نامه ها و مراسلات حضرت امام حسین (علیه السّلام) در مکه

موسوعة وارث الأنبياء

2018-06-20

3847 بازدید

وضع اجتماعى و تشكيلات محيط كوفه و بصره در تاريخ حادثه كربلا

وضع اجتماعى و تشكيلات حكومتى محيط كوفه و بصره در اين تاريخ بسيار مبهم و نامنظّم بود و براى تسلّط حكومتهاى ظالم بسيار آماده بود زيرا پيوند مردم با دستگاه حكومت از طريق وضع عشائرى بود و سران قبيله وسيله ارتباط مردم با حكومت وقت بودند توسط همان سران بزرگ قبائل، حقوق و مستمرى از ديوان حكومت ميان افراد و خانواده ‏ها تقسيم مى ‏شد و به مسئوليت همان سران تكاليف حكومتى به افراد تبليغ و تحميل مى ‏شد و در اين ميان اشخاص شرور و سود‏جو هم در كار مردم نقش مهمى بازى مى‏كردند و از نظر مبادى و عقائد با آنكه كتاب و سنت مورد احترام و قبول همه افراد بود ولى هركجا قدرتى وجود داشت تعدى از مقررات كتاب و سنت معمول بوده است و زور و زر دو اساس حركت و جنبش اجتماع را تشكيل مى ‏داد و دوست و دشمن و بدخواه و خيرانديش به هم آميخته بودند وضع نفاق ‏انگيزى در جامعه حكمفرما بود، افراد با اخلاص و حقيقت‏ جويان كه روى اساس صدق و دوستى با مردم رفتار مى‏ كردند و به صفاى خاطر خود اعتماد داشتند و از ديگران هم توقع همان صفا و سادگى را داشتند؛ عقب مى ‏ماندند و ديگران كه با دسيسه و بازى وارد ميدان مى‏ شدند و جلو مى‏ رفتند.(1)

با توجه به چنین محیطی حضرت امام حسین (عليه السّلام) به این دو منطقه توجه می نمایند. به زعمای بصره نامه می نویسند و با ذکر فساد حکومت اموی و شخص یزید اصلاح دین جد خود را خواستار می شوند و کوفیان هم با توجه به نارضایتی از حکومت امویان نامه های بسیاری به حضرت امام حسین (عليه السّلام) می نویسند و ایشان درخواست می کنند تا به عراق بروند.

 

علل مخالفت عراق با امويان‏

عراقيها به صورت عمومى، حكومت امويان را ناخوش داشتند و تسلط آنان را دوست نداشتند كه می تواند به علل زیر باشد:

 1- عراق در روزگار معاويه با روحيه ‏اى نظامى و با حكومت نظامى اداره مى ‏شد كه پايبند قانون نبود، خصوصا در زمان زياد بن سميه كه بى‏ گناه را به جاى گناهكار مى ‏گرفت و به گمان و تهمت مى ‏كشت و اين وضع به گسترش ناخشنودى از امويان منجر شد.

2- كوفه در زمان حضرت امير المؤمنين (عليه السّلام) پايتخت دولت اسلامى بود و در زمان معاويه دمشق پايتخت و مركز حكومت گشت و عراق، منطقه ‏اى همچون ساير مناطق گرديد و خزانه مركزى از آن منتقل شد و كوفيان بر بخت بد خود پس از انتقال خلافت افسوس خوردند و نام امام نزد آنان، نشانى از دولت از دست رفته آنان بود، آرزوهاى آنها به فرزندان امام بسته شد و به آنها به عنوان قهرمانان استقلال سياسى و آزادى سرزمينشان از تبعيت دمشق، مى ‏نگريستند؛ زيرا اهل عراق، خضوع در برابر اهل شام را نمى‏پسنديدند همانگونه كه اهل شام نيز خضوع در برابر تسلّط اهل عراق را نمى‏ خواستند.

3- سياست خطاكارانه ‏اى كه معاويه در برابر زعماى شيعه به كار برد، آنان كه مسائل سرنوشت ‏ساز مردم عراق و همه ملتهاى اسلامى را پيگيرى مى ‏نمودند قتل و شكنجه، احساسات كوفيان را تكان داد و دلهايشان را پر از كينه نسبت به امويان ساخت، همچنان كه ناسزاگويى به حضرت امام على (عليه السّلام) بر روى منابر، دشمنى آنان را نسبت به امويان فزونى بخشيد و شعله مخالفت را در جانهايشان برافروخت.

4- امويان، به اهل كوفه به عنوان جبهه مخالف حكومت آنان‏ مى ‏نگريستند آنان سرچشمه خطرى بودند كه دولتشان را تهديد مى ‏كرد، بنابراين با سنگدلى و ارعاب فراوان با آنان رو به ‏رو گشتند، چيزى كه كوفيان را به تلاش پيوسته براى مخالفت با حكومت اموى و براندازى آن وا داشت.»(2)

 

عکس العمل کوفیان با شنیدن خبر مرگ معاویه (لعنه الله)

