شواهد و قرائن تاریخی مبنی بر حضور حضرت امام حسن و حضرت امام حسین (علیهما السّلام) در جنگهای حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام)

پس از شهادت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فضای سیاسی و اجتماعی جامعه اسلامی دچار تحولاتی شد که در آن محوریت خاندان عترت (صلوات الله علیهم) در عمل کمرنگ گردید. این تغییر جهت، بر شیوه‌ ثبت و نقل اخبار مربوط به اهل ‌بیت (علیهم السّلام) نیز اثر گذاشت. حضرت امام حسن (علیه السّلام) و حضرت امام حسین (علیه السّلام) با وجود جایگاه ویژه ‌ای که در سخنان رسول الله (صلی الله علیه و آله) داشتند، در تاریخ ‌نگاری رایج آن دوران، از توجه شایسته برخوردار نشدند. بخش قابل ‌توجهی از احادیث و گزارشهای مربوط به این دو امام همام یا ثبت نشد یا در حاشیه روایتهای دیگر نقل شده است. تنها بخشی از رویدادهای زندگی ایشان از طریق احادیث و روایات ائمه‌ معصومین (علیهم السّلام) به ما رسیده است. 

با وجود این کم ‌توجهی، از همین منابع محدود بر می‌ آید که حضرت امام حسن (علیه السّلام) و حضرت امام حسن (علیه السّلام) در جنگهای امیر المومنین (علیه االسّلام) حضور فعال داشتند و در این باره گزاره های مستقیم و غیرمستقیم تاریخی رسیده است که در این مقاله سعی می شود به آن موارد اشاره شود:

پس از اینکه حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) به خلافت رسیدند طبق دستور پیامبر با سه گروه ناکثین، مارقین و قاسطین جنگیدند و در تمام جنگهای ایشان حضرت امام حسن و حضرت امام حسین (علیهما السّلام) حضور داشتند. در این باره در موسوعة کلمات الامام الحسین (علیه السلام) آمده است:

«و لما نهض أمیرالمؤمنین علیه السلام بالأمر نکثت طائفة و مرقت اخری و قسط آخرون فقاتلهم أمیرالمؤمنین علیه السلام کما أخبر به رسول الله صلی الله علیه وآله من قبل و کان معه الحسنان علیهما السلام فی جمیع حروبه.» (1)

«و چون حضرت امیرالمؤمنین (علیه ‌السّلام) به امر خلافت برخاستند، گروهی پیمان ‌شکنی کردند و گروهی دیگر از دین بیرون شدند و گروهی ستم کردند. پس حضرت امیرالمؤمنین (علیه ‌السّلام) با آنان جنگیدند چنانکه رسول خدا (صلی ‌الله ‌علیه ‌و آله) پیشتر خبر داده بودند و حسنین (علیهما السلام) در همه جنگهای حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) همراهشان بودند.»

1. جنگ جمل

اولین جنگ دوران خلافت حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) جنگ جمل بود. این جنگ با سردمداری اصحاب جمل (طلحه، زبیر و عایشه) در سال 36 هجری قمری در بصره رخ داد.

در تاریخ ابن عساکر از قول حضرت امام حسین (علیه السّلام) نقل قولی بیان شده است که حکایت از این دارد که آن بزرگوار در این جنگ با حضرت امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) همراه بودند:

«أخبرنا أبو القاسم الشحامي أنا أبو بكر العمري و أخبرنا أبو الفتح المصري و أبو نصر الصوفي و أبو علي الفضيلي و أبو محمد حفيد العميري و أبو القاسم منصور بن ثابت و أبو معصوم بن صاعد و أبو المظفر بن عبد الملك و أبو محمد خالد بن محمد قالوا أنا أبو محمد بن أبي مسعود قالا أنا عبد الرحمن بن أحمد بن أبي شريح أنا عبد الله بن محمد البغوي نا العلاء بن موسى نا سوار بن مصعب عن عطية العوفي عن مالك بن الحويرث قال قام علي بن أبي طالب بالربذة فقال من أحب أن يلحقنا فيلحقنا ومن أحب أن يرجع فليرجع مأذون له غير حرج فقام الحسين[علیه السلام الیه فقال: «یا أبة] أو يا أمير المؤمنين لو كنت في جحر وكان للعرب فيك حاجة لأتتك حتى يستخرجوك منه فخطب علي و قال الحمد لله الذي يبتلى من يشاء بما يشاء ويعافي من يشاء مما يشاء أما والله لقد ضربت هذا الأمر ظهرا لبطن أو ذنبا ورأسا فوالله إن وجدت له إلا القتال أو الكفر بالله يحلف بالله علي اجلس يا بني ولا تحن حنين الجارية.» (2) 

«ابوالقاسم شحامی به ما خبر داد... از مالک بن حویرث که گفت: حضرت امیرالمومنین علی بن ابی‌طالب (علیه السّلام) در ربذه برخاستند و فرمودند: «هر که دوست دارد به ما بپیوندد؛ بپیوندد و هر که دوست دارد بازگردد، بازگردد؛ به او اجازه داده شده و گناهی بر او نیست.» حضرت امام حسین (علیه السّلام) برخاستند و فرمودند: «ای پدر (یا ای امیرالمؤمنین) اگر در گودالی ‌بودی و عرب را به تو نیازی بود، نزد تو می ‌آمدند تا تو را از آن بیرون آورند.»

حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) خطبه خواندند و فرمودند: «ستایش مخصوص خدایی است که هر که را بخواهد به هر چه بخواهد آزمایش می‌ کند و هر که را بخواهد عافیت می ‌بخشد. اما به خدا قسم، من این موضوع را از ابتدا تا انتها بررسی کرده‌ ام به خدا سوگند برای آن جز جنگ یا کفر به خدا نیافتم. بنشین پسرم و مانند کنیزان آرزو مکن.»

