از پنبه بافته بر سر بستند يك طرف آن را در ميان سينه خود و طرف ديگرش را مابين دو كتف خود افكندند و قدرى هم عطر زدند و عصايى بر دست گرفتند و به موالى خود فرمودند كه شما نيز آنچه را كه من كردم، انجام دهید با حضرت بيرون آمدند و آن حضرت حركت فرمودند با پاى برهنه و جامه را بالا زده تا نصف ساق پس كمى راه رفتند، آنگاه سر به سوى آسمان كردند و تكبير عيد گفتند و مواليان نيز با آن حضرت تكبير گفتند، پس تا در منزل رفتند. سرهنگان و لشكريان كه آن حضرت را به اين هيأت ديدند تمامى خود را از مرکبهای خود بر زمين افكندند و به كمال خفّت و سختى كفشهاى خود را از پا بيرون مى‏آوردند.

و از همه بهتر حال آن كسى بود كه با خود كاردى داشت كه شرابه كفش خود را بريد و پاى خود را بيرون آورد و پا برهنه شد.

راوى گفت: حضرت امام رضا (علیه السّلام) بر در منزل تكبيرى گفت و مردم نيز با آن حضرت تكبير گفتند، چنانکه خيال کردیم كه آسمان و ديوارها با آن حضرت تكبير مى ‏گويند و مردم شروع كردند به گريستن و ضجّه كشيدن از شنيدن تكبير آن حضرت به حدّى كه شهر مرو از صداى گريه و شيون به لرزه در آمد، اين خبر به مأمون رسيد، ترسيد كه اگر آن حضرت به اين كيفيّت به مصلّى برسد مردم مفتون و شيفته او بشوند، نگذاشت آن حضرت برود بلكه شخصی را خدمت آن حضرت (علیه السّلام) فرستاد كه ما شما را به زحمت و رنج درآورديم برگرديد و خود را به مشقّت نيفكنيد، آن كس كه هر سال نماز مى‏خوانده همان بخواند.» (28)

شهادت حضرت امام علی بن موسی الرضا (علیه السّلام)  

در عيون أخبار الرضا (عليه السّلام) درباره تاریخ شهادت حضرت امام علی بن موسی الرضا (علیه السّلام) آمده است:

در «طوس» در قريه اى به نام «سناباد» از آبادیهاى «نوقان» به شهادت رسیدند. و در خانه حميد بن قحطبه طائى در قبه ‏اى كه هارون در آن مدفون بود، در كنار قبر هارون سمت قبله دفن شدند.» (29) 

در منتهى الآمال درباره تاریخ شهادت حضرت امام علی بن موسی الرضا (علیه السّلام) آمده است:

«مشهور است که حضرت امام رضا (علیه السّلام) در ماه صفر سال دويست و سوم هجری در سنّ پنجاه و پنج سالگی به شهادت رسیدند ولی در روز آن اختلاف است، ابن اثير و طبرسى و بعضى ديگر روز آخر ماه را گفته ‏اند و بعضى چهاردهم و كفعمى هفدهم آن ماه و صاحب كتاب العدد و صاحب مسار الشّيعه بيست و سيّم ذى القعده را گفته ‏اند و آن روزى است كه مستحبّ است زيارت آن حضرت از نزديك و دور چنان كه سيّد ابن طاووس در اقبال آورده است.» (30)

احادیث بسیاری در باب به شهادت رسیدن جگرگوشه پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در خراسان و ثواب زیارت ایشان ذکر شده است که در اینجا به چند مورد اشاره می شود:

در من لا يحضره الفقيه از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در این باره نقل شده است:

«و روى حمزة بن حمران قال قال أبو عبد الله (ع):‏ يقتل حفدتي‏ بأرض خراسان في مدينة يقال لها طوس من زاره إليها عارفا بحقه أخذته بيدي يوم القيامة و أدخلته الجنة و إن كان من أهل الكبائر قال قلت جعلت فداك و ما عرفان حقه قال يعلم أنه إمام مفترض الطاعة غريب شهيد من زاره عارفا بحقه أعطاه الله عز و جل أجر سبعين شهيدا ممن استشهد بين يدي رسول الله (ص) على حقيقة.» (31)