رسیدن خبر مرگ معاویه به کوفه

هنگامی که خبر مرگ معاويه به كوفه رسيد و كوفيان از به درک واصل شدن او مطّلع شدند و خبر امتناع حضرت امام حسين (عليه السّلام) و ابن زبير از بيعت يزيد و رفتن ايشان به مكّه به آنها رسيد، شيعيان كوفه در منزل سليمان بن صرد خزاعى جمع شدند و حمد و ثناى الهى ادا كردند و در باب فوت معاويه و بيعت يزيد سخن گفتند، سليمان گفت: اى جماعت شيعه، همانا بدانيد كه معاويه ستمكار رخت بر بست و يزيد شرابخوار به جاى او نشست و حضرت امام حسين (عليه السّلام) سر از بيعت او برتافت و به جانب مكّه معظّمه شتافت و شما شيعيان او و پيش از این شيعه پدر بزرگوار او بوده ‏ايد پس اگر مى ‏دانيد كه او را يارى خواهيد كرد و با دشمنان او جهاد خواهيد نمود، نامه به سوى او نويسيد و او را طلب نماييد و اگر ضعف و جبن بر شما غالب است و در يارى او سستى خواهيد ورزيد و آنچه شرط نيكخواهى و متابعت است به عمل نخواهيد آورد او را فريب ندهيد و در مهلكه ‏اش نيفكنيد.

ايشان گفتند كه: اگر حضرت او به سوى ما بيايد همگى به دست ارادت با او بيعت خواهيم كرد و در يارى او با دشمنانش جانفشانیها خواهيم نمود.(3)

 

نامه ‏هاى اهل كوفه به حضرت امام حسین (علیه السّلام)

در کتابهای تاریخ و سیره از نوشتن تعداد زیادی نامه که تا دوازده هزار نامه هم نقل شده است.(4) و دعوت حضرت امام حسین (علیه السّلام) به کوفه سخن رفته است که در این مجال به ذکر بعضی از نامه های کوفیان به حضرت امام حسین (علیه السّلام) و جواب حضرت به کوفیان می پردازیم:

 

 

«بسم اللّه الرحمن الرحيم. للحسين بن علي (عليهما السلام) من سليمان بن صرد و المسيب بن نجبة و رفاعة بن شداد و حبيب بن مظاهر و شيعته من المؤمنين و المسلمين من أهل كوفة:

سلام عليك، فإنا نحمد إليك اللّه الذي لا إله إلا هو. أما بعد فالحمد للّه الذي قصم عدوك الجبار العنيد الذي انتزى على هذه الأمة فابتزها أمرها و غصبها فيئها و تأمر عليها بغير رضى منها ثم قتل خيارها و استبقى شرارها و جعل مال اللّه دولة بين جبابرتها و أغنيائها فبعدا له كما بعدت ثمود، إنه ليس علينا امام فاقبل لعل اللّه يجمعنا بك على الحق و النعمان بن بشير في قصر الامارة لسنا نجمع معه في جمعة و لا نخرج معه إلى عيد و لو قد بلغنا أنك قد أقبلت إلينا أخرجناه حتى نلحقه بالشام إنشاء اللّه. و السلام و رحمة اللّه عليك.»(5)

«بسم اللَّه الرحمن الرحيم به حسين بن على (ع) از سليمان بن صرد و مسيب بن نجبه و رفاعة بن شداد و حبيب بن مظاهر و شيعيان مؤمن و مسلمان اهل كوفه؛ سلام عليكم؛ در پيشگاهت خدا را ستايش مى‏كنيم خدايى كه جز او معبودى نيست حمد از آن خدايى است كه دشمن جبار معاندت را در هم شكست آنكه همواره عليه اين امت شرارت مى‏كرد و به آنها نيرنگ مى ‏زده است و غنيمت آنها را به زور برد، بى ‏رضايت آنها بر آنها فرمانروائى كرد و نيكان آنها را كشت و اشرارشان را به جای گذاشت و مال خدا را ميان جباران و ثروتمندان قسمت كرد، لعنت بر او همانطور كه [قوم‏] ثمود لعن گرديد. به راستى ما را رهبرى نيست شايد خدا به وسيله شما ما را به حق متفق كند، نعمان بن بشير در سراى حكومت تنها است، روز جمعه با او نماز نمى ‏گذاريم و براى نماز عيد همراهش [از شهر] خارج نمى‏ شويم و اگر به ما خبر رسد كه نزد ما مى‏ آیى او را بيرون مى‏ كنيم تا به شامش برسانيم ان شاء اللَّه و السلام و رحمة اللَّه عليك.»

اين نامه را با عبيد اللَّه بن مسمع همدانى و عبد اللَّه بن وال تميمى فرستادند و به آنها دستور دادند كه فوراً حركت كنند، آنها شتابان رفتند، روز دهم ماه رمضان در مكه حضور حسين (ع) رسيدند، اهل كوفه دو روز ديگر قيس بن مسهر صيداوى و عبد الرحمن بن عبد اللَّه بن شداد ارحبى و عمارة بن عبد اللَّه‏ سلولى را خدمت حضرت امام حسین (علیه السّلام) فرستادند با صد و پنجاه نامه ديگر كه يك و دو و سه و چهار امضاء بر آنها بود. دو روز ديگر هانى بن هانى سبيعى و سعيد بن عبد اللَّه حنفى را فرستادند و نوشتند:

«بسم اللّه الرحمن الرحيم للحسين بن علي عليهما السلام من شيعته من المؤمنين و المسلمين أما بعد، فحي هلا فإن الناس ينتظرونك لا رأي لهم في غيرك فالعجل ثم العجل العجل. و السلام عليك.»(6)