از شواهدی که در تاریخ ثبت شده است که حضور حضرت امام حسن و حضرت امام حسین (علیهما السّلام) را در جنگ جمل مشخص می نماید، گفتگویی است که از این دو بزرگوار با پدر خویش حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) گزارش شده است:

«نهج البلاغة و من كلام له (ع) قاله لمروان بن حكم بالبصرة قالوا: أخذ مروان بن حكم أسيرا يوم الجمل فاستشفع بالحسن و الحسين إلى أمير المؤمنين (ع) فكلماه فيه فخلى سبيله فقالا له يبايعك يا أمير المؤمنين فقال (ع) أ و لم يبايعني بعد قتل عثمان لا حاجة لي في بيعته إنها كف يهودية لو بايعني بيده لغدر بسبته أما إن له إمرة كلعقة الكلب أنفه و هو أبو الأكبش الأربعة و ستلقى الأمة منه و من ولده يوما أحمر.» (3) 

«در نهج ‌البلاغه و از سخنان آن حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) که به مروان بن حکم در بصره فرمودند.گفته‌ اند مروان بن حکم روز جمل اسیر شد. پس حضرت امام حسن و حضرت امام حسین (علیهما السّلام) را نزد حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) واسطه قرار داد. آن دو درباره ‌اش سخن گفتند و او را آزاد کرد. به آن حضرت (علیه السّلام) گفتند: «ای امیرالمؤمنین، با تو بیعت می ‌کند.» حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) فرمودند: «آیا پس از کشتن عثمان با من بیعت نکرد؟ مرا به بیعت او نیازی نیست. این دست یهودی است اگر با دستش با من بیعت کند، با انگشت سبابه‌ اش خیانت خواهد کرد. اما او را امارتی است مانند لیسیدن سگ بینی ‌اش را و او پدر چهار قوچ است و امت از او و فرزندانش مرگ سرخ را خواهند دید.» 

گزارش تاریخی دیگری از شجاعت و دلاوری حضرت امام حسن (علیه السّلام) در جنگ جمل

«دعا أمير المؤمنين (ع) محمد بن الحنفية يوم الجمل فأعطاه رمحه و قال له اقصد بهذا الرمح قصد الجمل فذهب فمنعوه بنو ضبة فلما رجع إلى والده انتزع الحسن رمحه من يده و قصد قصد الجمل و طعنه برمحه و رجع إلى والده و على رمحه أثر الدم فتمغر وجه محمد من ذلك فقال أمير المؤمنين لا تأنف فإنه ابن النبي و أنت ابن علي.» (4) 

«حضرت امیرالمؤمنین (علیه ‌السّلام) روز جمل محمد بن حنفیه را فرا خواند و نیزه ‌اش را به او داد و فرمود: «با این نیزه آهنگ شتر کن.» رفت و بنی‌ضبه او را بازداشتند. چون نزد پدرش بازگشت، حسن نیزه را از دست او گرفت و آهنگ شتر کرد و با نیزه ‌اش آن را زد و نزد پدرش بازگشت در حالی که بر نیزه ‌اش اثر خون بود. چهره محمد از این کار سرخ شد. حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) فرمودند: «غیرت مکن زیرا او پسر پیامبر است و تو پسر علی.»

تا حدی مشابه این نقل درباره محمد بن حنفیه و تعلل او در جنگ در منابع چنین گزارش شده است:

«دفع أمير المؤمنين (ع) يوم الجمل رايته إلى محمد ابنه (ع) و قد استوت الصفوف و قال له احمل فتوقف قليلا فقال له احمل فقال يا أمير المؤمنين أ ما ترى السهام كأنها شآبيب المطر فدفع في صدره فقال أدركك عرق من أمك ثم أخذ الراية فهزها ثم قال‏

اطعن بها طعن أبيك تحمد لا خير في الحرب إذا لم توقد

بالمشرفي و القنا المسدد

ثم حمل و حمل الناس خلفه فطحن عسكر البصرة.» (5) 

حضرت امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) روز جنگ جمل پرچم را به محمد پسرش داد در حالی که صفها آراسته شده بود و به او فرمودند: «حمله ‌ور شو.» اندکی درنگ کرد. دوباره به او فرمودند: «حمله‌ ور شو.» گفت: «ای امیرالمؤمنین، آیا تیرها را نمی ‌بینی که گویی رگبارهای باران است؟» به سینه ‌اش زدند و فرمودند: «رگی از مادرت به تو رسیده است.» سپس پرچم را گرفتند و آن را تکان دادند و سپس فرمودند: «با آن چنان نیزه بزن که پدرت می ‌زند تا ستوده شوی. در جنگ خیری نیست اگر با شمشیر مشرفی و نیزه راست برافروخته نشود.»

سپس حمله کردند و مردم از پی ایشان حمله کردند و لشکر بصره را در هم کوبیدند.

خطبه حضرت امام حسن (علیه السّلام) پس از جنگ جمل که به دستور حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) 

«أخبرني أبو عبد الله محمد بن محمد قال أخبرنا أبو الحسن علي بن محمد الكاتب قال حدثنا الحسن بن علي الزعفراني قال حدثنا أبو إسحاق‏ الثقفي قال حدثنا العباس بن بكار الضبي قال: حدثنا أبو بكر الهذلي قال حدثنا محمد بن سيرين قال: سمعت غير واحد من مشيخة أهل البصرة يقول: لما فرغ أمير المؤمنين علي بن أبي طالب (عليه السلام) من حرب أصحاب الجمل لحقه مرض و حضرت الجمعة، فقال لابنه الحسن (عليه السلام): انطلق يا بني فجمع بالناس. فأقبل الحسن (عليه السلام) إلى المسجد، فلما استقل على المنبر حمد الله و أثنى عليه و تشهد و صلى على رسول الله (صلى الله عليه و آله)، ثم قال: أيها الناس، إن الله اختارنا لنبوته، و اصطفانا على خلقه و بريته، و أنزل علينا كتابه و وحيه، و ايم الله لا ينتقصنا أحد من حقنا شيئا إلا انتقصه الله في عاجل دنياه و آجل آخرته، و لا يكون علينا دولة إلا كانت لنا العاقبة «و لتعلمن نبأه بعد حين» ثم جمع بالناس، و بلغ أباه كلامه، فلما انصرف إلى أبيه (عليه السلام) نظر إليه فما ملك عبرته أن سالت على خديه، ثم استدناه فقبل بين عينيه، و قال: بأبي أنت و أمي‏ «ذرية بعضها من بعض و الله سميع عليم» (6)