« و حمزة بن حمران روايت كرده است كه حضرت امام صادق (علیه السّلام)فرمود: يكى از نوه ‏هاى من در زمين خراسان در شهرى به نام طوس كشته مى ‏شود، هر كس كه با شناخت حقش او را زيارت كند، من در روز قيامت او را به دست خود مي گيرم و به بهشت داخل مي سازم اگر چه از اهل معاصى كبيره باشد. راوى گفت: گفتم: فدايت شوم، شناخت حق او چيست؟ فرمود: شناخت حق او اين است كه بداند كه او امامى واجب الاطاعه است و غريب و شهيدي است كه هر كس او را با شناخت حقش زيارت كند، خداى عز و جل به او اجر هفتاد شهيد از شهدائى را كه پيش روى رسول خدا (صلى الله عليه و آله) در دفاع از ایشان از روى حقيقت به شهادت رسيدند؛ عطا مي كند.» (32)

حضرت رسول الله (صلی الله علیه و آله) درباره ثواب زیارت حضرت امام رضا (علیه السّلام) فرموده اند:

 «قال رسول الله (ص): ستدفن بضعة مني بأرض خراسان لا يزورها مؤمن إلا أوجب الله له الجنة و حرم جسده على النار.» (33) 

و رسول خدا (صلى الله عليه و آله) فرمود: پاره ‏اى از تن من در زمين‏ خراسان مدفون خواهد شد كه هيچ مؤمن او را زيارت نمي كند مگر آنكه خدا بهشت را بر او واجب و بدنش را بر آتش حرام مي سازد.» (34) 

حضرت امام رضا (علیه السّلام) از مضجع خویش به یاران خود چنین خبر داده اند:

« حدثنا محمد بن إبراهيم رضوان الله عليه قال حدثنا أحمد بن محمد الهمداني قال أخبرنا علي بن الحسن بن علي بن فضال عن أبيه عن أبي الحسن علي بن موسى الرضا (ع) أنه قال: إن بخراسان لبقعة يأتي عليها زمان تصير مختلف الملائكة فلا يزال فوج ينزل من السماء و فوج يصعد إلى أن ينفخ في الصور فقيل له يا ابن رسول الله و أية بقعة هذه قال هي بأرض طوس و هي و الله روضة من رياض الجنة من زارني في تلك البقعة كان كمن زار رسول الله (ص) و كتب الله تبارك و تعالى له بذلك ثواب ألف عمرة مقبولة و كنت أنا و آبائي شفعاءه يوم القيامة.» (35) 

«حضرت أبو الحسن امام على بن موسى الرضا (علیه السّلام) فرمودند: به راستى در خراسان بقعه اي است كه در زمان آينده محل رفت و آمد فرشتگان شود. پياپى فوجى از آسمان فرود آيند و فوجى بالا روند تا در صور بدمند. به ایشان عرض شد يا ابن رسول الله آن كدام بقعه است؟ فرمود زمين طوس است و آن به خدا باغى است از باغهاى بهشت هر كه مرا در آن بقعه زيارت كند چون كسى باشد كه حضرت رسول الله (صلی الله علیه و آله) را زيارت كرده باشد و خداى تبارك تعالى برايش ثواب هزار حج مبرور و هزار عمره مقبول بنويسد و من و پدرانم شفيعان او باشيم در روز قيامت.» (36)

حضرت امام رضا (علیه السّلام) به ابوالصلت درباره نحوه به شهادت رسیدن خویش و ثواب زائر مضجع شریفشان چنین فرموده اند:

«و روي عن أبي الصلت عبد السلام بن صالح الهروي قال سمعت الرضا (ع) يقول:‏ و الله ما منا إلا مقتول شهيد فقيل له فمن يقتلك يا ابن رسول الله قال شر خلق الله في زماني يقتلني بالسم ثم يدفنني في دار مضيقة و بلاد غربة ألا فمن زارني في غربتي كتب الله عز و جل له أجر مائة ألف شهيد و مائة ألف صديق و مائة ألف حاج و معتمر و مائة ألف مجاهد و حشر في زمرتنا و جعل في الدرجات العلى من الجنة رفيقنا.» (37) 

«و از ابو الصلت عبد السلام بن صالح هروى روايت شده است كه گفت: از حضرت امام رضا (علیه السّلام) شنيدم كه فرمود: به خدا قسم، هيچ يك از ما نيست که شهيد نشود، گفتند: اى فرزند رسول خدا، چه کسی شما را خواهد كشت؟ فرمودند: بدترين خلق خدا در زمان من، مرا به وسيله زهر مي كشد و در خانه ‏اى‏ تنگ در سرزمين غربت مدفون مي سازد، آگاه باشيد كه هر كس مرا در غربتم زيارت كند، خداى عز و جل ثواب صد هزار شهيد و صد هزار صديق و صد هزار حج و عمره‏گزار و صد هزار مجاهد را براى او مي نويسد و در زمره ما محشور مى‏ شود و در درجات رفيع بهشت به رفاقت و صحبت ما درمى‏ آيد.» (38)