بسم اللَّه الرحمن الرحيم براى حسين بن على (ع) از شيعيان مؤمن و مسلمان او، اما بعد بشتاب و بشتاب كه مردم انتظارت را دارند و به ديگرى نظر ندارند؛ العجل العجل و السلام عليك.»(7)

در منتهی الآمال درباره نامه شبث ربعی و عمرو بن حجاج زبيدى و چهار نفر دیگر آمده است:                 

«و كتب شبث بن ربعي و حجار بن أبجر و يزيد بن الحارث بن رويم الشيباني و عروة بن قيس و عمرو بن الحجاج الزبيدي و محمد بن عمرو التيمي:

اما بعد فقد أخضر الجناب و أينعت الثمار فاذا شئت فأقبل على جند لك مجندة. و السلام»(8)

«پس شبث بن ربعى و حجّار بن ابجر و يزيد بن حارث بن رويم و عروة بن قيس و عمرو بن حجّاج زبيدى و محمّد بن عمرو تيمى نامه ‏اى نوشتند به اين مضمون:

امّا بعد، صحراها سبز شده و ميوه ‏ها رسيده است، پس اگر مشيّت حضرت تو تعلّق گيرد، به سوى ما بيا كه لشكر بسيارى از براى يارى تو حاضرند و شب و روز به انتظار مقدم شريف تو به سر مى ‏برند. و السّلام»(9)

 

برخی از جنایات سران کوفی ارسال کننده نامه به حضرت سیدالشهدا (ع) در کربلا به گواهی تاریخ

حضرت امام حسين (ع) در خطبه ای که روز عاشورا خواندند؛ فرمودند:

 اى شبث بن ربعى، اى حجار بن ابجر، اى قيس بن اشعث، اى يزيد بن حارث به من ننوشتيد كه ميوه‏ ها رسيده و باغها سبز شده و به سوى لشكرى كه براى تو آماده است مى ‏آیى، بيا؟ گفتند: ما ننوشتيم. حضرت امام حسین (علیه السّلام) فرمودند: سبحان اللَّه آرى به خدا نوشتيد سپس فرمودند: اى مردم، اكنون كه مرا نخواهيد بگذاريد به مأمن خود در هر جاى زمين باشد؛ برگردم. قيس بن اشعث گفت: نمى‏ دانم چه مى‏ گوئى؟ تسليم بنى عمّ خود شو. او به دلخواه تو رفتار مى ‏كند. (10)

 

همین افرادی که به حضرت امام حسین (علیه السّلام) نامه نوشتند و امام در میدان نامشان را بردند در روز عاشورا مرتکب چنین جنایاتی شدند:

شبث ربعی (لعنه الله) فردی است که علی رغم اینکه به حضرت امام حسین (علیه السّلام) نامه نوشت که به کوفه بیاید؛ در جنگ با حضرت امام حسین (علیه السلام) در روز عاشورا فرماندهی سپاه پیاده را بر عهده گرفت.(11)

عروه بن قیس (لعنه الله) همان فردی است که علی رغم نوشتن نامه به حضرت امام حسین (علیه السّلام) فرماندهی سوار نظام کوفه در جنگ روز عاشورا را پذیرفت.(12)

عمرو بن حجاج (لعنه الله) همان فردی است که علی رغم نوشتن نامه به امام حسین (علیه السّلام) با پانصد سوار شريعه فرات را محاصره كرد و حضرت امام حسين (علیه السلام) و یارانشان را از آب منع نمود. (13)

عمرو بن الحجّاج (لعنه الله) در تقسیم سرهای بنی هاشم جهت تقرب به عمر بن سعد و یزید شرکت نمود: «چون عمر سعد، سر حضرت امام حسین (علیه السّلام) را به خولى سپرد، امر كرد تا ديگر سرها را كه هفتاد و دو تن به شمار مى ‏رفت از خاك و خون تنظيف كردند و به همراهى شمر بن ذى الجوشن و قيس بن اشعث و عمرو بن الحجّاج براى ابن زياد فرستادند و به قولى سرها را در ميان قبايل كنده و هوازن و بنى تميم و بنى اسد و مردم مذحج و ساير قبايل پخش كرد و  به نزد ابن زياد بردند تا به سوى او تقرب جويند.»(14)

قیس بن اشعث (لعنه الله) پس از شهادت حضرت امام حسین (علیه السّلام) قطیفه آن حضرت را ربود.(15) قیس بن اشعث (لعنه الله) رئیس قبیله کنده بود، برای تقرب به عمر بن سعد و یزید (لعنه الله علیهما) به همراه دیگر روسای قبایل سرهای شهدای کربلا را بین خود تقسیم نمودند و به قبیله قیس بن اشعث سیزده سر رسید. (16)

 

نامه حضرت امام حسین (علیه السّلام) به کوفیان

«پيوسته نامه‏ ها از کوفیان به آن حضرت مى ‏رسيد تا حدی که در يك روز ششصد نامه از آن بى‏ وفايان به آن حضرت رسيد و آن جناب تأمّل مى ‏نمود و جواب ايشان را نمى ‏نوشت تا آنكه جمع شد نزد آن حضرت دوازده هزار نامه.» (17)

 

در اين وقت حسين (ع) برخاست و ميان ركن و مقام دو ركعت نماز خواند و از خدا خير خواست و مسلم بن عقيل را طلبيد و او را بر وضع مطّلع كرد و جواب نامه‏ ها را به او نوشت.