«ابو عبدالله محمد بن محمد از ابو الحسن علی بن محمد کاتب از حسن بن علی زعفرانی از ابواسحاق ثقفی از عباس بن بکّار ضبی از ابو بکر هذلی از محمد بن سیرین برای ما نقل کرد که گفت: از چند نفر از بزرگان بصره شنیدم که می ‌گفتند وقتی حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (علیه السّلام) از جنگ جمل فارغ شدند، بیمار شدند و وقت نماز جمعه فرا رسید. به پسرشان حضرت امام حسن (علیه السّلام) فرمودند: پسرم، برو و مردم را جمع کن. سپس حضرت امام حسن (علیه السّلام) به مسجد رفتند. وقتی بر منبر بالا رفتند، خدا را ستایش و تمجید کردند و شهادتین را گفتند و بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) درود فرستادند. سپس فرمودند: «ای مردم، خداوند ما را به نبوت برگزیده و بر همه آفریدگانش برتری داده است. کتاب و وحی خود را بر ما نازل کرده است. به خدا سوگند، هیچ کس حق ما را به چیزی نمی‌ کاهد مگر اینکه خداوند در دنیا و آخرت آن را کاهش می ‌دهد. هیچ قدرتی بر ما پیروز نمی ‌شود مگر اینکه پیروزی نهایی از آن ماست و مطمئناً خبر آن را پس از مدتی خواهید دانست.»

سپس مردم را جمع کردند و سخنان خود را به پدرش رسانیدند. وقتی نزد پدرش (صلی الله علیه و آله و سلم) بازگشتند، پدرش به ایشان نگاه کردند و نتوانستند جلوی اشکهایشان را بگیرد و اشک از گونه ‌هایشان جاری شد. سپس ایشان را به خود نزدیک کردند و بین دو چشمشان را بوسیدند و فرمودند: «پدر و مادرم فدای تو باد. «ذرية بعضها من بعض» و خداوند شنوا و داناست.»

جنگ صفین

جنگ صفین با قاسطین به سردمداری معاویه (لعنه الله علیه) در منطقه ای در ساحل فرات به نام صفین در نزدیکی شهر رقّه کنونی سوریه در سال 37 هجری قمری رخ داد. در حالی که لشکریان حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) پیروزیشان قطعی شده بود، با حیله معاویه و عمر و عاص (لعنه الله علیهما) لشکریان معاویه قرآنها را بر سر نیزه کردند و لشکریان حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) از جنگ با آنان سرباز زدند و کار را به حکمیت کشاندند.

فتح شریعه به دست حضرت امام حسین (علیه السّلام) در جنگ صفین به گواهی تاریخ

«و روي في بعض الكتب المعتبرة عن لوط بن يحيى عن عبد الله بن قيس قال: كنت مع من غزا مع أمير المؤمنين (ع) في صفين و قد أخذ أبو أيوب الأعور السلمي‏ الماء و حرزه عن الناس فشكا المسلمون العطش فأرسل فوارس على كشفه فانحرفوا خائبين فضاق صدره فقال له ولده الحسين (ع) أمضي إليه يا أبتاه فقال امض يا ولدي فمضى مع فوارس فهزم أبا أيوب عن الماء و بنى خيمته و حط فوارسه و أتى إلى أبيه و أخبره فبكى علي (ع) فقيل له ما يبكيك يا أمير المؤمنين و هذا أول فتح ببركة الحسين (ع) فقال ذكرت أنه سيقتل عطشانا بطف كربلاء حتى ينفر فرسه و يحمحم و يقول الظليمة الظليمة لأمة قتلت ابن بنت نبيها.» (7)

 «در بعضى از كتب معتبر از عبد الله بن قيس روايت شده كه گفت: من با آن افرادى كه در صفين در ركاب حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) مي جنگيدند بودم. ابو ايوب اعور سلمى شريعه را گرفته و آب را به روى مردم بسته بود. مسلمانان از تشنگى به حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) شكايت كردند، آن بزرگوار چند سوار را براى گرفتن شريعه فرستادند ولى ايشان شکست خورده بازگشتند، حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) ناراحت شدند، حضرت امام حسین (علیه السّلام) گفتند: پدرجان، اجازه مي دهید من به اين مأموريت بروم؟

فرمودند: اى فرزندم برو، حضرت امام حسین (علیه السّلام) با صد نفر سوار رفتند و ابو ايوب را از شريعه خارج كردند، آنگاه بر لب شريعه خيمه زدند و سواران خود را پياده نمودند.

هنگامى كه حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) آمدند و با اين منظره مواجه گرديدند؛ گريان شدند. گفته‏ شد: يا امير المؤمنين، براى چه گريان شدید؟ در صورتى كه اين اولين پيروزى است كه به دست حضرت امام حسین (علیه السّلام) انجام شد. فرمودند: به خاطرم آمد كه حسينم با لب تشنه در كربلا شهيد خواهد شد. كار او به جائى مي رسد كه اسبش رم مي كند و همهمه مي نمايد و مي گويد: الظليمه الظليمه لامة قتلت ابن بنت نبيها يعنى فرياد از ظلم و ستم امتى كه پسر دختر پيامبر خود را كشتند.» (8)

خطبه حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) و حضرت امام حسن و حضرت امام حسین (علیهما السّلام) در جنگ صفین