چگونگی شهادت حضرت امام علی بن موسی الرضا (علیه السّلام)  

درباره چگونگی به شهادت رساندن حضرت امام رضا (علیه السّلام) به دو نقل از تن از یاران حضرت امام رضا (علیه السّلام) بسنده می نماییم:

« شيخ صدوق از احمد بن على روايت كرده است كه گفت: از ابو الصّلت هروى پرسيدم كه چگونه مأمون راضى شد به قتل حضرت امام رضا (علیه السّلام) با آن اكرام و محبّتى كه نسبت به او اظهار مى ‏كرد و او را وليعهد گردانيده بود؟

ابو الصّلت گفت: مأمون براى آن، آن حضرت را گرامى مى ‏داشت كه فضيلت و بزرگوارى او را مى ‏دانست و ولايت عهد را به او تفويض كرد براى آن كه مردم آن حضرت را چنان بشناسند كه راغب است در دنيا و محبّت او از دلهاى مردم كم شود، چون ديد كه اين باعث زيادتى محبّت و اخلاص مردم شد علماى جميع فرق را از يهود و نصارى و مجوس و صابئان و براهمه و ملحدان و دهريان و علماى جميع ملل و اديان را جمع كرد كه با آن حضرت مباحثه و مناظره نمايند شايد كه بر او غالب شوند و در آن جناب عجز و نقصى ظاهر شود و به اين سبب در اعتقاد مردم نسبت به آن حضرت (علیه السّلام) فتورى به هم رسد و اين تدبير نيز بر خلاف مقصود او نتيجه داد و همگى آنها مغلوب آن حضرت (علیه السّلام) گرديدند و اقرار به فضيلت و جلالت آن حضرت نمودند.» (39) 

در عيون أخبار الرضا (علیه السّلام) از قول ابو الصلت هروى در مورد شهادت حضرت امام رضا (علیه السّلام) آمده است:

« محمد بن على ماجيلويه با شش تن ديگر از مشايخ از ابو الصلت روايت كرده ‏اند كه گفت همين طور كه من در مقابل ابو الحسن حضرت امام رضا (علیه السّلام) ايستاده بودم، آن حضرت (علیه السّلام) به من فرمودند: اى أبا صلت به اين بقعه كه هارون در آنجا دفن شده است، داخل شو و از هر گوشه آن از چهار كنج مشتى خاك براى من بياور، من رفتم و آنچه خواسته بودند، برداشتم و آوردم، چون مقابلشان رسيدم، فرمودند: يكى يكى از آن (چهار مشت) خاكها را به من بده و ایشان نزد درب ايستاده بودند، من يكى از خاكها را به ایشان دادم آن را بوئيدند و بر زمين ريختند سپس رو به من كردند و گفتند: در اينجا براى دفن من قبرى حفر مى ‏كنند و سنگى پيدا مى‏ شود كه اگر همه كلنگهاى خراسان گرد آيند، نمي توانند آن سنگ را از جا بيرون كنند، بعد در باره خاك پايين پا و خاك بالاى سر هارون نيز نظير اين كلام را فرمود، آنگاه گفت: آن خاك ديگر را به من بده، من خاك (پيش روى را) به ایشان دادم آن را بگرفتند و فرمودند: اين خاك از تربت من است. بعد فرمودند: براى من در اين موضع قبرى حفر كنند و تو آنان را امر كنى كه تا هفت پله گود كنند و در آنجا از يكسو قبر را گشاد و وسيع كنند و قبرى احداث نمايند، اگر از آن امتناع ورزيدند و گفتند: حتما بايد لحد داشته باشد، پس بگو بايد دو ذراع و يك وجب وسعت قبر باشد، پس خداوند خود آن را هر چه بخواهد وسعت مي دهد و چون چنين كردند، تو خواهى ديد كه در بالين قبر خيسى پيدا مى‏ شود، اين كلامى را كه به تو مى ‏آموزم در آنجا بخوان، پس قبر پر از آب خواهد شد و در آن آب، ماهيان ريزى خواهى ديد، پس براى آنها نانى كه اكنون به تو مي دهم خرد مي كنى و آنها مى ‏بلعند و چون چيزى از آن نان باقى نماند ماهى بزرگى آشكار مى‏ شود و آن ماهيان ريز را مى ‏بلعد تا اينكه هيچ باقى نماند سپس پنهان مي گرددند و چون غايب شدند تو دست بر آن آب‏ فرو بر و اين كلام را كه به تو ياد مي دهم بخوان و آب فرو مى ‏نشيند و چيزى از آن باقى نمى ‏ماند و اين كار را جز در پيش روى مأمون انجام مده، آنگاه فرمود: اى ابا صلت، فردا من بر اين فاجر وارد مى‏ شوم پس اگر از آنجا سر برهنه خارج شدم با من سخن گوى و من پاسخت را خواهم داد ولى اگر در بازگشتن، سرم را پوشيده بودم با من سخن مگوی. ابو الصلت گويد: چون صبح شد لباس خود را بر تن كردند و در محراب عبادتشان منتظر نشستند و همين طور كه انتظار مى ‏كشيدند، ناگهان غلام مأمون وارد شد و گفت: امير شما را احضار مي كند، حضرت (علیه السّلام) كفش خود را به پاى كردند و رداى خود را بر دوش افكندند و برخاستند و حركت كردند و من در پى ایشان مي رفتم تا بر مأمون وارد شدند و در پيش روى مأمون طبقى از انگور بود و طبقهایى از ميوه‏ و در دست او خوشه انگورى بود كه مقدارى از آن را خورده بود و مقدارى از آن باقى بود. چون چشمش به آن حضرت افتاد از جاى برخاست و با ایشان معانقه كرد و پيشانيشان را بوسيد و آن حضرت را در كنار خود نشانيد و خوشه انگورى كه در دست داشت به آن حضرت (علیه السّلام) داد و گفت: يا ابن رسول الله، من انگورى از اين بهتر تاكنون نديده ‏ام، حضرت بدو فرمود: بسا مى ‏شود كه انگورى نيكو است، از بهشت است، (يعنى انگور نيكو در بهشت است.) گفت: شما از آن تناول كنيد. امام (علیه السّلام) فرمودند: مرا از خوردن آن معاف بدار، گفت: بايد تناول كنى، براى چه نمي خورى؟ شايد خيال بدى در باره من كرده ‏اى؟ و خوشه انگور را برداشت و چند دانه از آن را خورد، بعد به پيش آورد و امام از او گرفت و سه دانه از آن را به دهن گذاردند و خوشه را بر زمين نهادند و برخاستند، مأمون پرسيد: به كجا مي رويد؟ فرمودند: بدان جا كه تو مرا فرستادى و عبا بر سر كشيدند و خارج شدند، ابو الصلت گويد: من با او سخنى نگفتم تا داخل خانه شدند، و فرمودند: درها را ببنديد. (كسى را راه ندهيد) درها را بستند و حضرت در بستر خود خوابيدند و من اندكى در صحن خانه با حالتى افسرده و اندوهگين ايستاده بودم كه در آن حال چشمم به جوانى نورس، خوشروى، مجعد موى، شبيه ‏ترين مردم به حضرت امام رضا (علیه السّلام) افتاد كه داخل خانه شدند، من پيش دويدم و سؤال كردم قربانت گردم، درها كه بسته بود شما از كجا وارد شديد؟ گفت: آنكه مرا از مدينه در اين وقت بدينجا آورد، هم او مرا از در بسته وارد خانه نمود، پرسيدم شما كه باشيد؟ گفت: من حجت خدا بر تو هستم اى ابا صلت، من محمد بن على مي باشم، سپس به سوى پدرش رفتند و وارد اطاق شدند...» (40) 

 

در منتهى الآمال از ابن بابویه درباره کیفیت شهادت حضرت امام رضا (علیه السّلام) نقل شده است:

« ابن بابويه به سند معتبر از هرثمة بن اعين روايت كرده است كه گفت شبى نزد مأمون بودم تا آن كه چهار ساعت از شب گذشت، چون مرخّص شدم به خانه‏ برگشتم. بعد از نصف شب صداى در خانه را شنيدم يكى از غلامان من جواب گفت كه كيستى؟ گفت: هرثمة را بگو كه سيّد و مولاى تو، تو را مى‏ طلبد. پس به سرعت برخاستم و جامه ‏هاى خود را پوشيدم و به تعجيل روان شدم چون داخل خانه آن حضرت (علیه السّلام) شدم، ديدم كه مولاى من در صحن خانه نشسته است، گفت: اى هرثمة، گفتم: لبّيك اى مولاى من، گفت: بنشين. چون نشستم، فرمودند: اى هرثمه، آنچه مى ‏گويم بشنو و ضبط كن، بدان كه هنگام آن شده است كه نزد حقّ تعالى رحلت نمايم و به جدّ بزرگوار و پدران ابرار خود ملحق گردم و نامه عمر من به آخر رسيده است و مأمون عزم كرده است كه مرا زهر بخوراند در انگور و انار و امّا انگور پس زهر در رشته خواهد كشيد و به سوزن در ميان دانه‏ هاى انگور خواهد دوانيد و امّا انار، پس ناخن بعضى از غلامان خود را به زهر آلوده خواهد كرد و به دست او انار براى من دانه خواهد كرد و فردا مرا خواهد طلبيد و آن انگور و انار را به جبر به من خواهد خورانيد و بعد از آن قضاى حقّ تعالى بر من جارى خواهد شد.