شيخ مفيد گويد: به هانى بن هانى و سعيد بن عبد اللَّه كه آخرين فرستادگان بودند اين جواب را نوشت.(18)

«بسم اللّه الرحمن الرحيم‏

من الحسين بن علي، إلى الملأ من المؤمنين و المسلمين:

 أمّا بعد، فانّ هانئا و سعيدا قدما عليّ بكتبكم و كانا آخر من قدم عليّ من رسلكم و قد فهمت كلّ الذي اقتصصتم و ذكرتم و مقالة جلّكم: إنّه ليس علينا إمام فأقبل، لعلّ اللّه أن يجمعنا بك على الهدى و الحق.

و قد بعثت إليكم أخي و ابن عمّي و ثقتي من أهل بيتي (مسلم بن عقيل) و أمرته أن يكتب إليّ بحالكم و أمركم و رأيكم.

فان كتب إليّ: أنه قد أجمع رأي ملئكم و ذوي الفضل و الحجى منكم، على مثل ما قدمت عليّ به رسلكم و قرأت في كتبكم اقدم عليكم وشيكا إن شاء اللّه. فلعمري ما الإمام إلا العامل بالكتاب و الاخذ بالقسط و الدائن بالحق و الحابس نفسه على ذات اللّه و السلام.» (19)

«بسم اللَّه الرحمن الرحيم

از طرف حسين بن على به بزرگان از مسلمين و مؤمنين:

 اما بعد به درستى كه هانى و سعيد براى آخرين بار نامه‏ هاى شما را به من رسانيدند و از مقصود شما مطّلع شدم و گفتار همه شما اين است كه ما امام نداريم و نزد ما بيا شايد خدا به وجود تو ما را به راه راست و حقّ متّفق كند. من برادر و عموزاده و ثقه خاندان خود مسلم بن عقيل را نزد شما فرستادم و دستور دادم كه حال شما را به من بنويسد. اگر رأى بزرگان و خردمندان و فاضلان شما چنان است كه رسل و نامه ‏هاى شما دلالت دارند، به زودى نزد شما مى ‏آيم ان شاء اللَّه. قسم به جانم كسى امام نيست مگر كسى كه طبق قرآن حكم كند، عادل باشد و دين حق را اجرا کند و خود را وقف خدا كرده باشد و السلام.» (20)

حسين، مسلم بن عقيل بن ابى طالب را طلبيد و با قيس بن مسهر صيداوى و عمارة بن عبد اللَّه سلولى و عبد الرحمن بن عبد اللَّه ارحبى به كوفه فرستاد و دستور داد تقوى پيشه كند و كار خود را مخفى دارد و باريك ‏بين باشد و اگر ديد مردم متّفق و مورد اعتماد هستند زود به او خبر دهد.(21)

 

نامه حضرت امام حسین (علیه السّلام) به زعمای بصره

حضرت امام حسین (علیه السّلام) نامه ای خطاب به روسای پنجگانه بصره مالك بن مسمع بكرى و أحنف بن قيس و منذر بن جارود و مسعود بن عمرو و قيس بن هيثم و عمرو بن عبيد الله بن معمر نوشتند و نامه را به وسیله غلام خود سلیمان که کنیه اش ابو رزین بود به دست آنان رسانیدند.(22)

متن نامه حضرت امام حسین (علیه السّلام) چنین ذکر شده است:

«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم أمّا بعد فانّ اللّه اصطفى محمدا صلّى اللّه عليه [و آله‏] و سلّم على خلقه و أكرمه بنبوّته و اختاره لرسالته ثم قبضه اللّه إليه و قد نصح لعباده و بلّغ ما ارسل به صلّى اللّه عليه [و آله‏] و سلّم و كنّا أهله و أولياءه و أوصياءه و ورثته و أحق الناس بمقامه في الناس فاستأثر علينا قومنا بذلك فرضينا و كرهنا الفرقة و أحببنا العافية و نحن نعلم أنّا أحقّ بذلك الحق المستحق علينا ممن تولّاه‏ و قد أحسنوا و أصلحوا و تحرّوا الحق.

و قد بعثت رسولي إليكم بهذا الكتاب و أنا أدعوكم إلى كتاب اللّه و سنّة نبيّه صلّى اللّه عليه [و آله‏] و سلّم فانّ السنّة قد اميتت و انّ البدعة قد احييت و إن تسمعوا قولي و تطيعوا أمري اهدكم سبيل الرشاد و السلام عليكم و رحمة اللّه.» (23)

اما بعد، به راستى خدا محمد را بر خلق خويش برگزيد و به‏ نبوّت گماشت و به رسالت اختيار كرد سپس او را نزد خود برد در حالى كه حقّ نصيحت را به بندگان او ادا كرد و وظيفه رسالت را انجام داد و ما خاندان و اولياء و اوصياء و ورثه او بوديم، از همه مردم به جانشينى او شايسته‏ تر بوديم ولكن جماعتى بر ما غلبه كردند و حقّ ما را به دست گرفتند و ما به جهت آن كه فتنه انگيخته نشود و خونها ريخته نگردد، خاموش نشستيم. اما همواره مى‏ دانستيم كه ما نسبت به كسانى كه متولى آن حق شده ‏اند به آن سزاوارتر هستیم. اكنون اين نامه را به سوى شما نوشتم و شما را به سوى خدا و رسول مى‏خوانم پس بدرستى كه شريعت نابود گشت و سنّت رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) از زایل شد، اگر اجابت كنيد دعوت مرا و اطاعت كنيد فرمان مرا شما را از طريق ضلالت بگردانم و به راه راست هدايت نمايم. و السّلام. (24)

 

پاسخهای زعمای بصره به حضرت امام حسین (علیه السّلام)

پاسخ مثبت يزيد بن مسعود

«زعيم بزرگ يزيد بن مسعود نهشلى نداى حق را پاسخ مثبت داد و بر اساس ايمان و عقيده به يارى امام برخاست و كنگره ‏اى عمومى منعقد ساخت و قبايل عربى طرفدار خود را به سوى آن فراخواند، آنها عبارت از بنى تميم، بنى حنظله و بنى سعد بودند.