«و أما فی حرب صفین فلما خطب امیرالمؤمنین بالکوفة و حرض الناس علی حرب معاویة و اتباعه «فقال علي (ع): اللهم ارزقه الشهادة في سبيلك و المرافقة لنبيك ثم إن عليا صعد المنبر فخطب الناس و دعاهم إلى الجهاد فبدأ بحمد الله و الثناء عليه ثم قال إن الله قد أكرمكم بدينه و خلقكم لعبادته فأنصبوا أنفسكم في أدائها و تنجزوا موعوده و اعلموا أن الله جعل أمراس الإسلام متينة و عراه وثيقة ثم جعل الطاعة حظ الأنفس و رضا الرب و غنيمة الأكياس عند تفريط العجزة و قد حملت أمر أسودها و أحمرها و لا قوة إلا بالله و نحن سائرون إن شاء الله إلى من سفه نفسه و تناول ما ليس له و ما لا يدركه معاوية و جنده الفئة الطاغية الباغية يقودهم إبليس و يبرق لهم بيارق تسويفه و يدليهم بغروره و أنتم أعلم الناس بالحلال و الحرام فاستغنوا بما علمتم و احذروا ما حذركم الله من الشيطان و ارغبوا فيما هيأ لكم عنده من الأجر و الكرامة و اعلموا أن المسلوب من سلب دينه و أمانته و المغرور من آثر الضلالة على الهدى فلا أعرفن أحدا منكم تقاعس عني و قال في غيري كفاية فإن الذود إلى الذود إبل من لا يذد عن حوضه يهدم‏ ثم إني آمركم بالشدة في الأمر و الجهاد في سبيل الله و أن لا تغتابوا مسلما و انتظروا النصر العاجل من الله إن شاء الله ثم قام ابنه الحسن (ع) فقال الحمد لله لا إله غيره وحده لا شريك له ثم إن مما عظم الله عليكم من حقه و أسبغ عليكم من نعمه ما لا يحصى ذكره و لا يؤدى شكره و لا يبلغه قول و لا صفة و نحن إنما غضبنا لله و لكم فإنه من علينا بما هو أهله أن نشكر فيه آلاءه و بلاءه و نعماءه قول يصعد إلى الله فيه الرضا و تنتشر فيه عارفة الصدق يصدق الله فيه قولنا و نستوجب فيه المزيد من ربنا قولا يزيد و لا يبيد فإنه لم يجتمع قوم قط على أمر واحد إلا اشتد أمرهم و استحكمت عقدتهم فاحتشدوا في قتال عدوكم معاوية و جنوده فإنه قد حضر و لا تخاذلوا فإن الخذلان يقطع نياط القلوب و إن الإقدام على الأسنة نجدة و عصمة لأنه لم يمتنع قوم قط إلا دفع الله عنهم العلة و كفاهم جوائح الذلة و هداهم إلى معالم الملة ثم أنشد

و الصلح تأخذ منه ما رضيت به     و الحرب بكفيك [يكفيك‏] من أنفاسها جرع

 ثم قام الحسين (ع) فحمد الله و أثنى عليه بما هو أهله و قال يا أهل الكوفة أنتم الأحبة الكرماء و الشعار دون الدثار فجدوا في إحياء ما دثر بينكم و تسهيل ما توعر عليكم ألا إن الحرب شرها ذريع و طعمها فظيع و هي جرع مستحساة [متحساة] فمن أخذ لها أهبتها و استعد لها عدتها و لم يألم كلومها عند حلولها فذاك صاحبها و من عاجلها قبل أوان فرصتها و استبصار سعيه فيها فذاك قمن أن لا ينفع قومه‏ و أن يهلك نفسه نسأل الله بقوته أن يدعمكم بالفئة ثم نزل.» (9) 

«و اما در جنگ صفین حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) در کوفه خطبه خواندند و مردم را به جنگ با معاویه و پیروانش فراخواندند.

حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) نخست سپاس خداوند را به جای آوردند و سپس فرمودند: خداوند شما را با دین خود گرامی داشته و شما را برای عبادت خویش آفریده است پس جان خود را برای پرداختن حق او مصروف دارید و آنچه را وعده داده است بر خویشتن مسلم گردانید و بدانید که خداوند رشته های اسلام را استوار و ریسمانهای آن را سخت محکم و پایدار ساخته، طاعت را وسیله بهره گیری نفوس آدمیان و رضایت پروردگار و غنیمت زیرکان در وقتی سست اراده ها از آن کوتاهی کنند؛ قرار داد. من بر کار (خرد و کلان) و سیاه و سرخ امت مأمورم و نیرویی جز به خداوند نیست. ما به خواست خدا قصد لشکرکشی بر کسی را داریم که خود خویشتن را خوار و زبون ساخته و آنچه را از آن او نیست و حق دستیابی بدان را ندارد، ربوده است. معاویه و سپاه او آن گروه گردنکش شورشی است که زمام آنان به دست شیطان است و او به برق شمشیرکشی خود (بر ضد حق) چشمشان را خیره ساخته و به خصیصه گمراه کردن خویش فریبشان داده است. شما آگاهترین مردم به حلال و حرام (خدا) هستید پس با (حقایقی که از دین) دانسته و دریافته اید (از هر چیز دیگر) بی نیاز شوید و همان گونه که خداوند شما را از شیطان بر حذر داشته از او بپرهیزید و به پاداش و کرامتی که به شما وعده فرموده دل بندید و بدانید که محروم واقعی کسی است که دین و امانتش از وی ربوده شده و فریب خورده حقیقی کسی است که گمراهی را بر هدایت ترجیح داده است. من در میان شما یک تن را نمی شناسم که دست از من بکشد و بگوید شخص دیگری غیر از من شایستگی دارد پس جمع اندکها با یکدیگر است که گروه کثیری را تشکیل می دهند و هر که از آبشخور خود دفاع نکند؛ نابود می شود. افزون بر این من شما را به سخت کوشی در این امر مهم و جهاد در راه خدا فرمان می دهم و دستور می دهم که از هیچ مسلمانی غیبت و بدگویی نکنید و چشم به راه پیروزی نزدیک از جانب خدا باشید، ان شاء الله. سپس حضرت امام حسن (عليه السلام) برای ایراد خطبه ایستادند و فرمودند: «سپاس خداوندی را که جز او خدایی نیست، یکتاست و شریکی ندارد و او را چنان که شایسته اوست، می ستایم. سپس فرمودند: خداوند حق بزرگ خود را بر شما تمام کرده و چنان نعمت فراوانی به شما ارزانی داشته است که نمی توان آن را شمارش کرد و شکر آن را بر جای آورد، نعماتی که در توصیف و بیان نمی گنجد، حمیت و خشم ما به خاطر خدا و برای شماست زیرا خداوند آن گونه که شایسته اوست بر ما منت نهاده است بر بخششها و آزمونها و نعمتهایش سپاسی بر زبان رانیم که به سوی او بالا می رود، در آن رضایت الهی است و در آن نشانه راستین حق گسترده می شود، خداوند در آن حال سخن ما را راست شمارد و ما سزاوار نعمتی بیشتر از جانب پروردگار خود می شویم سخنی (صادقانه) که نعمت فزاید و رحمت را دور نراند هرگز قومی بر امری متحد و هم داستان نشده اند مگر آن که بدین (همدستی) کارشان نیرو یافته و پیوندشان استوار و پایدار گشته است. پس برای نبرد با دشمن خود معاویه و سپاهش بسیج شوید زیرا او اینک آماده شده است، و (روحیه) پیکارجویی را رها نکنید (و یکدیگر را تنها نگذارید) که ترک آن (روحیه) رشته پیوند دلها را می گسلد و پایمردی (با جولان) شمشیر و نیزه ضامن همیاری و جلوگیری از شکست است زیرا هر قومی که ایستادگی و پایمردی کند خداوند ضعف و ناتوانی آنان را از بین می برد و خود آنان را از شداید خواری حفظ می کند و به سوی نشانه های دیانت هدایت می نماید. از صلح چندان که خواهی و تو را راضی می سازد بهره می گیری و جنگ از همان نخستین لحظات تو را از نوشیدن شهد لذت باز می دارد.»