چون به دار بقا رحلت نمايم، مأمون مى ‏خواهد مرا به دست خود غسل بدهد چون اين اراده كند پيغام مرا در خلوت به او برسان و بگو [كه‏] گفت: اگر متعرّض غسل و كفن و دفن من بشوى، حقّ تعالى تو را مهلت نخواهد داد و عذابى كه در آخرت براى تو مهيّا كرده به زودى در دنيا بر تو خواهد فرستاد چون اين را بگويى دست از غسل دادن من خواهد داشت و به تو خواهد گذاشت و از بام خانه خود مشرف خواهد شد كه مشاهده كند كه تو چگونه مرا غسل مى ‏دهى.

اى هرثمه، زينهار كه متعرّض غسل من شوی تا ببينى كه در كنار خانه خيمه سفيدى برپا كنند، چون خيمه را مشاهده كنى مرا بردار و به اندرون خيمه بر و خود در بيرون خيمه بايست و خيمه را بالا مزن و نظر مكن كه هلاك مى ‏شوى.

و بدان كه در آن وقت مأمون از بالاى بام خانه خود به تو خواهد گفت كه: اى هرثمه، شما شيعيان مى ‏گويید كه امام را غسل نمى ‏دهد مگر امامى مثل او، پس در اين وقت ایشان را چه کسی غسل مى ‏دهد و حال آن كه پسرش در مدينه است و ما در طوس هستيم. چون اين را بگويد، جواب بگو: ما شيعيان مى‏گوييم كه امام را واجب است امام غسل بدهد اگر ظالمى منع نكند پس اگر كسى تعدّى كند و در ميان امام و فرزندش جدايى افكند، امامت امام باطل نمى‏ شود اگر حضرت امام رضا (علیه السّلام) را در مدينه مى‏ گذاشتى پسرش كه امام زمان است او را غسل مى ‏داد و در اين وقت نيز پسرش غسل مى ‏دهد به نحوى كه ديگران نمى ‏دانند.

پس بعد از ساعتى خواهى ديد كه آن خيمه گشوده مى ‏شود و مرا غسل داده و كفن كرده بر روى تابوت گذاشته ‏اند پس تابوت را بردارند و به سوى مدفن من برند چون مرا به قبّه هارون برند، مأمون خواهد خواست كه قبر پدر خود هارون را قبله من گرداند و هرگز نخواهد شد، هر چند كلنگ بر زمين زنند، به قدر ريزه ناخنى جدا نتوانند كرد.

چون اين حالت را مشاهده كنى نزد او برو و از جانب من بگو كه اين اراده كه كرده‏ اى صورت نمى ‏يابد و قبر امام مقدّم مى‏ باشد، اگر در پيش روى هارون يك كلنگ بر زمين زنند قبر كنده و قبر آماده ظاهر خواهد شد، چون قبر ظاهر شود از قبر آب سفيدى بيرون خواهد آمد و قبر از آن آب پر خواهد شد، ماهى بزرگى در ميان آب پديد خواهد آمد به طول قبر بعد از ساعتى ماهى ناپديد خواهد شد و آب فرو خواهد رفت، پس در آن وقت مرا در قبر گذار و مگذار كه خاك در قبر ريزند زيرا كه قبر خود پر خواهد شد.

پس حضرت فرمود: آنچه گفتم حفظ كن و به عمل آور و در هيچ يك از آن موارد مخالفت مكن، گفتم: اى سيّد من، پناه مى ‏برم به خدا كه در امرى از امور تو را مخالفت كنم.

هرثمه گفت كه از خدمت آن جناب محزون و گريان و نالان بيرون آمدم و غير از خدا كسى بر ضمير من مطّلع نبود، چون روز شد مأمون مرا طلبيد و تا چاشت نزد او ايستاده بودم، پس گفت برو اى هرثمه و سلام مرا به حضرت رضا (علیه السّلام) برسان و بگو اگر بر شما آسان است به نزد ما بياييد و اگر رخصت مى‏ فرماييد من به خدمت شما بيايم و اگر آمدن را قبول كند، مبالغه كن كه زودتر بيايد.