هنگامى كه اين قبايل گرد آمدند در ميان آنان به سخن ايستاد. ابتدا روى به «بنى تميم» كرد و به آنان گفت: «اى بنى تميم جايگاه من در ميان خودتان و اصل و نسبم را نسبت به شما چگونه مى ‏بينيد؟»

صداى بنى تميم برخاست و وفادارى مطلق و بزرگداشت خود را نسبت به وى اعلام داشتند و يك صدا گفتند: « به ‏به از براى مرتبت تو، به خدا سوگند كه ستون فقرات و رأس افتخارات هستى در شرافت، مركز عزّ و بزرگی هستی و در شرف و مكانت بر همه پيشى گرفته‏اى...»

وى از تأييد آنان شادمان گشت و ادامه داد: «من شما را براى كارى گرد آورده ‏ام تا با شما مشورت كنم و در مورد آن از شما يارى بجويم...»

گفتند:«به خدا مخلصانه به تو خواهيم گفت و در اظهار نظر براى تو خواهيم كوشيد پس بگو تا بشنويم.»

آنگاه، گردنها فراز آمد و نفسها در سينه حبس گرديد تا سخن آن زعيم بزرگ را بشنوند. وى، به سخن آمد و گفت: «معاويه مرده است كه خوار باد. به خدا هلاك شد و نابود گشت، اينك باب ستم و گناه شكسته شده و اركان ظلم به لرزه افتاده است. او بيعتى را منعقد ساخت و گمان كرد كه كارى را محكم نموده است، هيهات كه آنچه را خواسته بود، محقق گردد. به خدا، وى كوشيد ولى ناكام ماند و مشورت كرد و بى ‏نتيجه گشت، يزيد شراب ‏خوار و رأس فسق و فجور برخاسته و ادعاى خلافت مسلمين كرده است و بدون رضايت آنان با فتور و سستی در حلم و قلّت علم كه از حق به اندازه جاى دو پايش چيزى نمى‏داند، بر آنها حكم رانده است. به خداوند قسم كه جهاد با وى در امر دين، از جهاد با مشركين برتر است.

اين حسين بن على (عليه السّلام) است فرزند رسول اللّه (صلّى اللّه عليه و آله) صاحب شرف اصيل و حصافت عقل كه فضيلتى وصف ناشدنى دارد و علمى پايان نايافتنى و به اين امر، اولى است به خاطر سابقه و سن او و به خاطر قدمت و خويشاونديش. وى بر خردسالان عطوفت می نماید و به بزرگسالان احسان مى ‏کند. پس وى را به عنوان رهبر رعيت و امامى راستين كه خداوند حجتش را واجب گردانيده است و موعظه ‏اش را رسا ساخته است گرامى بداريم مبادا از نور حق چشم بپوشيد و به راه باطل درآييد، زيرا صخر بن قيس در روز جمل شما را به خوارى كشاند پس با حركتتان به سوى فرزند رسول اللّه (صلّى اللّه عليه و آله) و يارى كردن وى، آن ننگ را بشوييد كه به خدا، هر كس از شما در ياریش كوتاهى كند، خداوند خوارى را در فرزندان و كمى تعداد را در عشيره‏ اش، نصيب وى خواهد كرد و من اينك، لباس رزم را به تن كردم و زره آن را پوشيده‏ ام، هر كس كشته نشود، مى ‏ميرد و هر كس بگريزد، از دست نمى ‏رود، پس پاسخى نيكو بدهيد، خداوند شما را رحمت كند.»(25)

 هنگامى كه يزيد بن مسعود، خطابه ‏اش را به پايان رساند، بزرگان «بنى حنظله» به سخن آمدند و پشتيبانى كامل خود را نسبت به وى اعلام داشتند و گفتند: «اى ابو خالد، ما تيرهاى كمان تو هستيم و سواران عشيره‏ تو، اگر به وسيله ما تير بيندازى، اصابت مى‏ كنى و اگر به وسيله ما به نبرد پردازى، پيروز مى ‏گردى به خدا تو وارد هيچ گردابى نشوى مگر اينكه ما به همراه تو خواهيم بود و با هيچ گرفتارى روبه‏رو نمى ‏شوى مگر اينكه ما نيز به خدا قسم با آن روبه‏رو خواهيم شد، با شمشيرهاي خود تو را يارى مى‏ كنيم و هرگاه بخواهى، با پیکرهای خود از تو محافظت مى ‏نماييم.»

پس از آن «بنى عامر» برخاستند و از وفادارى عميق خود نسبت به وى سخن راندند و گفتند: «اى ابو خالد، ما فرزندان پدر تو و همپيمانهای تو هستيم، اگر خشمگين شوى، خرسند نخواهيم شد و اگر حركت كنى، بر جاى نخواهيم ماند. اين امر تو است پس هرگاه خواستى ما را فرا خوان...»