سپس حضرت امام حسین (علیه السّلام) برای سخنرانی برخاستند و خداوند را آن گونه که شایسته اوست سپاس گفتند و فرمودند: «ای مردم کوفه، شما دوستدار مردم بزرگوار [و] شعار بدون دثار هستید شما مردمی یک رو هستید.) بکوشید آنچه را دثار شماست زنده کنید (و همدل و همزبان شوید.) و راه دشوار را بر خود هموار سازید و آنچه را مایه پراکندگی شماست به اسباب اتحاد تبدیل کنید. واقعاً که جنگ شری سریع و طعمی ناگوار و جرعه هایی تلخ و گزنده دارد پس هر کس که برای آن مهیا شود و برای تهیه ساز و برگش آماده باشد و به هنگام فرا رسیدنش از زخمهای جانکاه آن نرنجد و هراسناک نشود، در آن پیروز خواهد بود. هر که پیش از رسیدن لحظه مناسب و بدون کوشش بصیرانه آن را پیش اندازد، سزایش آن است که قومش زیان می بینند و خود را نابود می کنند. از خدا می خواهیم که به یاری خود شما را با همبستگی خویش تقویت نماید.» سپس از منبر فرود آمدند.» (10) 

 کیاست و زیرکی حضرت امام حسین (علیه السّلام)  

روی ابن الاعثم: أرسل عبدالله بن عمر بن الخطاب الی الحسین بن علی علیهما السلام فی صفین أن لی الیک حاجة فالقنی اذا شئت حتی أخبرک؛ فخرج الیه الحسین علیه السلام حتی واقفه و ظن أنه یرید حربه، فقال له ابن عمر: انی لم أدعک الی الحرب و لکن اسمع منی فانها نصیحة لک.فقال الحسین علیه السلام: «قل ما تشاء» .فقال: اعلم أن أباک قد وتر قریشا، و قد أبغضه الناس و ذکروا انه هو الذی قتل عثمان فهل لک أن تخلعه و تخالف علیه حتی نولیک هذا الأمر؟ فقال الحسین علیه السلام: «کلا والله لا أکفر بالله و برسوله و بوصی رسول الله، اخس، ویلک من شیطان مارد! فلقد زین لک الشیطان سوء عملک فخدعک حتی أخرجک من دینک باتباع القاسطین و نصرة هذا المارق من الدین، لم یزل هو و أبوه حربیین وعدوین لله و لرسوله و للمؤمنین، فوالله ما أسلما و لکنهما استسلما خوفا و طمعا! فأنت الیوم تقاتل عن غیر متذمم، ثم تخرج الی الحرب متخلفا لتراءی بذلک نساء أهل الشام، ارتفع قلیلا فانی أرجو أن یقتلک الله عزوجل سریعا» قال: فضحک عبدالله بن عمر، ثم رجع الی معاویة فقال: انی أردت خدیعة الحسین، و قلت له کذا و کذا، فلم أطمع فی خدیعته، فقال معاویة: ان الحسین ابن علی لا یخدع و هو ابن أبیه.» (11) 

«ابن اعثم روایت کرده است: عبدالله بن عمر بن خطاب در صفین نزد حضرت امام حسین (علیه السّلام) فرستاد که مرا به تو نیازی است؛ هرگاه خواستی با من ملاقات کن تا تو را آگاه سازم. حضرت امام حسین (علیه السّلام) نزد او رفتند تا با او دیدار کنند و گمان کردند که قصد جنگ دارد. ابن عمر به او گفت: «من تو را به جنگ نخواندم؛ اما از من بشنو که این نصیحتی برای توست.» 

حضرت امام حسین (علیه السّلام) فرمود: «هر چه می‌خواهی بگو.» 