چون به خدمت آن حضرت رفتم، پيش از آن كه سخن بگويم، حضرت فرمودند كه آيا وصيّتهاى مرا حفظ كرده ‏اى؟ گفتم: بلى، پس كفش خود را طلبيدند و فرمودند: مى ‏دانم تو را به چه كار فرستاده است و كفش پوشيد و رداى مبارك بر دوش افكنده و به سمت مامون متوجّه شدند.

چون داخل مجلس مأمون گرديدند او برخاست و استقبال كرد و دست در گردنش درآورد و پيشانى نورانيشان را بوسه داد و آن حضرت را بر تخت خود نشانيد و سخن بسيار به آن امام مختار گفت، پس يكى از غلامان خود را گفت كه انگور و انار بياوريد. هرثمه گفت: چون نام انگور و انار شنيدم سخنان سيّد ابرار را به خاطر آوردم، صبر نتوانستم كرد، لرزه بر اندامم افتاد و نخواستم كه حالت من بر مأمون ظاهر شود، از مجلس بيرون رفتم و خود را در كنارى افكندم.

چون نزديك زوال شمس شد، ديدم كه حضرت (علیه السّلام) از مجلس مأمون بيرون آمدند و به خانه تشريف بردند. بعد از ساعتى مأمون امر نمودند كه اطبّا به خانه آن حضرت بردند، سبب آن را پرسيدم، گفتند: مرضى آن حضرت را عارض شده است و مردم در امر آن حضرت گمانها مى‏بردند، و من صاحب يقين بودم. چون ثلثى از شب گذشت، صداى شيون از خانه آن امام مظلوم ممتحن بلند شد و مردم به در خانه آن حضرت شتافتند و من نيز به سرعت رفتم و ديدم كه مأمون ايستاده است و سر خود را برهنه كرده است و بندهاى خود را گشوده است و به آواز بلند گريه و نوحه مى‏كند چون من اين حالت را مشاهده كردم بیتاب شدم و گريان گرديدم.

چون صبح شد، مأمون به تعزيه آن حضرت نشست و بعد از ساعتى داخل خانه آن امام مظلوم شد و گفت: اسباب غسل را حاضر كنيد كه مى ‏خواهم او را غسل دهم، چون من اين سخن را شنيدم به فرموده آن حضرت (علیه السّلام) نزديك او رفتم و پيام آن حضرت را رسانيدم، چون آن تهديد را شنيد؛ ترسيد و دست از غسل برداشت و تغسيل را به من واگذاشت. چون بيرون رفت، بعد از ساعتى خيمه ‏اى كه حضرت‏ فرموده بود؛ برپا شد، من با جماعت ديگر در بيرون خيمه بوديم و آواز تسبيح و تكبير و تهليل مى ‏شنيديم و صداى ريختن آب و حركت ظرفها به گوش ما مى ‏رسيد و بوى خوشى از پس پرده استشمام مى ‏كرديم كه هرگز چنين بويى به مشام ما نرسيده بود. ناگاه ديدم كه مأمون از بام خانه مشرف شد و مرا بانگ زد و گفت: آنچه حضرت مرا خبر داده بود و من جواب گفتم آنچه حضرت فرموده بود.

پس ديدم كه پرده خيمه کنار رفت و مولاى مرا در كفن پيچيده طاهر و مطهّر و خوشبو بر روى تابوت گذاشته ‏اند، پس تابوت آن حضرت را بيرون آوردم، مأمون و جميع حاضران بر آن حضرت نماز خواندند، چون به قبّه هارون رفتيم ديديم كه كلنگ داران در پس پشت هارون مى‏ خواهند كه قبر از براى آن جناب حفر نمايند، چندان كه كلنگ بر زمين مى‏ زدند ذرّه ‏اى از آن خاك جدا نمى ‏شد. مأمون گفت: مى ‏بينى زمين چگونه امتناع مى‏ نمايد از حفر قبر او؟ گفتم: مرا آن حضرت (علیه السّلام) امر كرده است كه يك كلنگ در پيش روى قبر هارون بر زمين بزنم و خبر داده است كه قبر ساخته ظاهر خواهد شد، مأمون گفت: سبحان اللّه، بسيار عجيب است امّا از حضرت رضا (علیه السّلام) هيچ امرى غريب نيست، اى هرثمه آنچه گفته است به عمل آور.