اما «بنى سعد» اظهار ترديد و عدم علاقه نسبت به فراخوان وى نمودند و گفتند: «اى ابو خالد، بدترين چيزها نزد ما، مخالفت با تو و خارج شدن از رأى تو است. صخر بن قيس ما را به ترك نبرد در روز جمل دعوت كرد و ما مورد ستايش قرار گرفتيم و عزّت ما در ميان ما باقى ماند، پس ما را مهلت ده تا مشورت كنيم و نظرمان را به تو بگوييم...»

وى از اين بر جاى‏ ماندنشان ناراحت شد و از آنان انتقاد كرد و گفت: «اگر اين كار را بكنيد؛ به خدا، شمشير هرگز از شما برداشته نخواهد شد و شمشيرتان همچنان در ميان شما به كار گرفته خواهد شد...»(26)

 

پاسخ ابو خالد يزيد بن مسعود به امام حسین (عليه السّلام‏)

بسم اللّه الرحمن الرحيم اما بعد فقد وصل إليّ كتابك و فهمت ما ندبتني إليه و دعوتني له من الاخذ بحظّي من طاعتك و الفوز بنصيبي من نصرتك و انّ اللّه لا يخل الارض قط من عامل عليها بخير أو دليل على سبيل نجاة و انتم حجة اللّه على خلقه و وديعته في أرضه تفرّعتم من زيتونة أحمديّة هو أصلها و انتم فرعها فأقدم سعدت بأسعد طائر فقد ذلّلت لك أعناق بني تميم و تركتهم أشدّ تتابعا في طاعتك من الابل الظماء لورود الماء يوم خمسها و كظّها و قد ذلّلت لك بني سعد و غسلت درن صدورها بماء سحابة مزن حين استهمل برقها فلمع» (27)

 

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم امّا بعد، پس به تحقيق كه نامه شما به من رسيد و بر مضمون آن آگهى يافتم و دانستم كه مرا به سوى اطاعت خود خواندى و به يارى خويش طلب فرمودى، همانا خداوند تعالى خالى نگذارد جهان را از عالمى كه كار به نيكويى كند و دليلى كه راه رشاد هدايت فرمايد و شما حجّت خداييد بر خلق و امان و امانت او در روى زمين و شما شاخه‏هاى زيتونه احمديّه هستيد و رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) اصل آن درخت و شما شاخه های آن هستید. اكنون به فال نيك به سوى ما سفر كن كه من گردن بنى تميم را در خدمت تو خاضع داشتم و چنان در طاعت و متابعت تو شايق گماشتم كه شتر تشنه مر آبگاه را و قلّاده طاعت تو را در گردن بنى سعد انداختم و گردن ايشان را براى خدمت تو نرم و ذليل ساختم و به زلال نصيحت، ساخت ايشان را كه آلايش تقاعد و توانى در خدمت داشت بشستم و پاك و صافى ساختم.(28)

 

«بعضى از مورخان مى ‏گويند: اين نامه در روز دهم ماه محرم پس از آنكه ياران و اهل بيتش شهيد شده بودند به امام رسيد و آن حضرت تنهاى بى ‏كس مانده بود و نيروهاى غدّار برگرد او فراهم آمده بودند. هنگامى كه آن حضرت، نامه را خواند؛ فرمودند: «تو را چه باشد، خداوند تو را از ترس ايمن دارد و روز تشنگى بزرگ، تو را سيراب سازد.»

هنگامى كه ابن مسعود براى يارى رساندن به امام آماده گشت، خبر كشته شدن آن حضرت به وى رسيد و جانش را در آتش افسوس و حسرت گداخت‏.»(29)

 

پاسخ احنف بن قيس‏

«احنف بن قيس در پاسخ امام، نامه ‏اى فرستاد كه در آن، اين آيه شريفه را نوشت و چيزى بر آن نيفزود: «فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ لا يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لا يُوقِنُونَ: صبر كن كه وعده خدا حق است و آنان كه ايمان ندارند، تو را از جاى حركت ندهند.(سوره مبارکه روم، آیه 60)»‏ (30)

 

پاسخ مثبت يزيد بصرى‏

ازدى گويد: ابو المخارق راسبى ذكر كرده كه شيعيان بصره در منزل‏ بانوئى به نام ماريه دختر سعد يا منقذ از تيره عبد القيس كه شيعه بود، انجمنى داشتند و چند روزى منزل او محل اجتماع آنان بود و در آنجا با هم انس مى‏گرفتند و به ابن زياد خبر رسيد كه حضرت امام حسین (علیه السّلام) به سوى عراق مى ‏آيد و به كارگزار خود در بصره نوشت ديده به آنها بگمارد و راه را ببندد.

گويد: يزيد بن نبيط از تيره عبد القيس قصد خروج و نصرت حسين (ع) را داشت و او را ده پسر بود، به آنها گفت: كدام با من همراه مى ‏شويد؟ دو تن از آنها به نام عبد اللَّه و عبيد اللَّه او را اجابت كردند و در منزل همان بانو به دوستانش گفت: من قصد خروج دارم، گفتند: ما از گماشتگان ابن زياد بر تو ترسانيم، گفت: اگر سم شترانم به صحرا رسيد، تعقيب آنان بر من آسان است.