گفت: «بدان که پدرت قریش را به خونخواهی کشانده و مردم او را دشمن داشته ‌اند و گفته ‌اند که او عثمان را کشته است. آیا برایت هست که او را خلع کنی و بر او مخالفت ورزی تا ما این امر را به تو بسپاریم؟»

حضرت امام حسین (علیه السّلام) فرمودند: «هرگز به خدا سوگند به خدا و رسولش و وصی رسول خدا کفر نمی ‌ورزم. دور شو، وای بر تو از شیطانی سرکش، همانا شیطان کار زشتت را برایت آراسته و تو را فریفته تا با پیروی از ستمگران و یاری این خارج‌ شده از دین، تو را از دینت بیرون آورد. او و پدرش همواره جنگجو و دشمن خدا و رسولش و مؤمنان بوده ‌اند. به خدا سوگند اسلام نیاوردند بلکه از ترس و طمع تسلیم شدند. تو امروز بدون پشیمانی می ‌جنگی سپس به جنگ بیرون می‌ آیی در حالی که تخلف می ‌کنی تا با آن به زنان اهل شام خودنمایی کنی. اندکی بالا برو که امید دارم خداوند عزّوجلّ زود تو را بکشد.»

گفته‌اند: عبدالله بن عمر خندید سپس نزد معاویه بازگشت و گفت: «من خواستم حسین را فریب دهم و به او چنین و چنان گفتم؛ اما به فریب او طمع نکردم.» معاویه گفت: «حسین پسر علی فریب نمی ‌خورد و او پسر پدرش است.»

جنگ نهروان

جنگ نهروان با خوارج در منطقه نهروان واقع در شمال شرقی بغداد و میان بغداد و واسط در شرق دجله به وقوع پیوست. خوارج گروهی بودند که در جنگ صفین از دستور حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) برای ادامه جنگ سرباز زدند و حکم به حکمیت کردند و از نتیجه حکمیت سرخورده شدند و با حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) دشمنی آغاز کردند و در منطقه حروراء نزدیک کوفه گرد آمدند و در نهایت در سال 38 هجری قمری در منطقه نهروان به جنگ با حضرت (علیه السّلام) رفتند.

همانطور که گفته شد فضای جامعه برخلاف دستور پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در اکرام و رعایت مقام اهل بیت (علیهم السّلام) پیش نرفت و حتی در نقل حدیث و وقایع تاریخی از خاندان عترت (صلوات الله علیهم) خیلی سخن گفته نشده است و بیشتر حوادث از طریق احادیث ائمه دیگر درباره حضرت امام حسن (علیه السّلام) و حضرت امام حسین (علیه السّلام) به ما رسیده است و زوایای بسیاری از زندگی و سخنان آن بزرگواران به ما نرسیده است. 

از این گزارشی که حضرت امام حسین (علیه السّلام) از حوادث نهروان برای حضرت امام سجاد (علیه السّلام) نقل فرموده اند؛ می توان به حضور ایشان در این جنگ پی برد و طبق نقلی که قبلا ذکر گردید؛ حضرت امام حسن (علیه السّلام) و حضرت امام حسین (علیه السّلام) در همه جنگهای حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) شرکت داشته اند:

«روی الراوندی عن أبی حمزه عن علی بن الحسین علیهما السلام عن أبیه الحسین علیه السلام «قال: لما اراد علی ان یسیر الی النهروان استنفر اهل الکوفة و امرهم ان یعسکروا بالمدائن فتأخر عنه شبث بن ربعی و عمرو بن حریث و الاشعث بن قیس و جریر بن عبدالله البجلی و قالوا: أتأذن لنا أیاما نتخلف عنک فی بعض حوائجنا و نلحق بک؟ فقال لهم: قد فعلتموها، سوءة لکم من مشایخ فوالله ما لکم من حاجة تتخلفون علیها و انی لأعلم ما فی قلوبکم و سابین لکم: تریدون أن تثبطوا عنی الناس و کأنی بکم بالخورنق و قد بسطتم سفرکم للطعام، اذ یمربکم ضب فتأمرون صبیانکم فیصیدونه فتخلعونی و تبایعونه. ثم مضی الی المدائن و خرج القوم الی الخورنق و هیأوا طعاما، فبینا هم کذلک علی سفرتهم و قد بسطوها اذمر بهم ضب، فأمروا صبیانهم فأخذوه و أوثقوه و مسحوا ایدیهم علی یده کما أخبر علی علیه السلام و أقبلوا علی المدائن.فقال له أمیرالمؤمنین (علیه السّلام): «بئس للظالمین بدلا» لیبعثکم الله یوم القیامة مع امامکم الضب الذی بایعتم، لکأنی أنظر الیکم یوم القیامة و هو یسوقکم الی النار. ثم قال: لئن کان مع رسول الله منافقون فان معی منافقین أما والله یا شبث و یا بن حریث لتقاتلان ابنی الحسین هکذا أخبرنی رسول الله صلی الله علیه وآله.» (12) 

 راوندی از ابوحمزه از حضرت امام علی بن حسین (علیه السّلام) از پدرش حضرت امام حسین (علیه السّلام) روایت کرده است که فرمودند: چون حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) خواستند به نهروان بروند، اهل کوفه را بسیج کردند و فرمان دادند در مدائن اردو بزنند. شبث بن ربعی و عمرو بن حریث و اشعث بن قیس و جریر بن عبدالله بجلی از او تخلف کردند و گفتند: آیا به ما اجازه می ‌دهی چند روزی در برخی حوائجمان از تو بازبمانیم و به تو بپیوندیم؟

حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) به آنان فرمودند: «این کار را کردید؛ برای شما مشایخ چه زشت است. به خدا سوگند شما را حاجتی نیست که بر آن تخلف کنید و من می ‌دانم در دلهایتان چیست و برایتان آشکار خواهم ساخت. می‌ خواهید مردم را از من بازدارید و گویی شما را در خورنق می ‌بینم که سفره غذایتان را گسترده ‌اید، ناگاه سوسماری از کنار شما می ‌گذرد و به کودکانتان فرمان می‌ دهید آن را بگیرند پس مرا خلع می‌کنید و با آن بیعت می ‌نمایید.