هرثمه گفت كه من كلنگ را گرفتم و در جانب قبله هارون بر زمين زدم، به يك كلنگ زمين قبر كنده و در ميانش قبر آماده پيدا شد. مأمون گفت: اى هرثمه، او را در قبر گذار.

گفتم: مرا امر كرده است كه او را در قبر نگذارم تا امرى چند ظاهر شود و مرا خبر داد كه از قبر آب سفيدى خواهد جوشيد و قبر از آن آب مملوّ خواهد شد و ماهى در ميان آب ظاهر خواهد شد كه طولش مساوى طول قبر باشد و فرمود كه چون ماهى غايب شود و آب از قبر بر طرف شود جسد شريف او را در كنار قبر بگذارم و آن كسى كه خدا خواسته كه او را در لحد گذارد خواهد گذاشت.

مأمون گفت: اى هرثمه، آنچه فرموده است به عمل آور، چون آب و ماهى ظاهر شد، من پیکر مطهّر آن حضرت (علیه السّلام) را در كنار قبر گذاشتم، ناگاه ديدم كه پرده‏ سفيدى بر روى قبر پيدا شد، و من قبر را نمى‏ ديدم و آن جناب را به قبر بردند بى آن كه من دستى بگذارم، پس مأمون حاضران را گفت كه خاك در قبر بريزند، گفتم: آن حضرت فرموده كه خاك نريزيد.

گفت: واى بر تو، پس كى قبر را پر خواهد كرد؟ گفتم: او مرا خبر داده كه قبر خود پر خواهد شد. پس مردم خاكها را از دست خود ريختند و به سوى آن قبر نظر مى ‏كردند و از غرائبى كه به ظهور مى ‏آمد متعجّب بودند، ناگاه قبر پر شد و از زمين بلند گرديد.

چون مأمون به خانه برگشت مرا به خلوت طلبيد و گفت تو را به خدا سوگند مى‏ دهم كه آنچه از آن حضرت شنيدى براى من بيان كن. گفتم: آنچه فرمود بود به شما عرض كردم.

گفت: تو را به خدا سوگند مى ‏دهم كه غير اينها آنچه گفته است نگويى، چون خبر انگور و انار را نقل كردم رنگ او متغيّر شد و رنگ به رنگ مى ‏گرديد و سرخ و زرد و سياه مى ‏شد پس بر زمين افتاد و مدهوش شد ... چون به حال خود بازآمد مرا طلبيد و مانند مستان مدهوش بود، پس گفت: به خدا سوگند كه تو و جميع اهل آسمان و زمين نزد من از آن حضرت عزيزتر نيستند اگر بشنوم كه يك كلمه از اين سخنان را جايى ذكر كرده‏ اى تو را به قتل مى ‏رسانم.» (41)

پی نوشتها

(1)منتهى الآمال، جلد‏3، صفحه 16141613 –

(2)كشف الغمة في معرفة الأئمة، جلد2، صفحه 259

(3) ترجمه عيون أخبار الرضا عليه السلام، جلد1‏، صفحه 31

 (4) ترجمه عيون أخبار الرضا عليه السلام، جلد‏1، صفحه32

(5) جلاء العيون، صفحه 925 - كشف الغمة في معرفة الأئمة، جلد2، صفحه 260 - زندگانى حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام (ترجمه جلد 49 بحار الأنوار)، صفحه9

(6) منتهى الآمال، جلد‏3، صفحه 1725

(7) عيون أخبار الرضا عليه السلام، جلد‏2، صفحه71 70 – 

(8) منتهى الآمال، جلد‏3، صفحه 1725

(9) الكافي، جلد6، صفحه473

(10) منتهى الآمال، جلد3، صفحه1618

(11) عيون أخبار الرضا عليه السلام، جلد‏1، صفحه31

(12) ترجمه عيون أخبار الرضا عليه السلام، جلد‏1، صفحه 59

(13) عيون أخبار الرضا عليه السلام، جلد‏1، صفحه 27

(14) ترجمه عيون أخبار الرضا عليه السلام، جلد‏1، صفحه 52 – 51

(15) عيون أخبار الرضا عليه السلام، جلد‏1، صفحه 28

(16) ترجمه عيون أخبار الرضا عليه السلام، جلد‏1، صفحه54 – 53

(17) عيون أخبار الرضا عليه السلام، جلد‏1، صفحه 29 - 28

 (18) ترجمه عيون أخبار الرضا عليه السلام، جلد‏1، صفحه54

(19) ر.ک. زندگانى حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام (ترجمه جلد 49 بحار الأنوار)، صفحه 10