سپس بيرون شد و نيرومند راه بريد تا به مكه به حسين (ع) رسيد، او در «ابطح» به سراپرده حضرت امام حسین (علیه السّلام) رفت و آن حضرت چون خبر ورود او را شنيده بود براى ديدار او رفته بود. به او گفتند: حضرت امام حسین (علیه السّلام) براى ديدارت بيرون رفته است، او هم سوى منزل خود برگشت، آن حضرت در آنجا به انتظارش نشسته بود، تا چشمش بر او افتاد گفت: «به فضل و رحمت حق بايد خوشدل شوند.» سلام بر آن حضرت كرد و خدمت او نشست و از قصد خود به او خبر داد و آن حضرت درباره او دعاى خير كرد و با او به كربلا آمد و جنگيد و خود و دو پسرش شهيد شدند.(31)

 

جنايت منذر بن جارود

نامه حضرت امام حسین (علیه السّلام) به هر كدام از سران قبایل رسيد، آن را خواندند و پنهان كردند جز منذر بن جارود. او نامه و رسول امام را نزد عبيد اللَّه بن زياد آورد و مى‏ترسيد كه مبادا اين نامه، دسيسه‏ اى باشد از طرف خود ابن زياد براى امتحان او و بحريه دختر منذر همسر عبيداللَّه بن زياد بود، عبيد اللَّه بن زياد فرستاده حضرت امام حسین (علیه السّلام) را به دار زد و بر منبر رفت و سخنرانى كرد و اهل بصره را براى مخالفت و آشوب تهديد كرد و آن شب را خوابيد و صبح برادرش عثمان را نائب خويش كرد و شتابانه به كوفه روانه شد.(32)

«با توجه به آنكه منذر بن جارود برادر زن عبيد اللَّه بود، بسيار دور است كه نسبت به او آن قدر بدگمان بوده باشد كه درباره او دسيسه كند و نامه قلّابى بفرستد و اين مخالف سياست هم بوده است كه در چنين موقعى حاكم‏ وقت در مقام تحريك مردم برآيد به حساب آنكه آنها را بيازمايد و اين عذر بسيار ضعيف است و منذر مرتكب خطاى بزرگ و خلاف مروّتى سترگ شده است و اعلاميه ‏اى كه ابن زياد هنگام حركت از بصره صادر كرده است وضع حكومت بنى اميه را روشن مى‏ كند و حركت او از بصره در چنين موقعيتى دلالت بر تسلّط عجيبى از طرف حكومت بر اوضاع دارد كه پسر زياد با يك اعلاميه، تمام قبائل بصره را ميخکوب كرد و با خاطر آسوده براى كوفه كه دهها فرسنگ مسافت دارد؛ حركت كرد.

 

خطبه عبید الله (لعنه الله) در بصره و ایجاد رعب

پس از اینکه منذر بن جارود نامه حضرت امام حسین (علیه السّلام) را تسلیم عبید الله (لعنه الله) نمود، یزید نیز او را برای حکومت کوفه فرا خوانده بود، او بر منبر کوفه سخنرانی تهدید آمیزی نمود که چنین نقل شده است: 

«و صعد عبيد اللّه منبر البصرة فحمد اللّه و أثنى عليه ثم قال: أما بعد فو اللّه ما تقرن بي الصعبة و لا يقعقع لي بالشنان و أني لنكل لمن عاداني و سم لمن حاربني، قد أنصف القارة من رماها. يا أهل البصرة إن أمير المؤمنين ولّاني الكوفة و أنا غاد إليها الغداة و قد استخلفت عليكم عثمان بن زياد بن أبي سفيان و إياكم و الخلاف و الارجاف، فو اللّه الذي لا إله غيره لئن بلغني عن رجل منكم خلاف لأقتلنه و عريفه و وليه و لآخذن الأدنى بالأقصى حتى تستقيموا (تسمعوا خ ل) لي و لا يكون فيكم لي مخالف و لا مشاق، أنا ابن زياد أشبهته من بين من وطى‏ء الحصا و لم ينتزعني شبه خال و لا ابن عم.

ثم خرج من البصرة و استخلف أخاه عثمان بن زياد و أقبل إلى الكوفة.» (33)

 

عبيد اللَّه بالاى منبر بصره رفت، حمد و ثناى خدا نمود و گفت:

اما بعد، شتر مست با من برابر نيست و از آواز مشك خالى نگريزم، من خود عذاب دشمن خويشم و زهر كشنده ستيزه‏ جويانم (هر كس با قبيله قاره مسابقه تيراندازى كند با آنها عدالت رفتار كرده است.) يعنى كلوخ ‏انداز را پاداش سنگ است. اى اهل بصره، امير المؤمنين مرا ولايت كوفه داده و فردا بدانجا بيرون شوم و من عثمان بن زياد بن ابى سفيان را بر شما خليفه خود نمودم، مبادا مخالفت كنيد و آشوبگرى نمائيد؛ بدان خدایی كه معبودى جز او نيست اگر از مردى خلافى سر زند او را و معرف و سرپرستش را مى‏ كشم، حاضران را مسئول غائبان مى ‏شناسم تا به استقامت گرایيد و در ميان شما مخالف و ناراحت كننده ‏اى براى من نماند؛ من زاده زيادم، از هر كس قدم بر زمين نهد به او شبيه‏ تر هستم نه به خال خود و نه به عم خود مانند هستم. سپس از بصره سوى كوفه رفت و برادرش عثمان را به جاى خود نهاد.» (34)