سپس به مدائن رفتند و آن قوم به خورنق بیرون آمدند و غذایی آماده کردند. در حالی که بر سفره‌ را گسترده بودند و بر آن نشسته بودند، سوسماری از کنارشان گذشت. به کودکانشان فرمان دادند آن را گرفتند و بستند و دستانشان را بر دستش کشیدند چنان‌که حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) خبر داده بود و به مدائن روی آوردند.

حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) به آنان فرمودند: «بئس للظالمین بدلا (سوره مبارکه کهف، آیه 50)» خداوند شما را روز قیامت با امامتان سوسمار که با آن بیعت کردید برانگیزاند. گویی شما را روز قیامت می ‌نگرم که او شما را به آتش می ‌راند.

سپس فرمود: «اگر با رسول خدا منافقانی بودند، با من نیز منافقانی هستند. اما به خدا سوگند ای شبث و ای ابن حریث، شما دو تن با پسرم حسین خواهید جنگید، اینگونه رسول خدا (صلی ‌الله ‌علیه ‌و آله) به من خبر داده است.»

از شواهد حضور حضرت امام حسن (علیه السّلام) و حضرت امام حسین (علیه السّلام) در نهروان می توان به نقل زیر اشاره نمود: 

«روی الهیثمی عن أبی جعفر الفراء مولی علی قال شهدت مع علی النهر فلما فرغ من قتلهم قال: اطلبوا المخدج فطلبوه فلم یجدوه و أمر أن یوضع علی کل قتیل قصبة فوجدوه فی وهدة فی منتقع ماء جل أسود منتن الریح فی موضع یده کهیئة الثدی علیه شعرات فلما نظر الیه قال: «صدق الله و رسوله» فسمع أحد ابنیه اما الحسن او الحسین یقول: «الحمد لله الذی أراح امة محمد صلی الله علیه وآله من هذه العصابة» فقال علی: «لو لم یبق من امة محمد صلی الله علیه وآله الا ثلاثة لکان أحدهم علی رأی هؤلاء انهم لفی أصلاب الرجال و ارحام النساء.» (13) 

« هیثمی از ابوجعفر فراء مولای علی روایت کرده است که گفت: با علی در نهروان حاضر بودم. چون از کشتن آنان فارغ شد فرمود: «مخدج را بجویید.» جستند و نیافتند. فرمان داد بر هر کشته ‌ای قصبی بنهند. او را در گودالی در آبگیر آب سیاه بدبو یافتند که در دستش چیزی همانند سینه‌ زنان وجود داشت و بر آن موهایی داشت. چون به او نگریست فرمود: «خدا و رسولش راست گفتند.» یکی از دو پسرش (حسن یا حسین) را شنیدم که می ‌گفت: «سپاس خداوندی را که امت محمد (صلی‌ الله‌ علیه‌ و آله) را از این گروه آسوده ساخت.» حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) فرمودند: «اگر از امت محمد (صلی‌ الله‌ علیه‌ و آله) جز سه تن باقی نماند، یکی از آنان بر رأی اینان خواهد بود. آنان در پشت مردان و رحم زنان هستند.»

وقوع ردّ الشمس برای حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) هنگام بازگشت از جنگ نهروان

در باب وقوع ردّ الشمس برای حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) هنگام بازگشت از جنگ نهروان احادیثی در این باره از حضرت امام حسین (علیه السّلام) رسیده است که در این مجال به آن اشاره می شود:

حدث ابو الحسين احمد بن الحسين العطار قال: حدثني ابو جعفر محمد بن يعقوب الكليني صاحب كتاب (الكافي) قال حدثني علي بن ابراهيم بن هاشم عن الحسن بن محبوب عن الحسن ابن رزين القلا عن الفضل بن يسار عن الباقر عن أبيه عن جده الحسين بن علي (ع) قال لما رجع امير المؤمنين (ع) من قتال اهل النهروان أخذ على النهرونات و اعمال العراق و لم يكن يومئذ قد بنيت بغداد فلما وافى ناحية براثا صلى بالناس الظهر و رحلوا و دخلوا في ارض بابل و قد وجبت صلاة العصر فصاح المسلمون يا امير المؤمنين هذا وقت العصر قد دخل فقال امير المؤمنين (ع): هذه ارض مخسوف بها و قد خسف لله بها ثلاثا و عليه تمام الرابعة و لا تحل لوصي ان يصلي فيها و من اراد منكم ان يصلي فليصل فقال المنافقون نعم هو لا يصلي و يقتل من يصلي يعنون أهل النهروان.

قال جويرية بن مسهر العبدي: فتبعته في مائة فارس و قلت و الله لا اصلي او يصلي هو و لأقلدنه صلاتي اليوم، قال: و سار امير المؤمنين (ع) الى ان قطع ارض بابل و تدلت الشمس للغروب ثم غابت و احمر الافق، قال: فالتفت‏ الي امير المؤمنين (ع) و قال: يا جويرية هات الماء، قال: فقدمت إليه الاداوة فتوضأ ثم قال اذن يا جويرية، فقلت يا امير المؤمنين ما وجب العشاء بعد فقال (ع) اذن للعصر، فقلت في نفسي اذن للعصر و قد غربت الشمس و لكن علي الطاعة فأذنت، فقال اقم ففعلت و اذا انا في الاقامة اذ تحركت شفتاه بكلام كأنه منطق الخطاطيف لم افهم ما هو فرجعت الشمس بصرير عظيم حتى وقفت في مركزها من العصر فقام (ع) و كبر و صلى و صلينا و راءه فلما فرغ من صلاته وقعت كانها سراج في طست و غابت و اشتبكت النجوم فالتفت الي و قال اذن اذان العشاء يا ضعيف اليقين.» (14) 