(20) منتهى الآمال، جلد‏3، صفحه 1748- 1728  

(21) ترجمه عيون أخبار الرضا عليه السلام، جلد‏2، صفحه 526

(22) منتهى الآمال، جلد‏3، صفحه 1666

(23) منتهى الآمال، جلد‏3، صفحه 1671 – 1670 – ترجمه كشف الغمة، جلد‏3، صفحه 145- 144 

(24) عيون أخبار الرضا عليه السلام، جلد‏2، صفحه 135

(25) ترجمه عيون أخبار الرضا عليه السلام، جلد‏2، صفحه 299 - 298

(26) منتهى الآمال، جلد‏3، صفحه 1673- 1672

(27) منتهى الآمال، جلد‏3، صفحه 1675

(28) منتهى الآمال،جلد‏3، صفحه1680 – 1679

(29) ترجمه عيون أخبار الرضا عليه السلام، جلد‏1، صفحه 35 34 – 

(30) منتهى الآمال، جلد‏3، صفحه 1723   

(31) من لا يحضره الفقيه، جلد‏2، صفحه584

(32) ترجمه من لا يحضره الفقيه، جلد‏3، صفحه 498

(33) من لا يحضره الفقيه، جلد‏2، صفحه 585 - الأمالي، صفحه 63

(34) ترجمه من لا يحضره الفقيه، جلد‏3، صفحه 501 – 500

 (35) الأمالي، صفحه 63 - من لا يحضره الفقيه، جلد‏2، صفحه585

(36) ترجمه الأمالي، صفحه 63

(37) من لا يحضره الفقيه، جلد‏2، صفحه 585 - الأمالي، صفحه 63

(38) ترجمه من لا يحضره الفقيه، جلد‏3، صفحه 500 – 499 

(39) منتهى الآمال، جلد3، صفحه 1683- 1682

(40) ترجمه عيون أخبار الرضا عليه السلام، جلد‏2، صفحه 596 – 592

 (41) منتهى الآمال، جلد‏3، صفحه 1721- 1717

منابع

- الأمالي، محمد بن على ابن بابويه، تصحیح استاد ولى و حسین غفاری، جلد1، تهران، كتابچى، چاپ ششم، 1376ش.

- ترجمه الامالي، محمد بن على ابن بابويه، ترجمه محمد باقر كمره ‏اى،‏ تهران،‏ كتابچى،‏1376ش‏.

- ترجمه عيون أخبار الرضا عليه السلام‏، محمد بن على‏ ابن بابويه، مترجم: حميد رضا مستفيد و على اكبر غفارى، تهران‏، صدوق‏،1372 

- ترجمه من لا يحضره الفقيه‏، محمد بن على‏ ابن بابويه، مترجم: على اكبر غفارى، محمد جواد غفارى و صدر بلاغى، محقق و مصحح: على اكبر غفارى، تهران، چاپ: اول‏،1367ش‏.

- ترجمه و شرح كشف الغمة، على بن عيسى ‏اربلى، محقق / مصحح: ابراهيم‏ ميانجى، مترجم: على بن حسين زواره‏اى، ‏تهران‏،انتشارات إسلامية، 1382 ش.‏

- جلاء العیون، محمد باقر مجلسی، قم، سرور، 1382ش.

- زندگانى حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام (ترجمه جلد 49 بحار الأنوار)، محمد باقر بن محمد تقى مجلسى، تهران ، 1جلد، اسلاميه، چاپ: اول، 1380 ش.

- عيون أخبار الرضا عليه السلام،‏ محمد بن على ابن بابويه، ‏محقق / مصحح: مهدى‏ لاجوردى، تهران‏، نشر جهان‏، 1378 ق‏.

- الكافي، محمد بن يعقوب بن اسحاق كلينى، ‏محقق / مصحح: على اكبر غفارى و محمد آخوندى، تهران، ‏دار الكتب الإسلامية، 1407 ق‏.

- كشف الغمة في معرفة الأئمة، على بن عيسى اربلى، ‏محقق / مصحح: سيد هاشم رسولى محلاتى، تبريز، 1381 ق.‏

- من لا يحضره الفقيه‏، محمد بن على‏ ابن بابويه، محقق و مصحح: على اكبر غفارى، قم‏، دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم‏، چاپ: دوم‏، 1413ق.‏ 

- منتهى الآمال فى تواريخ النبى و الآل عليهم السلام (فارسى)، شيخ عباس قمى‏، قم‏، دليل‏، 1379ش.

: فاطمه ابوحمزه