 

پانوشتها

(1) در كربلا چه گذشت؟، صفحه 118

(2)زندگانى حضرت امام حسين عليه السلام، جلد ‏2، صفحه 420 – 419

(3)منتهى الآمال، جلد ‏2، صفحه 710

(4) منتهى الآمال، جلد ‏2، صفحه 712

(5) نفس المهموم، صفحه 74   

(6) نفس المهموم، صفحه 75   

(7) در كربلا چه گذشت؟، صفحه 108 – 107

(8) منتهى الآمال فى تواريخ النبى و الآل عليهم السلام(عربي)، جلد ‏1، صفحه 563 - نفس المهموم، صفحه 75   

(9) منتهى الآمال، جلد ‏2، صفحه 712 - در كربلا چه گذشت، صفحه 108

(10) در كربلا چه گذشت؟، صفحه 301

(11)  در كربلا چه گذشت؟، صفحه 295   

(12) در كربلا چه گذشت؟، صفحه 335 - منتهى الآمال فى تواريخ النبى و الآل عليهم السلام(فارسى)، جلد ‏2، صفحه 803

(13)در كربلا چه گذشت؟، صفحه 266   

(14) منتهى الآمال فى تواريخ النبى و الآل عليهم السلام(فارسى)، جلد ‏2، صفحه 923

(15) در كربلا چه گذشت؟، صفحه 471

(16) مقتل الحسین و مسیر السبایا، صفحه 108

(17) منتهى الآمال، جلد ‏2، صفحه 712

(18) در كربلا چه گذشت؟، صفحه 109

(19)وقعة الطف، صفحه 96 – نفس المهموم، صفحه 76

(20) در كربلا چه گذشت؟، صفحه 109

(21) در كربلا چه گذشت؟، صفحه 109

(22) وقعه الطف، صفحه 104 - زندگانى حضرت امام حسين عليه السلام، جلد ‏2، صفحه 410

(23) وقعة الطف، صفحه 107 - منتهى الآمال فى تواريخ النبى و الآل عليهم السلام(عربي)، جلد‏1، صفحه 566 - تاريخ‏الطبري، جلد ‏5، صفحه صفحه 357

(24) منتهى الآمال فى تواريخ النبى و الآل عليهم السلام(فارسى)، جلد ‏2، صفحه 714 – 713 - ترجمه نفس المهموم، صفحه 122 – 121

(25) زندگانى حضرت امام حسين عليه السلام، جلد ‏2، صفحه 414 – 413

(26) زندگانى حضرت امام حسين عليه السلام، جلد ‏2، صفحه 416 – 415

(27)منتهى الآمال فى تواريخ النبى و الآل عليهم السلام(عربي)، جلد‏1، صفحه 568

(28) منتهى الآمال، جلد‏2، صفحه 717  -  716

(29) زندگانى حضرت امام حسين عليه السلام، جلد ‏2، صفحه 417

(30)زندگانى حضرت امام حسين عليه السلام، جلد ‏2، صفحه 411 به نقل از سير أعلام النبلاء، جلد3، صفحه 298

(31) در كربلا چه گذشت؟، صفحه 124 – 123 - زندگانى حضرت امام حسين عليه السلام، جلد‏2، صفحه 418 – 417

(32) در كربلا چه گذشت؟، صفحه 121 – 122 - منتهى الآمال، شيخ عباس قمى، جلد ‏2، صفحه 718 - زندگانى حضرت امام حسين عليه السلام، جلد ‏2، صفحه 412

(33) نفس المهموم، صفحه 85  - تاریخ طبری، جلد 5، صفحه 358  

(34) در كربلا چه گذشت؟، صفحه 123 – 122

 

منابع

- تاريخ طبرى (تاريخ الأمم و الملوك)، محمد بن جرير طبرى، تحقيق محمد أبو الفضل ابراهيم ، بيروت، دارالتراث، 1387/1967

- در كربلا چه گذشت (ترجمه نفس المهموم‏)، شيخ عباس قمى، مترجم محمد باقر كمره ‏اى‏، قم، مسجد جمكران‏، 1381 ش‏

- زندگانی حضرت امام حسین علیه السلام، باقرشریف قرشی، حسین محفوظی (اهوازي)، قم، بنیاد معارف اسلامی، 1380ش.

- مقتل الحسین و مسیر السبایا، الشیخ عبدالزهراء الکعبی، بیرروت، دارالجوادین، چاپ اول، 2012میلادی/ 1433ق.

- منتهى الآمال فى تواريخ النبى و الآل عليهم السلام (عربي)، شيخ عباس قمى، قم، ‏موسسه النشر الاسلامى، 1422 ق‏.

- منتهى الآمال فى تواريخ النبى و الآل عليهم السلام (فارسی)، حاج شیخ عباس قمی، قم، دلیل، 1379ش.

- نفس المهموم‏، حاج شيخ عباس قمى، نجف، المكتبه الحيدريه‏، ‏1421 ق./ 1379ش.

- وقعة الطفّ، لوط بن يحيى ابو مخنف كوفى، 1جلد، قم، جامعه مدرسين، چاپ: سوم، 1417 ق.

 

 

 

آخرین مطالب

شایعتر

مطالب بیشتر