«در عیون‌المعجزات روایت شده است که ابو الحسین احمد بن حسین عطار نقل کرد که ابو جعفر محمد بن یعقوب کلینی صاحب کتاب کافی برای من حدیث کرد و گفت: علی بن ابراهیم بن هاشم برای من حدیث کرد از حسن بن محبوب از حسن بن رزین قلا از فضل بن یسار از حضرت امام باقر از پدرشان و از جدشان حضرت امام حسین (علیهم السّلام) که فرمودند:

«چون حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) از جنگ با اهل نهروان بازگشت، نهروانات و اعمال عراق را گرفت و در آن روز بغداد بنا نشده بود. چون به ناحیه براثا رسیدند، با مردم نماز ظهر را خواندند و راه افتادند و وارد سرزمین بابل شدند. در حالی که وقت نماز عصر فرا رسیده بود. مسلمانان فریاد زدند: ای امیرالمؤمنین، این وقت عصر شده است. حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) فرمود: این سرزمینی است که در آن خسف شده و خداوند سه بار در آن خسف کرده و بار چهارم بر آن تمام است و برای وصی جایز نیست در آن نماز گزارد و هر که از شما می‌خواهد نماز گزارد بگزارد. منافقان گفتند: آری او نماز نمی ‌گزارد و کسی را که نماز می ‌گزارد می‌ کشد! یعنی اهل نهروان.»

« جویریه بن مسهر عبدی گفت: از بین صد سوار به دنبال او رفتم و گفتم: به خدا سوگند نماز نمی ‌گزارم تا او نماز بگزارد و نمازم را امروز به او می‌ سپارم. فرمودند: و حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) رفت تا سرزمین بابل را پیمود و خورشید به غروب نزدیک شد، سپس غروب کرد و افق سرخ شد. فرمود: به من نگریست و فرمود: ای جویریه آب بیاور. مشک را نزد او بردم وضو ساخت سپس فرمود: اذان بگو ای جویریه. گفتم: ای امیرالمؤمنین، هنوز وقت عشاء واجب نشده است. فرمود: برای عصر اذان بگو. در دلم گفتم: برای عصر اذان بگویم در حالی که خورشید غروب کرده؟ اما از باب اطاعت اذان گفتم. فرمود: اقامه بگو. گفتم و در حالی که در اقامه می گفتم، زیر لب کلماتی را گفتند که گویی منطق پرستوها بود و نفهمیدم چیست. خورشید با صدایی بلند بازگشت تا در محلی که در عصر قرار می گیرد؛ ایستاد. برخاست و تکبیر گفت و نماز گزارد و ما پشت سرش نماز گزاردیم. چون از نمازش فارغ شد؛ چنان افتاد که گویی چراغی در طشت است و غروب کرد و ستارگان به هم پیوستند. به من نگریستند و فرمودند: اذان عشاء را بگو، ای سست ‌یقین.» 

پی نوشتها

(1) موسوعة کلمات الامام الحسین (علیه السلام)، صفحه 136 – 135 

(2) تاریخ ابن عساکر، جلد 42، صفحه 457

(3) بحار الأنوار ، جلد‏32، صفحه 235 – 234 - اعلام الوری، صفحه 171

(4) بحار الأنوار ، جلد‏43، صفحه 345

(5) شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، جلد‏1، صفحه244 – 243 - بحار الأنوار ، جلد‏42، صفحه 98 – 99

(6) الأمالي طوسي، صفحه 104 - 103

(7) بحار الأنوار ، جلد‏44، صفحه 266 - المنتخب في جمع المراثي و الخطب المشتهر بالفخري، صفحه 300

(8) زندگانى حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام ( ترجمه جلد 44 بحار الأنوار)، صفحه 285 – 284

(9) بحار الأنوار ، جلد‏32، صفحه 406 – 405 - موسوعة کلمات الامام الحسین (علیه السلام)، صفحه 140

(10) ترجمه بحارالانوار، جلد 32، صفحه 425 – 423

(11) موسوعة کلمات الامام الحسین (علیه السلام)، صفحه 142 - 141 

(12) موسوعة کلمات الامام الحسین (علیه السلام)، صفحه 143 – 142

(13) موسوعة کلمات الامام الحسین (علیه السلام)، صفحه 143 

(14) عيون المعجزات، صفحه 8 – 7

منابع

- الأمالي، محمد بن الحسن طوسى، محقق / مصحح: مؤسسة البعثة، قم‏، دار الثقافة، 1414ق‏.

- بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، محمد باقر بن محمد تقى مجلسى، بيروت، دار إحياء التراث العربي، چاپ دوم، 1403ق.

- تاریخ مدینه الدمشق، أبي القاسم علي بن الحسن ابن هبة الله بن عبد الله الشافعي [ابن عساكر]، المحقق: علي شيري، بیروت، دارالفکر، 1995م. / 1415ق. 

- ترجمه بحار الانوار، محمد باقر بن محمد تقی مجلسی، ترجمه: گروه مترجمان، تهران، نهاد کتابخانه هاي عمومی کشور، موسسه انتشارات کتاب نشر، 1392

- زندگانى حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام (ترجمه جلد 44 بحار الأنوار)، محمد باقر بن محمد تقى‏ مجلسى، مترجم محمد جواد نجفى، تهران‏، اسلاميه‏، 1362 ش‏.

- شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، عبد الحميد بن هبة الله‏ ابن أبي الحديد، محقق / مصحح: محمد ابوالفضل ‏ابراهيم، قم، مكتبة آية الله المرعشي النجفي‏، 1404 ق.‏

- عيون المعجزات، حسين بن عبد الوهاب بن عبد الوهاب، قم، مكتبة الداورى، چاپ اول، بى تا

- المنتخب في جمع المراثي و الخطب المشتهر بالفخري، فخرالدین بن محمد طریحی، بیروت، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات، 1424ق.

- موسوعة کلمات الامام الحسین (علیه السلام)، محمود الشریفی [و دیگران]؛ معهد تحقیقات باقر العلوم (علیه السلام) منظمه الاعلام الاسلامی، قم، دار الاسوه للطباعه و النشر، 1383ش.

: فاطمه ابوحمزه